عجب!


یه دونه علی بود که پسر همساده مون بود. روابطمون از همساده گی خارج شده بود و دوستای خانوادگی و صمیمی به حساب میومدیم واسه هم. خواهراش هم بازی هام بودن و یا تو کوچه در حال دوچرخه بازی بودیم یا تو حیاط های همدیگه وسطی و دست رشته. اون موقع ها که من دبستانی بودم گروه سرود و رفتن به منطقه و اینا خیلی مد بود. همش همه تمرین میکردن واسه منطقه رفتن و این داستانا. علی هم تو گروه سرود بود. از همه ی مام بیشتر رفت تو منطقه و جایزه گرفت. همیشه بدو بدو و جیغ جیغان به  همه خبر میدادم تلویزیون داره علی رو نشون میده باز. با کت شلوار سورمه ای و پیرهن آبی! ناااااااااز... همیشه گوشه ی ذهن من یه تصویر خوبی از علی ثبت شده شده بود. خوشگل بود اصن. شبیه دخترا بود. تا حالا 1000 بار حوله انداخته بود رو سرش و اومده بود  دمه پنجره و من و با خیال اینکه یکی از آبجی هاشه سر کار گذاشته بود :)))

حالا! هرچی! اینا گذشت همه. چیزی که پارسال منهدمم کرد این بود که یاسر اومد و گفت: علی معتاد شده!! بابا دیدش و گفت: علی معتاد شده!! مامانم آه کشید و گفت: علی معتاد شده!! وقتی همه شون دسته جمعی گفتن علی معتاد شده من چهار زانو نشستم وسط خونه و زار زدم. یه جور بدی که یاسر اومد در گوشم گفت: خاک  تو سرت نکنه دوسش داشتی؟ منم همین جوری زار میزدم. یه جور بدی. شاید 1 هفته دپرس بودم. دوسش نداشتم ولی خب تصور نازی که ازش تو ذهنم بود له شد. خیلی دلم سوخت. یه جور بدی منهدم شدم از شنیدنش. دیگه نرفتم محله ی قدیمیمون.  می ترسم ببینمش. حتی طرف خواهراش هم نرفتم. ترجیح میدم همون پسر بچه هه با کت شلوار کوچولو و صدای نازک بمونه گوشه ی ذهنم..

امروز خواب بودم و خواب علی رو دیدم یهو. تو کوچه لق لق میخورد و یه قیافه ی بدی پیدا کرده بود منم هی به خودم میگفتم دیدی آخر علی رو دیدی؟ با این وعضش! با صدای آیفون از خواب پریدم و رفتم دمه در! پروردگارا! آقای پستچی کپیِ علی بود. یه جور مسخره ای شکلش بود! صاف صاف وایساده بودم تو چشش نگاه میکردم. آقاهه هم یهو گفت خانوم امضا نمیکنی؟؟؟ ( اینجاهاش دیگه مثه تو فیلما بود که من بهت زده بودم و آقاهه هی صدام میکرد مثلن!)دیگه امضا کردم و داستان تموم شد. منم جو گیر اومدم ثبت کنم که علی لطفن دیگه معتاد نباش. خیلی زشته که رفتی معتاد شدی. خاک توسرت.

به غایت بی هدف

 

