فکر میکردم با تغییر شرایط ظاهری شاید همه چیز تغییر کنه و یه کم بهتر شم، تنها یه کم. ابروهامو روشن کردم، مدل موهامو عوض کردم، پرده و روتختی جدید خریدم،  کتابخونه ی نو سفارش دادم، خرید کردم خودمو با رنگای مختلف سرگرم کردم، اما فایده نداشت. هیچکدومش. حتی یه ذره! تغییر ظاهری و محیطی هیچی رو واسه من عوض نکرد. به خودم گفتم همه چیز که تغییر ظاهری نیست.روحت رو تغییر بده. پاشو برو بچسب در خونه ی خدا و از خودش که آرامش محضه آرامش رو بخواه.سعی کردم.بیشتر از همه ی روزای عمرم.سعی کردم و چسبیدم بهش.انواع و اقسام معجزه ها رو تو زندگیم رقم زد به جز آرامش م.به جز حس خوبی که لحظه به لخظه ازش تمنا میکردم... فکر کنم دیگه وقتشه که اعتراف کنم. اعتراف کنم که چقد خسته م. که چقد کم آوردم. که چقد خنده ها و انرژی های مثبتِ مسخره م دروغه. که دیگه توان ندارم این روزا رو ببینم. صورت رنگ پریده و گردن قرمز بابا رو ببینم. بشینم بشمارم و دونه دونه بگذرونم روزایی که مونده تا جلسه های شیمی درمانی تموم شه. تموم شه محبتای مسخره و ترحمای بقیه. تموم شه همه ی لحظه های بد. تموم شه فکر مشغول بابا. تموم شه نفرین کلاهبرداره بی معرفت. تموم شه لحظه شماری واسه رسیدن روز دادگاه.من این روزا فقط تموم شدن و میخوام.تموم شدن غصه های تو دلم رو میخوام. تموم شدن دلتنگی های شبانه م رو میخوام. اصن من این روزا تموم شدن خودم رو میخوام.دلم میخواد از این لحظه به قبل رومحو کنم. همه ی اتفاقا، همه ی آدما. دوست و آشنا و غریبه. همه رو حذف کنم. یه جوری که انگار نبودن.از اول نبودن. دلم میخواد از این لحظه به بعد و شروع کنم با خلوت کزدن دور و برم. با ندیدن و نشناختنِ همه ی کسایی که بودن. قدم اول رو با نابود کردن گوشی م به طرز احمقانه ای برداشتم.دارم فکر میکنم کیا شماره ی خونه رو دارن؟ باید بسپارم هر کی زنگ زد و گفت سارا؟ مامان بگه نیست! چه مسخره. آی دی. ایمیل.شناسه. نام کاربری. رمز عبور و هر کوفت دیگه ای هم که منو به چیزی مرتبط کنه پاک میشه.دلم میخواد یه پتو بپیچم دور خودمو بخزم زیر تخت و تموم این روزا رو بی ملاحظه گریه کنم. بلند بلند، هق و هق...

پی بنوشت: از وقتی که 18 ساله م بود و فهمیدم که تو رو دوست دارم، همزمان با علاقه م، پا به پای علاقه م به تو، علاقه م به پست و پست خونه و پستچی ها هم جند برابر شد. پستچی و موتورش واسه من میشد یه دنیا حس خوب. پستچی ها! چقد ذوق میکردم وقتی به خورجینای برزنتی شون فکر میکردم و اینکه کادوهای من اون تو ان. اون تو ان واسه تو.واسه خوشحال کردن و خندوندن تو...هرچی. هر چی که بود گذشت و تموم شد.به درک. به جهنم مثلن. وقتی دیروز تو آشپزخونه بودم و اف اف زنگ زد و یه پستچی با موتور و خورجینش رو دم در دیدم قلبم هوری ریخت. چادر گل گلی سر کردم و دمپایی پلاستیکی و دوییدم تو آسانسور. با آهنگ مسخره و تکراریش تا پارکینگ فکر کردم و دیدم چقد از پستچی ها بدم میاد. چقد از موتور خسته و خورجین زشتشون بدم میاد. چقد بدم میاد که به فاصله ی خونه تا پارکینگ کلی خاطره و حس قدیمی باید تو دلم زنده شه. این روزا از همه چیز بدم میاد. حتی از احساس پاکی که یه روز همه ی دنیام بود،

تلنگرِ سنگین!


دیروز من دچار یک گناهی شدم! حالا چی بودنش مهم نیست مهم اینه که خدا همون دیروز به طرز فجیعی تنبیه م کرد و بهم اخطار داد که یه وقت فک نکنی من در جریان زیر آبی رفتنات نیستما!

