آدم از کامپیلوتر ئه اداره فحش تایپ کنه رئیس می فهمه؟
واقعن که!
من کی بیام هی تایپ کنم و حرف بزنم و تخلیه روحی روانی شوم؟
هاع!
آدم از کامپیلوتر ئه اداره فحش تایپ کنه رئیس می فهمه؟
واقعن که!
من کی بیام هی تایپ کنم و حرف بزنم و تخلیه روحی روانی شوم؟
هاع!
دارم کتاب میخونم.یه کتاب از سلینجر. بعد همینجوری الکی، طبق عادت واسه خودم نقد اش میکنم. کتاب ترجمه شده ست. از ترجمه ش خوشم نمیاد. در واقع من همیشه از ترجمه های گلشیری خوشم نمیاد. ولی میخونم... با خودم میگم برم متن اصلی ش رو از اینترنت بگیرم ولی می بینم حوصله ندارم. بگیرم که چی؟ اصلن لزومی نداره واسه من الان. میشینم تو ذهنم نقد اش میکنم. بعد مقاله ش میکنم. بعد هی میگم اسم ئه استاد ئه مقاله نویسی م چی بود؟ چی بود... یادم نمیاد! هی با خودم میگم مقدس اردبیلی؟ کهربای اردبیلی؟ مقدس کیوانی.... یادن نمیاد. کلافه میشم. میشینم و نشسته فک میکنم... مقدس... مقدس ئه چی؟ باز میگم مقدس اردبیلی؟ نه آخه این چیه؟ هی قیافه ی استادم میاد جلو چشمم. هی تجسم اش میکنم تا شاید اسمش یادم بیاد... کیهان؟ کامران؟ اشکان؟.. دیوونه میشم یهو.. راه میرم و هی میگم مقدس اردبیلی!! گیر دادم به مقدس اردبیلی! به خودم گفتم خر! همین که گفتم خر اسم ئه استاد یادم اومد. کیوان مقدس محرابی. یا محرابی مقدس! دیگه واقعن حوصله نداشتم فک کنم مقدس محرابی بود یا محرابی مقدس... بعد میرم دوباره زیر ئه پتو و به نقد و مقاله نویسی م ادامه میدم. یه لحظه به خودم میگم خب الان واقعن چه نیازی هست که من ذهنم ئو مچاله کنم و همه ی جمله بندی هام انگلیسی باشه؟ خسته میشه ذهنم ولی خب ادامه میدم. اگه می نوشتم بهتر بود ولی خب حوصله شو ندارم. یه خط دو خط سه خط.. میرم پارگراف بعدی.. به اونجای داستان میرسه که میگه عموی طرف تحصیلکرده بوده! عموش؟ عموش تحصیلکرده بوده... از مقاله میام بیرون و میگم عموش؟ عموم؟ عموی منم تحصیلکرده ست؟ به راستی عمو لیسانس داره یا فوق لیسانس؟ برق خونده یا حسابداری؟ بابا که از خواب پاشد باید ازش بپرسم. بعد یاد ئه عموم افتادم که چقدرررررر دوسش ندارم! چرا؟ نمیدونم واقعن.. عمو خیلی شکل ئه باباست. اصن خوده باباست، اونقدر که تو عروسی یاسر نصف ئه فامیلای مامان عمو رو با بابا اشتباه گرفته بودن و دلخور شدن که چرا بابا کم محلی کرده!... در کل دوسش ندارم.... که چی خب؟ اسم فامیل مون یکی ئه! شکل ئه بابام ئه! چیکار کنم واسه این تشابهات؟... همیشه یه تنفر و بی اعتنایی ئه ظریفی تو دلم هست ازش. وقتی هم که احساساتی میشم یه جور دلسوزی میاد سراغم نه محبت! مثه اون موقع که تو بیمارستان زد زیر ئه گریه... آروم و با وقار. عموم همیشه با وقار ئه. یه وقار ئه عجیبی توشه. برام عجیب بود گریه ش..دستش رو گذاشت رو پامو گفت: باباتو خیلی دوست دارم.. دلم براش سوخت. خیلی ظریف. فقط همین... یا اون شب، سر میز ئه شام. وقتی کنارش نشستم و براش غذا کشیدم. سبزی و سالاد تعارفش کردم. دوغ میریختم واسش... چشماش خوشحال بود از مهربونی م ولی منکه مهربون نبودم. خیلی ظریف بازم دلم میسخوت براش... یا اون شب! وقتی قرار بود بابا بره آی سی یو. آی سی یو بود یا سی سی یو. فرق دارن با هم؟ حتمن دارن که دو تاست! اون شب من همش صلوات می فرستادم. رنگ م پریده بود و میلرزیدم. می ترسیدم. خیلی هم می ترسیدم. عمو بود و رضا. مامان هم کجا پرپر میزد رو یادم نیست. فقط اینکه رضا بالا سر ئه من چرت و پرت میگفت که آروم شم. عمو هم مضطرب و نگران هی راه میرف. به رضا اشاره میکرد منو ببره بیرون! رضا الکی میگفت: همه چی عالیه. الکی میگفت. پخی زدم زیر ئه گریه...عمو بدو اومد کله مو بغل کرد. چقد مثه بابام بود.حتی عطر ش. بوی بابام رو میداد. گفت: آروم باش مامان. گریه نکن... بازم دوسش نداشتم. دلم سوخت واسش. بازم خیلی ظریف دلسوزی کردم. اون موقع واسه جفتمون... کله شقی میکنم واسه دوست داشتن اش.... عمو؟ ولش کن! برم دوباره تو مقاله... پارگراف چندم بودم؟..