تازگی ها همش استرس دارم که نکنه قندم بره بالا! که چی خب؟ خیلی شیرینی جات میخورم تازگی ها. بعد من هر وخ آزمایش میدم یه چیم بالاست. یا اون عدده کوفتیِ معده م، یا کلسیم ام یا مثه اون دفعه فسفرم! دکتره قه قه میخندید و میگفت فسفرت بالاست! من که هنوز نفهمیدم مرده گنده با اون همه ریش و سبیل واسه چی انقد میخندید! اونم واسه فسفر! حالا همش فکر میکنم شاید تو آزمایش این دفعه قندم بالا باشه! بهتره یه رازی رو بگم. البته راز نیست ولی خب من دلم میخواد همیشه واسه الکی ترین حرفام هم اسم راز و انتخاب کنم... من چند روزه دارم باز بالا میارم. به سختی. از اون مدلا که این فکر به سرم میزنه نکنه یه روز در حال بالا آوردن بمیرم!‌این فکر خیلی بده. باید تو موقعیتش قرار بگیری تا بفهمی چقدر بده!خنزل پنزل زیاد میخورم. دیروز پفک خوردم.یا روزای قبلش خودمو با سس فلفلی جدیدم کشتم. مامان فلفل ها رو از دستم قایم میکنه همش ولی من خودم خوب میدونم که حال مرگیه معده م واسه خوراکی نیست. هر احساس بیش از حدی منفجرم میکنه. این روزا هم که ماشالا پر از احساس. احساس در ورژن های مختلف. بعد من اصن نمیخوام به یه آزمایش دوباره و اون نگاهای آقای آزمایشگاهی فکر کنم. عینهو گاو به آدم نگاه میکنن و من همش فکر میکنم عدده این دفعه چنده مثلن؟! اه اه به همشون... بعد خب حالا که ترس از مرض قند گرفتم هول میشم و بیشتر شیرینی جات میخورم. واقعن من مجبورم عسل بریزم تو نعلبکی و با یه مشقت خاصی بدون قاشق بخورمش؟ بعدم به این فک کنم که برم شیرینی خامه ای با سیب بخورم؟ حتمن مجبورم...حتمن! فک کنم حالم خیلی بده. اونقدر که کنترلی بر روی شرایط ندارم.شرایط روحی و احساسی البته!

پی بنوشت: میدونی؟ تو خیلی شخصیت گهی داری.ببخشیدا، ولی خب باید میگفتم. قلبن علاقه داری منو بچزونی.با رفتارا و غدی های گه ترت.میدونی؟در واقع دلم میخواد یه روز تو چشات زل بزنم و بگم خاک تو سرت شاید همزمان موهاتم کشیدم ودویدم، فعلن نمیدونم.باید تو موقعیتش قرار بگیرم..

پی بنوشت: خدا؟ حواسم هست که امروز روز خوب و مهربونی بود، اونجوری نگام نکن!

پی بنوشت: امروز ندا بهم زنگ زد. کلی بهم فحش داد که چرا گم شدم و گوشیم خاموشه. خیلی حرف زدیم در حالی که من باید ناهار بابا رو میپختم و خونه رو جارو میزدم.دلم میخواست حرفمون زود تموم شه ولی تموم نمیشد به هیچ جور. تهش هم نمیدونم چرا الکی از طرف خودم واسه مهمونی خونه سپیده دعوتش کردم و اون قبول کرد! بعدم که تلفن و قطع کردم یهو با خودم گفتم وا! من چرا باید آخر حرفم بهش بگم به شوئرت سلام برسون؟ آخه این چه حرف ضایعیه؟خر سارا!

پی بنوشت: دکتر ق خیلی مهربونه و عشقه. امروز به این فک کردم که وقتی منو واسه پسرش خواستگاری کرد باید قبول میکردم، نه به خاطر پسره نچسبشا، نه! صرفن به خاطر خودش! که مثلن اگه زن پسرش میشدم اونم میشد پدر شوئرم. اینجوری خیلی بهش نزدیکتر میشدم. میتونستم زیاد بوسش کنم و از سر و کولش آویززون شم!هوم

خبر خوش


هاهاهاها

بابا نه تنها واسه مقوی شدن بستری نشد بلکه اصن کلن بستری نشد! یوهوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

الان هم دارن میان خونه. :جیغ

خدا؟ خیلی عشقی.بپر بغلم :بوس

من برم یه ذره دور خونه بدوئم و جیغ بزنم..


یکی بیاد دست منو بگیره از نت بکشتم بیرون و ببره بخوابونتم سر جام،

اه


مامانم رو به روی تلویزیون خوابش برده. بابام داره غذا میخوره، البته سعی میکنه فقط و من نشستم پشت میز و از توی مفاتیح یه دعاهایی رو میخونم. وقتی بابا رو می بینم میگم شاید واقعن جراحی و لوله گذاشتن تو معده ش خوب باشه و من نباید انقدر دعا کنم که این کار کنسل شه اما بعدش میگم پس عوارضش چی؟

وای!