کفش نو یی که خریده بودم با چند قدم راه رفتن تو پام منفجر شد! به وضوح پاره شد و انگشتم ازش زد بیرون! بعد از انهدام کفش هم الکی الکی آب جوش ریخت رو دستم و پرپر شدم! از خیابون هم که رد میشدم یک عدد موتوری به قصد کشت بهم نزدیک شد!

حالا درسته کفشم رو به سرعت بردم مغازه ی مذکور و فروشنده کلی شرمنده شد و زنگ زد نمایندگی دعوا کرد و یه نو ش رو گرفتم، یا آب جوش به اون وحشتناکی دستم رو تاول دار و بی ریخت نکرد، یا وقتی از خیابون رد میشدم موتوریِ با فاصله ی نیم میلیمتر نزد منو بکشه، ولی خودم میدونم که! میدونم که فروشنده و نمایندگی آب جوش و موتوری همشون بهونه بودن! یا شایدم نشونه بودن که من ادب شم! چقدم من ادب شدم الان! خدا؟ یک کم ملایم تر برخورد کنی ممنون میشم. به هر حال من الان نه بی کفش شدم، نه دست سوخته، نه کشته شده! فک کنم همین ینی یه دنیا ملایمت و مهربونی. الان دقیقن نمی تونم تحلیل درستی از دیروز کنم با این حال شما فعلن بپر بغلم آقای خدا تا بعدن بیشتر مسئله رو موشکافی کنیم..

پی بنوشت: الهی من بگردم با این دل های پرتون من باب پست پایین! تایید نمیکنم کامنت هاشو ولی همه رو خوندم. امیدوارم همه شون دسته جمعی در یک صبح بهاری آتیش بگیرن! آمین

حرام.زاده ترین ها


من خیلی آدم بدبختی ام!

امکان نداره جایی باشم و یه منحرف یا بیمار ج.نسی سر راهم سبز نشه،

این درد واقعن عمیق و دردناکه..

پی بنوشت: امروز دلم میخواست بشینم روی جدول کنار خیابون و گریه کنم. به وضوح میلرزم در اینجور مواقع.

پی بنوشت: خدا؟ کی میخوای بپذیری که این مسئله یه جور ظلمه بزرگه؟ مواظبم باش. من خیلی می ترسم این روزا.

پی بنوشت: هولدن


دلم میخواد خودمو مچاله کنم و برم تو ماشین لباسشویی و بسپارم بیان درش رو ببندن. یه همچین حس گنگی دارم این روزا...

پی بنوشت: از طبقه ی چهارم آدم پرت شه پایین فقط میشکنه یا امکان مرگ هم هست؟

پی بنوشت: خدا؟ میخوام یه چند روزی باهات حرف نزنم. تو هیچ وقت ظرفیت ات تموم نشده که بتونی درک کنی این حس چقدررر جالب نیست.چند روز تحمل کنی دوباره پرظرفیت میشم. فعلن تهی شدم و پنچر..



یاسر،

واسه من ینی محکم ترین و آرام بخش ترین حس های دنیا.

پی بنوشت: پسره اومده خواستگاریم. نگاش میکنم. فک میکنم. گریه میکنم. بعدم میگم نه! میگن چرا؟؟ خوب بود که؟! میگم: هیچیش مثه یاسر نبود. میگن: دلیلت همین بود؟ میگم آره و میرم کله ی گنده ش رو بوس میکنم. عشق ترین مذکرِ دنیا فقط خودتی :*

پی بنوشت: یه مسئله ی خنده دار من باب خواستگار بازی. اینکه من در عرض 1 ماه 3 تا خواستگار خلبان پشت سر هم داشتم چه معنایی رو می تونه القا کنه؟ ینی پسرا تا این حد به آرزوهای کودکی شون نزدیک شدن که رشد خلبان جماعت به این سرعت افزایش یافته؟ هر جور حساب کنی غیر طبیعی به نظر میاد! :)) اونم واسه شرکت های هواپیمایی مختلف. من که به شخصه جنگنده های نظامی رو ترجیح میدم :)))

پی بنوشت: ممنون که همکاری میکنید و وقتی من کامنتدونی رو میبندم خودتون خصوصی میذارید. من واقعن حوصله ی کامنت بازی و این برنامه ها رو خیلی ندارم. هزاران تشکر بر شما باد :بوس

افسانه رو یادته؟


شعف به معنای واقعیِ کلمه بود اون لحظه ها! چقدر دلم تکرار اون لحظه های خنک و پر از خنده رو میخواد.

پی بنوشت: به جونِ سارا اگه روم بشه یه دعای جدید رو شروع و درخواست کنم. چقد آخه شما هی گوش بدی و تحت فشار باشی با این آرزوها و خواسته های دور و درازه ما؟ فشار تا چه حد؟ من درک میکنم شما رو. ابتدا درک و سپس سکوت.