بعد یه بار من تو ولیعصر بودم. گشت ئه ا/رشاد هم داشت دخترای مردم و اذیت میکرد. خب تا حالا گشت ا/رشاد به من گیر نداده! همینجوری داشتم به وحشی بازی ها و کارای مسخره شون فک میکردم که دیدم دست ئه یکیشون یه بغل گل رز ئه قرمز ئه! گفتم: وااا! این چیه تو این هیری ویری؟... نزدیک که شدم یه خانوم ئه گشتی یه شاخه رز داد دستم ئو
گفت: ممنون بابت حجاب تون !!!
همون لحظه م یه خانوم ئه گشتی ئه دیگه یه دختر ئه واقعن بی مورد و هل تو ون! (وحشی ها!)
انقد واسم عجیب بود که چند ثانیه تو بهت بودم! اگه جرات داشتم گل ئه رو از شاخه ش میکردم تو چشم ئه زن ئه! ولی خب نکردم! به جاش گل رو پرت کردم رو زمین و گفتم: من به خاطر گل و این رفتار ئه مضحکتون چادر سر نمیکنم! قیافه مم اخمو و جدی کردم و رد شدم ازشون!
به وضوح ترسیده بودم! گفتم الان میان دستگیرم میکنن به جرم اهانت به مامور ئه د/ولت! حتی می ترسیدم برگردم که ببینم دنبالم اند یا نه! تو ذهنم جمله بندی کردم که اگه گرفتنم و بردنم به بابام چه توضیحی بدم و همه توانمو جمع کردم واسه برگشتن! وایسادم سر جامو عقب ئو نگاه کردم! اصن باورم نمیشد! همه ی گل ها رو دادن به یه سربازه و رفت گذاشت صندوق عقب ئه ماشین پل/یس! انقدددددده خوشم اومد آ. انقددده حال کردم از حرکت ام آآآآ که همون لحظه به خودم گفتم : الان انق/لاب کردی سارا،،، ( تا این حد جو زده م من ینی!...)
همینا..
پی بنوشت: این اتفاق خیلی وخ پیش واسم افتاد. چرا الان اومدم تعریفش کردم رو نمیدونم. برم ریشه یابی کنم علت ئو،
پی بنوشت: باقالی؟
تو خواب دیدم همه جا سبز و صورتی شد و زنگ زدم به داروخونه م.
گفتم: خانوم؟؟؟؟ قرص من رو آوردین؟
خانوم ئه هم گفت: بغله عزیزم! 200 تا ازش واست کنار گذاشته م!
گفتم: 200تااااااااااااااا؟ خیلی ئه! من فقط 50 تامیخوام!
گفت: نه عزیزم. بقیه ش هدیه ی ماست به شما!!!
.
.
اینه اوضاع ئه من ئه بی قرص...
پی بنوشت: قرص ئه نایابم را آرزوست!
وقتی مامانم پای تلفن خودش رو تربچه خانوم معرفی میکنه آیا من نباید از خنده و ذوق بزنم خودمو سیاه و کبود کنم واسش؟؟؟
پی بنوشت: چقدر شنبه زود داره میرسه! اصلن نمی تونم دوریشون رو تحمل کنم. مامان داشت واسم غذای فریزری آماده میکرد که نیستن بی غذا نمونم. امروز فسنجون فردا هم قیمه... بایدقوی باشم و خوش بین. بلی...