کاش الان فردا بود و خبر می رسید که فقط قراره بابا تقویت شه تو بیمارستان.

صبور باش دختره!

پی بنوشت: یه وبلاگایی رو باز کردم دارم میخونم که اصن یه وعضی! همین که تو سایت بارسا الکی چرخ میزنم و مثلن چرند میخونم کافیه.حداقل واسه خودم کافیه که متوجن شم چقد حالم خوب نیست!

پی بنوشت: البته گرمم هم هست! باید خونه گرم باشه! چقد من لوسم آخه؟؟؟

جوجه ی من


من وقتی خیلی همه چیز غصه ناک میشه هول میشم و معکوس عمل میکنم. مثلن قاعدتن با توجه به اسف بار بودن شرایط باید افسرده و نالان بشم اما برعکس عمل میکنم. کلن عمر افسردگی ها و گوشه ی اتاق نشستن های من خیلی کوتاهه. چند سال یه بار ممکنه خیلی قاطی کنم و روانی بازی در بیارم، مثله این سری که بیمار روحی شدم و با جماعتی قطع رابطه کردم و سیم کارتِ خوشگلم رو سر به نیست....هر چی! نمیخوام اینجا جمله های ناراحت کننده تایپ کنم اما خب تایپ کردن آرومم میکنه. من هرگز دفترچه ی خاطرات و روزانه نویسی نداشتم.ینی داشتم! اونم فقط یه بار در یک مقطع زمانی. بعد از 1 سال که چند صفحه شو خوندم رفتم دفتره رو انداختم تو سطل آشغال و به خودم قول دادم هرگز دفترخاطره نداشته باشم. پس چون من دفتر خاطره ندارم میام اینجا تایپ میکنم.تایپ میکنم،

خب عیبی نداره. من باید بهترین و بدترین شرایط ممکن رو در نظر بگیرم.درک داشته باشم و بدونم خدا ما رو نگاه میکنه.هوامونو داره و این قبیل صحبتای کلیشه ای. بعله! بابا فردا داره میره بیمارستان. باید بستری شه. اینکه دکترا تشخیص بدن جراحی شه یا نه فردا مشخص میشه. شاید فقط جهت تقویت و چک آپ بره شایدم اتفاقای ترسناکی مثله گذاشتن لوله در معده ش تو راه باشه. احساس میکنم قلبم مچاله شده. بابا نمی تونه غذا بخوره در حالی که گشنشه.از ضعف عصا دست میگیره و اکسیژن زشت و گنده ش بغل اتاق منو نگاه میکنه. چقد ازش بدم میاد. بعضی روزا وایمسم گوشه ی اتاق و نگاش میکنم.با نفرت البته.من نمیدونم تا کی توان دارم این روزا و اتفاقای زشت رو ببینم ولی خب میدونم که فعلن توان دارم. هر چند کمه ولی خب هست. دیشب مریم اینجا خوابید و کلی به من رسیدگی کرد. در واقع کلی به ما رسیدگی کرد. خودش که میگفت باید الان این طور باشم و دلم میخواد هر چند من و مامان هی بهش میگفتیم بشین و مهمون باش لطفن. صبح زود هم خانوم ب و خاله اومدن خونه مون و ختم انعام خوندیم با نماز مخصوص ش رو. خیلی زیاد بود. من و مریم هم که صبحونه نخورده نماز رو شروع کرده بودیم حسابی پنچر بودیم. خانوم ب میگفت این نماز معجزه میکنه. نمیدونم راسته یا نه ولی خب باید ایمان داشت و این رو معجزه دونست. اینکه تا ما شروع به خوندن کردیم گلوی بابا هم باز شد و صبحانه خورد...صبحانه خورد اما ناهار نه! خوابید و عصری با پسرا رفتن که سرم غذایی بزنه...آه قلبم! بابا صداش در نمیاد. به خاطر همین وقتی کاری داری ضربه میزنه رو میز که من بدوئم برم پیشش. یا سوت میزنه. من این روزا به صدای سوت آلرژی پیدا کردم و حتی اگه خواب هم باشم و صدای سوت بیاد ناخودآگاه خودمو به بابا میرسونم. چند روز پیش تو عمق خواب ظهر بودم که یهو صدای سوت اومد. نفهمیدم چی جوری خودمو رسوندم به بابا و چند بار خوردم به در و  دیوار فقط اینکه یه دفعه نشستم رو زمین از سر گیجه. دیدیم بابا اشاره میکنه به تلویزیون و من دیدم صدای سوت از عموهای فیتیله بوده و بابا داره آروم میخنده!... الان بابام تو حمومه. من ناخودآگاه دچار مالیخولیا میشم و میگم نکنه حالش بد شه یهو. میرم دمه در و میگم بابا!؟ اگه خوبی و چیزی نمی خوای به یه جا ضربه بزن!! بعد هم خب بابا قاعدتن عصبانی میشه از خر بازی های من! ظهر هم حسین اینا اومدن اینجا و حسین دیوانه مون کرد با شیطونی هاش. عصر هم با مریم رفتیم امامزاده و من از امامزاده قول گرفتم بابا رو جراحی نکنن.بهم قول داد! خدایا؟ قول میدم تا کلی وقت هیچی ازت نخوام ولی جون سارا فردا خبرای خوبی به ما برسه. من نمیخوام بابام رو تو این حال ببینم. لطفن تموم کن این روزارو...

