چَشمهایم...
من از بچه گی عینکی بودم.بچه گی که میگم ینی از 3 سالگی... از 3 سالگی بنا به علل ناشناخته ای چشمام ضعیف بود. عینکای رنگی رنگیِ کِش دار میزدم.عینکام با من بزرگ شدن و به تناسب سنم رنگ و شکلشون عوض شد. شده بودم یه عینک بازه حرفه ای. عینک فروشی گالیله تو خیابون ولیعصر پاتوقم بود و این آخریا محو عینکای خیابون فلسطین شده بودم. عینک جزیی از صورتم شده بود.صورتم نه! اعضای بدنم! از خواب که پامیشدم قبل از هر چی با دستم دنبال عینکم میگشتم.بدون عینک زندگی واسم بی معنا بود. شماره ی چشمم بالا بود خیلی تار میدیدم . یادمه هر وقت میرفتم شهربازی استرس و ترس دستگاههای خفن و نداشتم همه نگرانی م این بود که موقع بالا پایین شدن وسیله ها عینکم نیفته. همیشه آرزوی بستن شال گردن داشتم، ولی نمیشد! بخار میکرد! وحشتناک! مثه وقتی که تو حموم بودم! دیدن درست و حسابیِ استخر که دیگه اصن هیچی! آرزوم بود مربی شنام رو درست و حسابی ببینم. یادمه یه بار کلاس چهارم که بودم مربی بهداشتمون با یه دونه از این تابلوهای چشم پزشکی که روش عکس چنگالای چپ و راست داره اومد سره کلاس.کلاسمون خیلی بزرگ بود. تابلو رو گذاشت ته کلاس و بچه ها وایمیسادن سر کلاس و بینایی سنجی میشدن! از رو دفتر دونه دونه اسمارو خوند تا رسید به من! گفت عینکتو بردار و بگو! نمی دونم چرا میخواست بی عینک ببینم چنگالارو! خر بود! عینکمو که برداشتم خودکارشو برد سمت یه دونه از چنگالا! ندیدم! یکی دیگه... بازم ندیدم! هی بالا و پایین کرد تا رسید به ردیفای اول تابلو! دیگه دیدم. دیدم ولی با بغض! همه ی بچه ها چپ چپ نگام میکردن و میگفتن واقعن نمیدیدی؟! اونروز فقط دلم میخواست سرویس مدرسه زودتر برسه دره خونمون تا بغضم بترکه. هنوزم وقتی یاده اون صحنه ها میوفتم گریه م میگیره...
گذشت... گذشت تا شد 18 ساله م و وقت دکتر گرفتم واسه عمل لیزیک! همه چی خوب و عالی بود.چشام به بهترین شکل ممکن به عمل جواب مثبت داده بود و شماره ی چشمم شده بود 0 ! چند هفته بعد از عملم خیلیا نمی شناختنم! سارایی و که همیشه با عینک دیده بودنش عوض شده بود! خیره میشدن تو صورتمو میگفتن وای! چقد عوض شدی! همه میگفتن باورمون نمیشه چشمات انقد درشت بوده این همه سال! عدسی عینکام اونقدر کلفت بود که چشام از زیرش ژاپنی بشه! خلاصه اینکه زندگیِ بی عینک فوق العاده بود! دیگه شال گردن می بستم.تو استخر بپر بپر میکردم. راحت والیبال بازی میکردم و کلی کاره دیگه که عینک مانعش بود...
4 سال گذشت و خوش و سرخوش از بی عینکی واسه خودم جست و خیز میکردم.تو این مدت 2-3 بار رفتم پیش دکتر خودم و از وضعیت و شماره ی چشمم راضی بود. از جلوی عینک فروشی که رد میشدم دهن کجی میکردم و با چشمای تیزم تابلوی مطب دکتر و از ته خیابون میخوندم. گذشت تا چند روزه پیش که بنا به دلیل مسخره ای رفتم چشم پزشکی. واسه خودم سوت میزدم و تو فکر چیدن کمدای اتاقم بودم. تو دلم میگفتم ای بابا! بازم از اون تابلوها و چنگالای سیاه و مسخره ش! نوبتم که شد رفت تو و دکتره یه ذره شوخی و خنده کرد و گفت دستتو بگیر جلوی چشمت! رفت پایین ترین ردیف چنگالا! ندیدم! اومد یه ردیف بالاتر! بازم ندیدم! یه ردیفه دیگه! دیدم ولی تار! قلبم هوری ریخت پایین. چشام پره اشک شد و گفتم من عمل کردم! چشام شماره ش صفره! دکتره گفت اون چشمتو بگیر! اوضاع بدتر و تار تر بود! اشکام گوله گوله ریخت رو شالم!دکتره خنده ش گرفته بود و گفت چیه بابا؟!همش چند درصده! یه عینک با شماره ی پایین. اونم نه همیشه!گفتم مگه میشه؟!من آخرین باری که دکتر بودم چشام سالمِ سالم بود! حتی 1 درصدم ضعیف نبود! دکتره باز خندید و گفت ببینم تو این 1 سال زیادی گریه کردی؟! هیچی نگفتم؟! چی داشتم که بگم؟! یاده متکای خیس و چشای قرمزم افتادم تو آینه!...
وقت گرفتم واسه دکتره خودم. میدونم عینک زدن چیزی نیست.مرگ نیست یا دارم به قول بابام الکی جو میدم، ولی واسه منی که از وقتی یادمه به قول هم بازیهای بچه گیم سارا 4 چشمی بودم زدن دوباره ی عینک از زخم معده و اثنی عشر و دل پیچه م بدتره...
پی بنوشت: امیدوارم یه روز بتونی جواب تمام عذابایی که به روح و جسمم دادی رو بدی.هم تو این دنیا هم اون دنیا... اگه چشام ضعیف شه! اگه عینکی شم! تا عمر دارم ازت...
بابای من،