بابای من


بعد من الکی، به بهانه ی پرسیدن درباره ی یک ایمیل میرم تو اتاق ئه کاپیتان. الکی. چون دوسش دارمو نسبت بهش محبت دارم و گل گلی میشم و پروانه ای. هی میرم پیشش هی حس ئه خوب بهم دست میده و برمیگردم و این صوحبتا. بعد هی الکی تر برنامه میریزم پاشم برم مانتوی مشکی مجلسی بخرم و کفش ئه ورنی و لی ئه دمپا ی سورمه ای. خیلی الکی تر هم از عدس پلوی ناهار ئه ظهر دل درد گرفتم. الکی تر از همه ی خطوط ئه فوق من دیشب دوباره دچاره ئه چیز شدم. اسمش رو نمیدونم. مثلن غش است یا کما یا اسپاسم ئه عضله. یا مثلن هر کوفت ئه علمی تری که اسمش را نمیدانم. حتی ام آ ر آی هم نفهمید چیست اسم ئه نکبت اش.فقط اینکه احوال ئه دختر ئه پدر نداشته ای است که هر شب کابوس ئه ترمه می بیند و لبخند ئه آخر ئه بابا و قفسه ی سینه ای که دیگر هرگز تکان نخورد..

پی بنوشت:

ببین بابا. چند تا نکته ست که خیلی غمگین ام میکنه. مثلن اینکه: هیچ بابایی قدر ئه تو موهای دخترش رو شونه نکرد. هیچ بابایی قدر ئه تو دخترش رو شهربازی و سینما و دوچرخه بازی نبرد. هیچ بابایی قدر ئه تو ناز ئه دخترش رو بعد از قهر و گریه نکشید. هیچ بابایی قدر ئه تو دستای دخترش رو نبوسید. هیچ بابایی قدر ئه تو قربون ئه دخترش نرفت. هیچ بابایی قدر ئه تو ... دروغ گفتم بابا. چند تا نکته نیست که غمگین ام میکنه. در واقع خیلی نکته ست که منو غمگین میکنه. اصن همه ی نکته های 24 ساله ی زندگیم منو غمگین میکنه بس که تک تک اش گره خورده به مهربونی و بزرگی ئه تو..


سارا بابا نداره

دلم میخواد ببوسم ات! کله ی کچل و خوشبو ت رو البته،،

پی بنوشت: برسد به دست ئه بهترین و مهربان ترین بابای دنیا...