پی بنوشت: پروردگارا! من باب آرزوی من بزگترین و عاجزانه ترین التماس ها رو در نظر بگیر.لطفن البته،

عطر مریم و باغ نسترن!


خب من دیشب اصلن نخوابیدم. نی نی اینا اینجا بودن و نی نی تا آخرین لحظه شیر خورد. بعدم خوابید. همه خوابیدن و خونه تاریک شد. منم رفتم که بخوابم اما همش استرس آروغ نزده ی نی نی رو داشتم. نی نی هم هی وول میخورد. یه جوری که مثلن انگار آروغ داشت. منم هی از تختم می پریدم پایین و نی نی به بغل ازش خواهش میکردم که آروغ بزنه ولی خواهش های من هیچ فایده ای نداشت و نی نی با مقاومت تمام آروغ نزد. هدفش پروندنِ خواب از سر من بود که موفق شده بود به هر حال. بی خیال آروغ نی نی شدم و دوباره رفتم سرجام که دیدم از آشپزخونه صدا میاد. بابا بود. نمیخوام هیچی از حالش و حرفای تو دل خالی کن دکتر من باب بستری شدنش بگم ولی خب تنها راه بستری نشدنش خوردن است. باید همش مقوی جات بخوره تا پلاکت خونش نورمال شه. ولی خب با گلوی زخمی که داره... آه قلبم! ... پاشدم تند تند واسه بابا تخم مرغ آب پز کردم و عسل و خاکشیر گذاشتم سر سفره. بابا تلاش میکرد بخوره و من با بغض صلوات می فرستادم. به هرحال! گذشت. دیشب گذشت و من وقتی اومدم زیر پتو و دیگه تصمیم گرفتم بخوابم به خودم قول دادم اعتمادم به خدا رو از دست ندم. این قول بهم کلی آرامش داد. اونقد که یه کله تا 8ئه صبح خوابیدم! بعد نماز صبحم قضا شد و کلی عذاب وجدان گرفتم. با عذاب وجدان کنار اومدم و دیدم نی نی اینا تو اتاقم نیستن.مامانم رو بلند بلند صدا کردم و واسم توضیح داد که نی نی رفته خونه شون و خودش و پدر هم دارن میرن سرم بابا رو تزریق کنن. خب همین جمله واسه عذاب وجدان دوباره ی من کافی بود که چرا بابا باید نامساعد و دردناک باشه و من آماده ی رفتن به خرید و گشتن با آ ! خودم رو آروم کردم و سعی کردم مسائل رو باهم قاطی نکنم. چشمام از بی خوابی دیشب قرمز بود و به کندی آماده شدم. رفتم مترو و اینکه نمیدونم چرا مثلن با دختر بغل دستی و روبه رویی م این همه از بازار خراب کار گفتیم ؟ هدفمون چی بود رو هم نمیدونم.ولی خب حرف زدیم دیگه! بعد من با خودم فک کردم چرا هی بشینم تا دوستای بابام تو فلان سازمان و فلان اداره من و بذارن سر کار؟ در واقع بازم عذاب وجدان گرفتم! درسته هنوز از کار خبری نیست ولی خب وجدانم مُرد که من در خفا پارتی دارم! به خاطر همین تصمیم گرفتم فردا پاشم برم اون آموزشگاهه فلان و فرم پر کنم. منشیِ بهم اطمینان داد که منو میخوان با فلان شرایط ولی چون در اون مقطع از زمان عذاب وجدان دست های پشت پرده رو نداشتم پشت چشم نازک کردم و اومدم بیرون! حتی تو دلم گفتم هه! خیلی بی شخصیت بودم. خر بودم اصن! بعد از مترو پیاده شدم و رفتم فلان جا. آ جونِ مهربون به من پیوست و هی رفتیم دنبال کفش و روسری. همه ی کفش ها یا زشت بود یا واسه من تنگ! خسته و غمگین میخواستیم بریم یه فلان جای دیگه خرید که یهو چشممون به چند تا کفش دیگه خورد! به هر حال...! آقای فروشنده بهم گفت خانوم دیگه نگو قده پام بلنده! یا پاهام کشیده ست! از این به بعد بگو سایز پام ایتالیایی است! سایز پای شما به قالب های اروپایی میخوره. منم چون سرخورده بودم من باب کفش های خزی که نه ایتالیایی است و نه ترک عقده ای بازی در آوردم و هی ذوق کردم.ذوق کردم و ریز ریز با آ خندیدیم! کفش خریدیم و چون زیاد تو مغازه ی آقاهه معطل شدیم آقاهه این امر برش مشتبه شد که مثلن پسر خاله ی ماست و ادعا کرد به من بیشتر از 21 سال سن نمیخوره! و من چون همچنان عقده ای بودم باز هم ذوق کردم و درحالی که با نگاهم سعی داشتم به آقاهه بفهمونم پسر خاله ی من نیست از مغازه اومدیم بیرون. بعد آ چون مهربون و پیگیره ما رفتیم یه جای دیگه تا روسری بخرم. خسته میشم اگه بخوام تعریف کنم رو یه پله هایی نشستیم و کلی داستانِ دیگه! ولی خب در کل روسری نخریدیم. مستقیم رفتیم تو یه قست فودی. من هم اصلن شعور نداشتم که دیشب کلی معده م مرده بود و بالا آورده بودم و پرپر بودم. با آ دوتایی یه پیتزا خوردیم و من واسش گریه کردم. خوب بود. اگه اون 4تا قطره رو اشک رو نمی پاچوندم بدون شک فلج میشدم. دست همو گرفتیم و وقتی به میدون نزدیک میشیدیم تصمیم گرفتیم کاشی های رنگی رنگی بدزدیم. کاشی ندزدیدیم و آ جون مهربون طبق معمول منو سوار تاکسی کرد و رفت. تا آ رفت عذاب وجدان من اومد! عذاب وجدان من باب مسائل بی ربط. بعد هم که خب هی مهمون اومد. دوستای بابا. امیره خاله و آقای ب! بابا حالش کم خوب بود و اکسیژن گذاشت. اکسیژن که میذاره من خیلی غمگین میشم! یاسر آمپولش رو زد من و مامان تو فاصله ای که بابا خواب بود روزمون رو واسه هم تعریف کردیم... بابا گفت لطفن از فردا مهمون نیاد. من سکوت و آرامش میخوام. گفتیم چشم و الان من تو یه اتاقم و مامان تو یه اتاق دیگه، بابا هم توی هال داره به سختی غذا میخوره.این موضوع سخته. انقدر سخت و ناراحت کننده که من دلم میخواد کله م رواز پنجره بیرون کنم و جیغ بزنم ولی نمیشه چون پنجره توری داره! همین دیگه! جدددن هدف من چی بود که اینا رو تایپ کردم؟

پی بنوشت: من فدات شم که انقدر وحشی هستی. حاجی م رو کشتن. آآآه قلبم!


