خدایا! نپاچون لطفن
که تا میای تو هرکی یه مدل بهت سلام میکنه. یکی با نون ئه تازه میاد و.... وا! حوصله ندارم بیشتر از اینم بگم!
اصن هیچی.
برم سر ئه کارم. اصن یه وعضی ام آ! مسخره!
پی بنوشت: مجبورم!
که تا میای تو هرکی یه مدل بهت سلام میکنه. یکی با نون ئه تازه میاد و.... وا! حوصله ندارم بیشتر از اینم بگم!
اصن هیچی.
برم سر ئه کارم. اصن یه وعضی ام آ! مسخره!
پی بنوشت: مجبورم!
پاشم برم لباساتو بپوشم و و سعی کنم بوی تن ات رو از توش پیدا کنم. راستی بابا؟ تو چرا انقدر همیشه خوشبو بودی؟ حتی بوی تن ات هم خوب و دوست داشتنی بود. مثه خودت!
پی بنوشت: امشب چی جوری صبح شه؟
پی بنوشت: فردا بعد ئه یه هفته میرم سر ئه کار! یه دونه باشم من!
پی بنوشت: من بیماری ئه خریدن ئه خمیر دندون و نخ ئه دندون دارم! همینی که است. برم مسوک بزنم و خمیردندونامو بشمارم.
پی بنوشت: اوه! من در 3 روز گذشته 7 تا خواستگار داشتم!!! همچین پدیده ی خارق العاده ای ام ها!
پی بنوشت: انقدر گریه کردم با تایپ ئه این پست که کیبورد خیس شد. اتصالی نکنه؟ بعد به خودم گفتم پی بنوشت دری وری تایپ کنم حالم عوض شه! تایپ کردم و عوض شد! پاشم برم فین کنم و بخوابم که اصن یه چیز ئه ناجور ئو پیچیده ای شدم امشب..
باید دو تا کتاب رو بخونم و روشون کار کنم که نکردم.
باید هر چه زودتر این قرارداد ئه رو تنظیم کنم و تحویل بدم که نکردم.
باید کلی فعل و لغت حفظ کنم و کتاب زبانم روبخورم که هیچی به هیچی.
باید اون ابریویشن ها رو حفظ کنم که نکردم.
حس ئه بدی دارم نسبت به خودم. تنبل و بی حوصله شدم.دلم میخواد فقط ذهنم آزاد باشه. همین. یا بخوابم یا کار ئه بیهوده کنم. ذهن و فکر و حوصله ی من هنوز بالا نیومده. هنوز سرجای قبلیش برنگشته.هنوز زود ئه واسه برگشتن. یه کم دیگه تنبل و غمگین باشم، بعد. جواب ئه اینا رو چی بدم که من از من کار میخوان ینی نباید درک کنن آدم ئو؟ عجب آ. یه کم درک کنین من ئو!
پی بنوشت: تازه 2 هفته م است که کلاس زبانم رو به حرفه ای ترین شکل ئه ممکن می پیچونم. قرار شده معلم ام بیاد خونه. این واسم شده دغدغه ی الکی! وا ! مسخره! که چی خب؟ این هفته دیگه حتمن میارمش. حالم بده. فوووفففففف.پاشم.پاشم. پاشم جمع کنم که دیگه باید برم خونه. بعد ئه 3 روز اومدم اداره و فقط 4 تا ایمیل چک کردم. تازه جوابم ندادم. جوابا با کاپیتان بود و نگاه کردن اش با من! خسته نباشم جدددددن!!!
غصه نخوری آ، ولی فردا تولدت ئه! اگه بودی میشد 64 ساله ت! حالا ما چیکار کنیم؟
مامان میخواست واست مراسم بگیره ولی هیچ کار نکردیم. خیره شدیم به یه نقطه و سکوت میکنیم... البته من وسطاش بالا هم میارم! غم انگیز یعنی حال ئه این روزهای ما...