پی بنوشت: این روزا همه ی آدمایی که گم شده بودن پیدا شدن. با گل و شیرینی میان خونه مون و صحبت های محبت آمیز میکنن. مثلن میلاد هر روز زنگ میزنه و الکی احوال پرسی میکنه. عمو تاریخ آخرین روز و می پرسه و میگه واسه فلان روز ویلا اجاره کردم جهت 1 ماه خوشی و فراموشیِ روزای تلخ. رضا زنگ میزنه تا هماهنگ کنه و مطمئن شه بسته ی عسلِ گیاهیِ خاص اش به دست ما رسیده. سعید! وای! سعید رو بگو. می تونم بگم به وضوح بعد از 1000 سال زنگ زده! یا مثلن زن عمو! بدون شک این یه مورد جزء محالات بود... اینکه توجه مبذولِ بنفشه و شاهرخ رو کجای دلم بذارم جدددن یه دغدغه ست واسم... همین که من بشینم اینوره میز و دایی اونوره میز و یواشکی از بشقابِ من غذا کش بره که بخندم و تنها کمی شاد شم ینی بُهت! به هرحال! به هر حال چی؟ نمیدونم دقیقن به هر حال چی؟ ولی خب مثلن میشه گفت به هر حال این هم از بازی های روزگار است...

پی بنوشت: یه راز گنده هست. یه راز بزرگ و عجیب توی دعاهای شبانه. هنوز کشف اش نکردم فقط اطلاعم در همین حده که معجزه میکنه! اونقدر که مهندس مفید در چشم به هم زدنی میشه مهربون ترین و عشق ترین آدم روی زمین. این به راستی معجزه نیست؟ مفید و انصاف و مهربونی معادل بود با یه چیزی تو مایه های شب و خورشید!!! ولی خب کافیه باور کنیم این راز و معجزه های بعدش رو!

پی بنوشت: خیله خب خدا. از همکاری های پی گیرانت خیلی ممنوم. لازمه بیشتر تشکر کنم یا خودت در جریانی؟

یا مجیر


به هر حال معده ی من اگر شخصیت داشت انقدر بازی های مختلف و رنگاوارنگ واسه من در نمی آورد! آدم نمی تونه با خیال راحت گلابی یا شلیل بخوره! انهدام سخت و طاقت فرسای بعدش باعث میشه خویشتن دار باشی و به جای نگاه کردن به گلابی ها و هلوها و شلیل های روی میز چشمت رو بندازی به ناخن های بلندت! چقدر هم که بلند! به وضوح دلم ریش رفت و در چشم به هم زدنی نابودشون کردم. ناخن کوتاه تنها و تنها لاک قرمز رو می طلبه. معطلش نمیکنم و در حالی که لواشک گاز میزنم ناخن های کوتاه و کچل رو هم لاک میزنم...

به خدا میگم امشب رو دوست دارم. یه ردیف نور گنده از چلچراغ مذکور رو واسم روشن کردی. انقدر آرامش دارم من باب عملی کردن آرزوهام که با خیال راحت تکیه میدم به دیوار و مفاتیح به دست دعاهای نذری و صلوات های پشت سرهم ام رو زمزمه میکنم. خیله خب خدا. صبر من زیاده. هنوز تا آخر ماه کلی وقت هست و من اونقدر چشم سفید و خیره سر هستم که غیرممکن ازت طلب کنم و امید به ممکن شدنش داشته باشم! غیر ممکن واسه ما زمینی ها و خنده دار واسه شما آسمونی ها..

نی نیِ جدید خانواده ی ما درسته که 2 ماهشه ولی دکتره! بدون شک دکتره! تو کتاب مخصوص رشد کودکان نوشته بشینید بالاسر نی نی 3 ماه به بالا و حروف و لغات "گ" "گا" "اگا" و "اقا" رو تکرار کنید! اگه بچه بعد از شما تکرار کرد ینی ضریب هوشی بالایی داره اگرهم نکرد که خب حتمن صلاح ندونسته! ما هم از عصر نشستیم بالا سر نی نی و هی میگیم بگو گ! بگو آقون! بگو قا! که نی نی هم با پشتکاری عجیب و حیرت انگیز تکرار میکنه و مارو پیش کتاب مذکور روسفید میکنه! حسین هم که دید گویا داره از قافله ی توجه و آموزش خانواده دور می مونه ابتدا دوید و سپس کنار نی نی خوابید و به خودش گفت: بگو قار قار! بگو میومیو! بگو بابا! بگو مامان! بگو کلاغ!! و در حد توان ما رو منفجر کرد... به هر حال اوضاع و احوال این است... ما به همون میزان که از 4 سانت نی نی با اختلاف سن ِ 1 ماهه توقع دکتر بودن داریم از خدا هم من باب آرزوهای سختمون توقع مهربانی و محبت داریم. آدم سرتق تحت هر شرایطی سرتق است و دیگر هیچ.

