تازگی ها همش استرس دارم که نکنه قندم بره بالا! که چی خب؟ خیلی شیرینی جات میخورم تازگی ها. بعد من هر وخ آزمایش میدم یه چیم بالاست. یا اون عدده کوفتیِ معده م، یا کلسیم ام یا مثه اون دفعه فسفرم! دکتره قه قه میخندید و میگفت فسفرت بالاست! من که هنوز نفهمیدم مرده گنده با اون همه ریش و سبیل واسه چی انقد میخندید! اونم واسه فسفر! حالا همش فکر میکنم شاید تو آزمایش این دفعه قندم بالا باشه! بهتره یه رازی رو بگم. البته راز نیست ولی خب من دلم میخواد همیشه واسه الکی ترین حرفام هم اسم راز و انتخاب کنم... من چند روزه دارم باز بالا میارم. به سختی. از اون مدلا که این فکر به سرم میزنه نکنه یه روز در حال بالا آوردن بمیرم!‌این فکر خیلی بده. باید تو موقعیتش قرار بگیری تا بفهمی چقدر بده!خنزل پنزل زیاد میخورم. دیروز پفک خوردم.یا روزای قبلش خودمو با سس فلفلی جدیدم کشتم. مامان فلفل ها رو از دستم قایم میکنه همش ولی من خودم خوب میدونم که حال مرگیه معده م واسه خوراکی نیست. هر احساس بیش از حدی منفجرم میکنه. این روزا هم که ماشالا پر از احساس. احساس در ورژن های مختلف. بعد من اصن نمیخوام به یه آزمایش دوباره و اون نگاهای آقای آزمایشگاهی فکر کنم. عینهو گاو به آدم نگاه میکنن و من همش فکر میکنم عدده این دفعه چنده مثلن؟! اه اه به همشون... بعد خب حالا که ترس از مرض قند گرفتم هول میشم و بیشتر شیرینی جات میخورم. واقعن من مجبورم عسل بریزم تو نعلبکی و با یه مشقت خاصی بدون قاشق بخورمش؟ بعدم به این فک کنم که برم شیرینی خامه ای با سیب بخورم؟ حتمن مجبورم...حتمن! فک کنم حالم خیلی بده. اونقدر که کنترلی بر روی شرایط ندارم.شرایط روحی و احساسی البته!

پی بنوشت: میدونی؟ تو خیلی شخصیت گهی داری.ببخشیدا، ولی خب باید میگفتم. قلبن علاقه داری منو بچزونی.با رفتارا و غدی های گه ترت.میدونی؟در واقع دلم میخواد یه روز تو چشات زل بزنم و بگم خاک تو سرت شاید همزمان موهاتم کشیدم ودویدم، فعلن نمیدونم.باید تو موقعیتش قرار بگیرم..

پی بنوشت: خدا؟ حواسم هست که امروز روز خوب و مهربونی بود، اونجوری نگام نکن!

پی بنوشت: امروز ندا بهم زنگ زد. کلی بهم فحش داد که چرا گم شدم و گوشیم خاموشه. خیلی حرف زدیم در حالی که من باید ناهار بابا رو میپختم و خونه رو جارو میزدم.دلم میخواست حرفمون زود تموم شه ولی تموم نمیشد به هیچ جور. تهش هم نمیدونم چرا الکی از طرف خودم واسه مهمونی خونه سپیده دعوتش کردم و اون قبول کرد! بعدم که تلفن و قطع کردم یهو با خودم گفتم وا! من چرا باید آخر حرفم بهش بگم به شوئرت سلام برسون؟ آخه این چه حرف ضایعیه؟خر سارا!

پی بنوشت: دکتر ق خیلی مهربونه و عشقه. امروز به این فک کردم که وقتی منو واسه پسرش خواستگاری کرد باید قبول میکردم، نه به خاطر پسره نچسبشا، نه! صرفن به خاطر خودش! که مثلن اگه زن پسرش میشدم اونم میشد پدر شوئرم. اینجوری خیلی بهش نزدیکتر میشدم. میتونستم زیاد بوسش کنم و از سر و کولش آویززون شم!هوم