مشق شب این روزهای من!


سارا صبور باش. سارا محکم باش. سارا آروم باش

سارا صبور باش. سارا محکم باش. سارا آروم باش

سارا صبور باش. سارا محکم باش. سارا آروم باش

.

.

پی بنوشت: میگذره همه ی روزهای بد. روزهای خوب جایگزینش میشه و غیره،

پی بنوشت: دلم یه پالتوی بنفش میخواد. بنفش بادمجونی!


نچ نچ نچ

بیا! همین دیگه! بارسا هم اسرائیل مالی شد.

نچ نچ نچ

خیلی زشته,

پی بنوشت: همه ی فک و فامیل، ارشد امیر کبیر و علامه و دانشگاه تهران قبول شدند! من که حسود نیستم خب! ولی امشب فهمیدم حتی شوئر خاله مم ارشد قبول شد! پروردگارا! عمه زنگ زد و وسط حرفاش گفت شوئر عمه هم قبول شده!هوم... حتمن صلاح بوده. بعله... صلاح در این بوده که وقتی من رفتم یه رشته ی سخت و بی ربط به کارشناسی م رو انتخاب کردم قبول نشم! حتی قزوین! حتی کرج! آآآآه قلبم...

و در آن روز!


باور کن که این نوعی اختلال روانی محسوب میشه! آخه من چرا در عرض 5 دقیقه باید 17 بار ازش بپرسم پگاه جون خوبه؟؟ خب که چی؟ حالا گیریم پگاه جون خوبه! یا اصن خوب نیست!‌ که چی؟ نه! خب من به هر حال باید یه توضیحی حداقل واسه خودم داشته باشم یا نه؟؟

پی بنوشت: اصن یه وعضیتِ خاص و خارق العاده ای بود چهارشنبه و جمع دوستان وبلاگی. شیرین که کلن بحثی درش نیست و قدیمی شده و صمیمی! :دی شهبانو!!! ( من بنیانگذار این اسم به دستم برسه فقط!) هم که دیگه کلن هیچی! هول بودیم به شدت :خنده 5 تا کامنت گذاشتیم واسه هم و 5تا هم اس م اس زدیم و آخر هفته همو دیدیم! تا این حد دنبالمون کرده بودن ینی! می موند نازنین. وقتی یه دفه تو اون جمعیت نمیدونم از کجا فهمید من سارام و جیغ میزد سارا سارا و پرید تو بغلم فهمیدم که چقدر ماه است و ماه. آدم باید دراز باشه تا از دیدن هم قدهای خودش مشعوف شه و ذوق مرگ. فوق العاده بود جمع 4 نفرمون. خیلی خوش گذشت! چرا من زبانم قاصره واسه توضیحات بیشتر؟ جدددن چرا؟؟

پی بنوشت:همین جوری کلیدی بگم بره که هم خسته نشم هم بمونه یادگاری واسه جمع !