پی بنوشت: حالا همه چی یه طرف لباسهای نو و نپوشیده ی تو هم یه طرف. وای بابا. وقتی به عمق نبودنت فکر میکنم معنای واقعی سر به بیابون گذاشتن رو می فهمم. آخه ما بدون ئه تو چیجوری داریم میگذرونیم روز آرو؟؟؟؟
زندگی همین است دیگه. همین است که در خانه ئه ما دیگه هیچ بابایی نیست که کارای باباگونه ی خونه رو انجام بده. هیچ بابایی نیست که چراغ اتاق ئه سارا رو درست کنه و بابای مهرداد از نردبون میره بالا و چراغ اتاق ئه سارا رو درست میکنه. هیچ بابایی نیست که لوستر آشپزخونه رو وصل کنه و یاسر و حسین لوستر وصل میکنن. هیچ بابایی نیست که لامپ راهرو و زنگ ئه در و درست کنه و اقای مدیر ئه ساختمون صندلی به دست می آد دمه درمون. حتی بابایی نیست که بگه میخ های ریز و پیچ گوشتی های دو سو پس کجا اند؟ شارژر باطری کوش؟ کپی های شناسنامه ها و ........ بابا؟ میدونی؟ من امروز دلم برای دست خط و روان نویس آی رنگارنگی که داشتی تنگ شد. آخه تو چقد خوش خط بودی و باسلیقه؟ یه بابا چقدر می تونه خارق العاده باشه که تو بودی؟ آآآآه قلبم.... بابای خوشگل و مهربون من.کاش کمی کمتر خوشگل و یا مهربون بودی، اینجوری کمتر غصه میخوردم که اونجا خوابیدی.اونجا که نه دلم میخواد اسمشو بیارم نه بهش فکر کنم. مورچه ها خوردنت رفت...
من دیشب منهدم شدم. انقدر بالا آوردم که فلج شدم. از شدت ئه ماجرا لرز کرده بودم و گرم نمیشدم. تا صبح دندونم به هم خورد و هی مردم. صبح مامانم نذاشت برم سرئه کار.منم لواشک خوردم و رفتم زیر ئه پتو.مرخصی ام ندارم تازه. ینی دارم ولی بدون حقوق :دی خیلی دردناک ئه مرخصی بدون ئه حقوق:دی باید تو موقعیتش قراربگیری تا درکم کنی:دی
نشستم رو تختمو و لواشک گاز میزنم. کلی درس دارم واسه خوندن. باید کلی فعل صرف کنم و کلی چیز ئه سخت تر.دیگه حال ندارم توضیح بدم. دلم هم زد. برم بالا بیارم. آهان آهان. یه چی درباره لواشک بگم بعد برم.
لواشکای ما تموم شد. بعد من رفتم خونه خاله م و از اونجا لوشک دزدیدم. یعنی به وضوح دزدیم آ. بعد اومد خونه و عذاب وجدان گرفتم. گفتم خب دزدیه. حرومه...زنگ زدم خونه خاله مو گفتم: مریم من از اون لواشک شور آتون دزدیدم و مریم و جریحه دار کردم. بعد لواشک دزدی هامم تموم شد.فرداش رفتم از سوپری لواشک و آلوچه خریدم که نمیرم از حالت تهوع تو اداره. داشتم ازشون میخوردم و ذوق میکردم که یکی از کاپیتانامون اومد گفت: اوا! تو که از اینا نمیخوردی؟ لواشکات کو؟ دیگه واسش توضیح دادمو و اعتراف به دزدی م کردم.گفت پاشو بیا دمه میزم. در ئه کشوشو باز کرد و توش پر ئه لواشک بود. گفت: منم فشارم بالاست باید ترشی بخورم هی. هر وقت خواستی نرو خونه خاله ت دزدی، بیا از کشوی من بدزد. حلال است و نوش جونتون. دیگه منم ذوق زده هیجانی داشتم انتخاب میکردم که یکی دیگه شون از اونور گفت: من تو خونه مون یه منبع گنده ی لواشکی پیدا کردم. شنبه واست میارم بچه!!!! بعله. این طوری آس... حالا خوبه حال نداشتم حرف بزنم. همینی هم که است. فووووف
یعنی ها، این آدمایی که تلفن شون رو جواب نمیدن ئو دلم میخواد خفه کنم! مثال ئه همیشگی: مهرداد. الان هم این مهندس ئه. از صب دارم بهش زنگ میزنم جواب نمیده. چه معنی میده آخه؟؟؟ نمی تونی شماره نده!