پی بنوشت: آذر؟ خیلی خوشحال شدم از کامنتت :بوووس مرسی که وسط تایپ پایان نامه و فحش دادن و اتفاقای کوفتیِ دیگه دلت واسه من تنگ شد و اومدی اینجا. من از اون سایت کوفتی تون متنفرم که نه تنها سخته بلکه قلقلی هم به آدم نمیده. وعده های پوچ و تهی داره فقط :دی چند وقت پیشا ساعت 3ئه شب از زیر پتو جستم بیرون و کیلومترها واست تایپ کردم که خب ارسال نشد! صندوق ورودی ت پر بود و من غرغر کنان و ناکام دوباره جستم زیر پتوم. خلاصه اینکه من تحت هیچ شرایطی دسترسی به تو ندارم. جز اینکه آرزو کنم اینجا رو بخونی و پاشی بری اون صندوق ورودی ت رو تمیز کنی و حتمن در جریانی که من مسنجر ندارم، فیض بوک بدم میاد و ایمیل هم خسته میشم! ایرانس.ل هم که قطعن گور به گور خواهد شد.آمین. زودی دکتر شو و به آغوش گرم ما بازگرد. باز هم آمین همراه با بوس های فراوان بر تو..

پی بنوشت: یکی اگه پاشه بیاد این اتاق من رو تمیز کنه بدون شک ثواب کرده. ثوابی بزرگ. اوهوم...


سِگ

خر

بی شعور

شتر

و بعضن توله سِگ!

پی بنوشت: نشستیم کنار هم. یادم نمیاد چی گفتم که قاه قاه خندید و به من گفت: سگ! گفتم: این همه حیوون، این همه فحش، چرا سگ آخه؟ اونم سگِ خالی، سگِ تنها؟ گفت اینجوری بیشتر به دلم می شینه!!

من؟

من دلم میخواد یه پاره آجر رو پرت کنم سمت دماغت و پشت سر هم تکرار کنم سِگ،سِگ،سِگ... شاید گریه هم کنم بین سِگ گفتن هام..

 

خدا؟

بدو. به سرعت خودت رو به این پایین برسون که امشب به طرز عجیبی به شونه هات احتیاج دارم. نه، ترجیح میدم سرمو بذارم رو پات و بلند بلند گریه کنم. همه ی این روزها و خستگی هاشو.کلی گریه ی نکرده دارم..بیا،

خدیا! لطفن مرا عاشق باش. عاشق ترین باش..


خدایا؟ ببخشید، ولی چند درصد امکان داره که همچنان من و خانواده ی کوچیکم رو دوست داشته باشی؟ چند درصد امکانش هست که مثل قبل معجزات کوچیک و بزرگ رو سر راه لحظه های زندگیمون سبز کنی؟ چند درصد امکان داره هنوزم به حرفمون گوش بدی و دستمون رو بگیری؟

میدونم که گوش میدی، میدونم که می بینی، دستهای نامرئی و آسمونی ت رو می بینم که بعضی وقتا بین انگشتامونه و بعضی وقتی تکیه گاه پشت کمرمون. من همه ی اینا رو می بینم. حس میکنم و اگه دقیق شم حتی لمس. ولی خدا! لطفن مهربونی دستهات رو تو زندگیمون بیشتر نمایان کن. خدا؟ ما زمینی ها اینجوری معامله می کنیم. یه چیزی رو تقدیم میکنیم و در قبالش یه چیزی رو دریافت! اینکه شما آسمونی ها وضعیت معامله تون چی جوریِ خبر ندارم، ولی من و خانواده ی کوچیکم شبانه روز در حال اثباتِ تقدیمِ روح و قلب و ایمانمون به تو ایم، لطفن تو هم در عوض چیزی رو که ازت می خواییم برامون شوت کن پایین. تو دل من چلچراغ روشنه. کورسو نیست. روزنه نیست. لامپ نیست. مهتابی نیست.حتی لوستر هم نیست. یه چلچراغ گنده ست. از همونا که تو حرم امام رضا می بینیم. متوجهی خدا؟ اوهوم. معلومه که هستی...

پی بنوشت: یک ماه دیگه وقتی اومدم این جمله ها رو خوندم دلم میخواد پست جدید بذارم و بگم خدایا؟ ممنون که بزرگترین هدیه ی زندگیمون رو بهمون دادی. هدیه ای که نتیجه ی صبر و اعتمادمون بود به تو... بیا لپم رو بوس کن خدا. بوسم کن که وقتی صبح میشه با روشن شدن هوا چال رو لپم از شادی و خنده ی حضورت نمایان شه...