عجب!
یه دونه علی بود که پسر همساده مون بود. روابطمون از همساده گی خارج شده بود و دوستای خانوادگی و صمیمی به حساب میومدیم واسه هم. خواهراش هم بازی هام بودن و یا تو کوچه در حال دوچرخه بازی بودیم یا تو حیاط های همدیگه وسطی و دست رشته. اون موقع ها که من دبستانی بودم گروه سرود و رفتن به منطقه و اینا خیلی مد بود. همش همه تمرین میکردن واسه منطقه رفتن و این داستانا. علی هم تو گروه سرود بود. از همه ی مام بیشتر رفت تو منطقه و جایزه گرفت. همیشه بدو بدو و جیغ جیغان به همه خبر میدادم تلویزیون داره علی رو نشون میده باز. با کت شلوار سورمه ای و پیرهن آبی! ناااااااااز... همیشه گوشه ی ذهن من یه تصویر خوبی از علی ثبت شده شده بود. خوشگل بود اصن. شبیه دخترا بود. تا حالا 1000 بار حوله انداخته بود رو سرش و اومده بود دمه پنجره و من و با خیال اینکه یکی از آبجی هاشه سر کار گذاشته بود :)))
حالا! هرچی! اینا گذشت همه. چیزی که پارسال منهدمم کرد این بود که یاسر اومد و گفت: علی معتاد شده!! بابا دیدش و گفت: علی معتاد شده!! مامانم آه کشید و گفت: علی معتاد شده!! وقتی همه شون دسته جمعی گفتن علی معتاد شده من چهار زانو نشستم وسط خونه و زار زدم. یه جور بدی که یاسر اومد در گوشم گفت: خاک تو سرت نکنه دوسش داشتی؟ منم همین جوری زار میزدم. یه جور بدی. شاید 1 هفته دپرس بودم. دوسش نداشتم ولی خب تصور نازی که ازش تو ذهنم بود له شد. خیلی دلم سوخت. یه جور بدی منهدم شدم از شنیدنش. دیگه نرفتم محله ی قدیمیمون. می ترسم ببینمش. حتی طرف خواهراش هم نرفتم. ترجیح میدم همون پسر بچه هه با کت شلوار کوچولو و صدای نازک بمونه گوشه ی ذهنم..
امروز خواب بودم و خواب علی رو دیدم یهو. تو کوچه لق لق میخورد و یه قیافه ی بدی پیدا کرده بود منم هی به خودم میگفتم دیدی آخر علی رو دیدی؟ با این وعضش! با صدای آیفون از خواب پریدم و رفتم دمه در! پروردگارا! آقای پستچی کپیِ علی بود. یه جور مسخره ای شکلش بود! صاف صاف وایساده بودم تو چشش نگاه میکردم. آقاهه هم یهو گفت خانوم امضا نمیکنی؟؟؟ ( اینجاهاش دیگه مثه تو فیلما بود که من بهت زده بودم و آقاهه هی صدام میکرد مثلن!)دیگه امضا کردم و داستان تموم شد. منم جو گیر اومدم ثبت کنم که علی لطفن دیگه معتاد نباش. خیلی زشته که رفتی معتاد شدی. خاک توسرت.
بابای من،