پی بنوشت: من؟ خودم از اون دسته م که اصن واسم تعریف نشده که موبایل چی هست؟؟؟ حالا چه برسه به جواب دادن و این صوبتا...نصفه هفته یه جا مونده، بقیه ی هفته خاموش ئه اون روزای آخرم قهرم با همه...همینی هم که است
زمان زیادی نگذشته. شده 3 ماه. 3 ماه و چند روز.3 ماه و چند روزه که من بابا ندارم. اسمش میشه توقع.زیادیه.میدونم.اضافیه.میدونم.بی جاست.میدونم.حق ئه من نیست. میدونم.ولی دست ئه خودم نیست. انقدر دلتنگ و رنجور و غمگینم که نمی تونم هضمش کنم. نمی تونم هضم کنم تا این حد تنهایی رو. من تو این 3ماه هیچ غمخواری و محبت و حضور و همدلی ای نداشتم. حتی شونه هم نداشتم. شونه واسه زار زدن و هوار کشیدن از بزرگترین غمی که ریخته بود تو زندگیم. از قدیمی ترین و صمیمی ترین فرد تو زندگیم تا سطحی ترین و جدیدترین آدمای زندگیم. امشب خیلی دلم شکست. از اینهمه نبودن و تنهایی. اشتباه از من بوده.شاید واقعن اشتباه از من بوده که شکستنم رو پنهان کردم.بغض و گریه و مچاله شدنمو قایم کردم. حتمن همینه. ولی دیگه شکستم! امشب شکستم. با توقع یا بی توقع! شکستم من... هر چی که میشمارم می بینم 3 ماه خیلی کم و زوده. هم واسه تنهایی هم واسه کلنجار رفتن! یکی بهم گفت: دلیلی ندیدم دل به دلت بدم تو این شرایط! تو ترحم نمیخواستی... آه قلبم! کاش یکی دل به دلم میداد.حتی واسه ترحم...
پی بنوشت:دلم واسه خودم سوخت. امروز رو میگم! ذوق داشتم واسه دیدن ئه چند تا ازدوستای نه چندان قدیمی م. کلی حرف و دردودل و جمله آماده کرده بودم واسه خودم. منتظر بودم که سبک شم. پیش این چند تا.ولی تا به خودم اومدم دیدم یه جایی نشستم که هیچ ربطی به من نداره! دوستایی کنارم ان که هیچ نقطه ی مشترکی بین خودمو اونا نمیبینم. خیلی دقت کردم ولی هیچی ندیدم. تو اون جمع چیکار میکردم؟؟؟ چقد خیال خام داشتم واسه آروم شدن.حتی یه جمله.وای قلبم...هنوزم عذاب وجدان دارم که یواشکی به یاسر اس م اس زدم بیا دنبالم.زودتر از چیزی که باهم قرار گذاشتیم بیا دنبالم. اونجا جای من نبود... کجای جای منه؟ کنج ئه اتاقم.عکس ئه بابا تو بغلم و گریه هایی که صبح میشه و دیدن ئه بابا تو خواب. بابای عزیز و مهربون ئه من.سارات خیلی تنها و دل شکسته ست بابا. فکر من و نکردی؟ اون موقع که چشمات رو بستی و نفس نکشیدی فکر ئه منو نکردی؟