اینکه ترسیدیم شیرین تو جمعیت گم شه و من رفتم از دم در آوردمش تا نمونه زیر دست و پا. اینکه وقتی دیدنش با اون چادر گل گلی و رو گرفتنش موضوع خنده ی من تا 1 ماه آینده رو فراهم کرد. اینکه بی توجه به اطراف و محیط مقدسی که توش بودیم به هم عکس نشون میدادیم و جیغ میزدیم. اینکه دو تا دو تا دست همو گرفته بودیم و سوار تاکسی شدیم. اینکه منو با ناجوانمردی جلو نشوندیم!! (فعل بود الان!). اینکه به هیئت جوانان قمر بنی هاشم وارد شدیم:خنددده . اینکه گشنمون بود و دسته جمعی نون و ماست میخوردیم. اینکه گارسونِ قفل کرده بود (شیرین؟! درست یاد گرفتم اصطلاح رو؟:دی) و هی سوال داشت. اینکه وسط حرف هم می پریدیم و هول شده بودیم کی خاطره تعریف کنه. اینکه کادوهای پر دار گرفتیم. اینکه آنتن نداشتیم و نقطه ی آنتن دار میشد حالتی که کله ت رو تخت باشه و متمایل به چپ. اینکه من چرا بلد نبودم قلیون بکشم آخه؟؟:خنددده. اینکه به غایت چرند گفتیم و بی نهایت خندیدیم. اینکه آخه چرا باید راجع به ملوان زبل و اسفناج هم حتی بمیریم از خنده. اینکه عکس بگیریم و هی خوب نیفتیم. اینکه قرار بذاریم فردا هم همین ساعت همین جا و یه دفه شیرین تالاپی بخوره زمین. اینکه سوار تاکسی شیم و کل مسیر خانوم دکتر واسمون حساب کتاب کنه. اینکه مسیر همیشگیمون باشه و در جریان گرون گفتن نرخ کرایه باشیم. اینکه بخندیم و آه بکشیم راننده بخوره تو دیوار.اینکه دیگه تموم شه و وسط میدون خدافظی کنیم و اینها. و در آخر هم اینکه، شیرین؟ من و تو جدددن چه فکری پیش خودمون کردیم که نشستیم روی اون سکو و خیره به میدون شدیم؟ :خندددده. تا این حد خز متصور شو شما فقط! خوبه شهبانو!!! از راه رسید و هدایتمون کرد... عالی بود همه چیز. بیشتر از چیزی که حتی میشد پیش بینی کرد..دیگه خسته میشم بیشتر  تعریف کنم و تایپ :دی

فردا صبح دیگری ست


من تقریبن دو هفته ست که واسه یه جریان مسخره ای دارم میرم یه جایی و هی با یه نفری بحث میکنم! امروز وقتی باز رفتم و داد میزدم سر آقاهه و صدام تو پاساژ پیچیده بود به این نکته پی بردم که صدام هیچ هم مناسب داد زدن نیست! بیشتر جیغ های کش دار میکشیدم تا اینکه داد بزنم، ولی خب اونقد موثر بود که آقاهه بترسه و لحنش کاملن عوض شه و این همون موضوعی است که منو راضی میکنه. اصن این مدل جدیده سارا خیلی منو راضی میکنه. از وقتی نی.نجا شدم تقریبن میشه رگه هایی از وحشی بودن رو توم پیدا کرد! سن سی نمیدونه و نمیدونم که اگه بدونه دعوام میکنه یا نه ولی خب من رفتم لانچیکو خریدم و بعضی شبا لانچیکوم رو با خودم میبرم زیر پتو! این حس خیلی خوب و خاصه! اگر کیف گنده هم با خودم ببرم بیرون لانچیکوم رو توش میذارم.این حس از حس لانچیکوی زیر پتو هم فوق العاده تره. حالا فردا آخرین روز دعوام با این آقاهه ست. لانچیکوم رو هم میبرم! ازش عمرن استفاده کنمااا چون متعهد شدم که در جامعه متمدنانه برخورد کنم ولی خب، به هر حال نوعی قوت قلب است واسم.

اوضاع خیلی جالب نیست ولی چند شبی است که با خودم قرار گذاشتم دیگه ناراحت و گریون نباشم. فکر کردم این مدل افسردگی یه جور ناشکری به حساب میاد و من خوب در جریانم که در کنار این روزای سخت کلی موضوع واسه شکرگزاری هست پس باید انسان باشم و مثبت نگر. 4 روز دیگه دوره های بابا تموم میشه. گردنش، هیچی! بمیرم فقط من باب گردن زخمش. خودش هم تقریبن خوبه. فقط وقتی امشب گفت فکر کنم واسه راه رفتنم عصا میخوام من منهدم شدم. از ضعف زیاد نمیتونه خیلی با تعادل راه بره و خب حتی تایپ کردن این جمله ها هم واسه من یه جور انفجار احساسی و روحی به حساب میاد چه برسه به دیدنشون! اما نه! گریه نمیکنم. حتی زانو به بغل تو اتاقم هم نمیرم. میشینم کنار بابا و به غذا خوردنش نگاه میکنم و تند تند تو دلم میگم الحمدالله! خوبه. این 4 روز هم میگذره. این هفته هم میگذره.هفته های دیگه م میگذره و بابا باز میره سرکار. زندگی جریان داره و خواهد داشت، مهم اینه که همه چیز امکان داشت بدتر از این باشه.ما باید ریزبین باشیم و حتی کوچکترین لطف های خدا رو هم ببینیم.

دیشب پا گذاشتم رو اون حس جمع گریز بودنم و رفتم خونه ی خاله و سپس عزیز و دوباره خاله! شب هم جو گیر شدم و با دخترخاله هام رفتیم خونه ی دوستشون خوابیدیم تا صبح گفتیم و خندیدیم. قدم اول تقریبن خوب و قابل قبول بود. قدم های بعدی رو هم آروم آروم برمیدارم. مثلن به تلفن های سارا و سپیده که زنگ میزنن خونه جواب میدم و به مهمونی های دوره همی ای که دعوتم کردن فکر میکنم! این یعنی خیلی پیشرفت. هر چند همچنان موبایلی ندارم! ولی جددددن این بی موبایلی نعمت فوق العاده ای است! آدم زندگی میکنه ها! خیلی خوش میگذره وقتی اس م اس و تلفن نمی بینی و جواب نمیدی! :دی تا 2ساله آینده قطعن به همین رویه ادامه میدم. عشق است و ماه..

بچه ها! مریم.تینا.شیرین.دل آرام.دختری.نازنین.نسیم. فاطمه و آیدا! منو هی پشت سرهم ببخشید که فرهنگ وبلاگی ندارم و کامنت تائید نمیکنم.میشه؟ من خیلی این کار رو دوست ندارم. خیلی زیاد. مرسی که کامنت میذارید و انقدر مهربونید.بوس بر جمیع شما!

پی بنوشت: آیدا؟! آیدای کله خر! لطفن فعلن دست نگه دار و حرکت انتحاری خاصی انجام نده. بهت زنگ میزنم و کلی قرار میذاریم و میریم کفش میخریم! :دی خب؟ جوجه!

پی بنوشت: من از دیدنِ موفقیت های تو احساس خوشایندی پیدا میکنم. پیاپی موفق شو هی!


اینکه من تا این حد جمع گریز شدم خیلی بده.دیشب مامانم کلی ازم قول گرفت و مطمئن شد که امروز عصر باهاشون میرم فلان جا مهمونی.خودم هم تصمیم داشتم سر قولم بمونم و حتی نشستم فکر کردم که چی بپوشم؟! ولی وقتی صبح شد و دیدم اگه برم مهمونی باید به هزار نفر سلام کنم و لبخند بزنم و حرفای چرنده خانومی بزنم دیدم اصلن حوصله ی از خونه بیرون رفتن رو ندارم! دلم خواست کل روز رو بشینم توی اتاقم و موهامو بو کنم. مامانم فعلن باهام قهر کرده من باب بدقولی ها و اخلاقای نامساعدم!

پی بنوشت: دیروز رسمن خونه رو سابیدم. وقتی از ته آشپزخونه به دوروبرت نگاه میکنی و می بینی همه جا برق میزنه یه حس خوبی بهت دست میده. یه حسی مثه این شکلات چوبی رنگی رنگی گنده ها!!

پی بنوشت: من خیلی دوسِت دارم. میرم وایمیسم دمه پنجره ی اتاقم و یه بوس میفرستم تو آسمونا تا بیاد و مستقیم بشینه رو لپ تو. خب؟


اگه ج.نگ شه و تو شهید شی من هر روز میام  می شینم سر قبرت و گریه میکنم. این یه جور دلگرمی به حساب میاد برای تو، حتی برای من، نه؟