پی بنوشت: دیشب لاک ریخت رو لپ تاپ! چی جوریش رو حوصله ندارم توضیح بدم فقط اینکه افتضاحی درست شد.لک لک های یاسی رنگ رو زمینه ی مشکی. خوشگل بود ولی مسخره! با این پد های لاک پاک کن که پاک اش کردم یه کم بهتر شد ولی هنوز کمی ناجور ئه! اووووووف
پی بنوشت: با مامانم تلوزیون میدیدیم که بهش گفتم: من رو اصفهان شوئر بده! گفت: نچ! گفتم : من خیلی اصفهان و مردای اصفهانی رو دوس دارم. من رو اصفهان شوئر بده! گفت: نچ! انقد واسم گفت تا تهش گفتم: وای! ممنون که من رو اصفهان شوئر نمیدی! چی کاری ئه این همه راه... همه مون دلمون یه اصفهان رفتن ئه طولانی رو میخواد. حتی بابام. امروز مامانم میگفت: دوست ئه بابا زنگ زد و گفت بیام دنبالتون و هر وخ خواستین برتون گردونم؟ جیغ زدم و گفتم: عالیه! میگفتی آره! بیا!... ولی همه میدونیم که بابا بی یاسر مسافرت نمیره. ای یاسر... ای یاسر... زودی برگرد عزیزم....
پی بنوشت: فردا حسین و مامانش میان پیشمون. بوی یاسر ئو میدن :)) یه جوری جو میدم که بعضی وقتا فک میکنم یاسر شهید شده مثلن :دی ( زبونم قطع! ) یه عکس ئه خوشگل ئه پرینت گرفته ازش دارم. گذاشتم جلومون ئو گفتم: بیایید همه گی با یاد یاسر ئه عزیز تخمه بشکنیم... آه قلبم... آه یاسر ام!
هندونه خوردن ئه بدون ئه معده دردم را آرزوست...........
.
.
به جای خیانت باید بگم زمان ترک کردن است!
پی بنوشت: اینو از یه وبلاگی برداشتم. فک کنم اسم نویسنده ش ویولا بود... در جریان باش ویولا،
بعد اونوخ من خیلی وقت است که دعوا نکرده ام. یعنی خودم دلم نمی خواد که دعوا کنم ها، این کودک ئه درون ئه چشم سفید و بی تربیت ام است که از نظر ئه روحی روانی به دعوا احتیاج دارد! آدم عربده کشی و لانچیکو در آوردن و نینجا بازی هم که نیست، میره مثلن از وبلاگ هایی که به نظرش خز و ناجور میاد انتقاد میکند! انتقاد هم نمیکند تازه، میره بی ادبی میکنه! میره میگه: تو چقد خزی! همین! فقط همین، در قالب همین جمله دعوا میکند! بچه است به هر حال.. اوایل وقتی دعوا میکرد استرس میگرفت که چرا بیشعور است و اینها؟ حالا مگر خودش چه هست که بقیه خز اند؟ ولی خب نمی فهمید که! دعوا میکرد اون هم با آدرس! بعد خب صاحاب اون وبلاگ هم عاشق چشم و ابروی بچه ی من نبود، میومد 4 تا میذاشت روشو و جد و آباد من رو به خزیت متهم میکرد و می رفت....بیشرفته تر که شد کودکم دیگه استرس نگرفت! ولی خب با شیرین مشورت میکرد! اوایل میترسید. دعواش رو میکرد و بعد به شیرین اطلاع میداد که من باز رفتم دعوا هوامو داشته باش!... که خب شیرین خانمی و تحمل میکرد و کودک سرتق (سرتغ؟صرتق؟ صرطغ) منو تحمل میکرد و نصیحت! البته کمی... بعد که دید خب کار بیخ پیدا کرده خیلی جدی من و کودکم رو مانع میشد...
دیگه کار به جایی رسید که تا با شیرین مشورت نیمکردم کودکم رو ول ئه وبلاگ های مردم نمیکردم! شیرین هم دیگه نهایت سعی اش رو میکرد و تحت هیچ شرایطی نمیذاشت برم دعوا. کودکم هم درست است که یاغی و خر بود و لی حرف گوش کنی را هم یادش داده بودم. تا همین چند روز ئه پیش.... نویسنده ی وبلاگی بدجور اذیت ام میکرد! اومدم برم تایپ کنم و بگم که ای تازه به دوران رسیده ی خز! کم کلاس بگذار ... که خب جلوی بچه م رو گرفتم و زنگ زدم به شیرین! شیرین هم آرام و مهربان توضیحم داد: ما باید آدمها رو آنجور که هستند بپذیریم و با شخصیت باشیم و گناه دارد و سارا نکن!... سارا نکرد خب! زد تو سر و کله ی بچه ش و نگذاشت که به دعوا برد...
این هوس ئه دعوا و جیغ جیغ بدجوری تو بچه م مونده بود تا امروز... تا امروز که با مریم تند تند تخمه میشکستیم و واسه فردا و خریدهامون برنامه میریختیم و مامان زنگ زد... زنگ زد و گفت واسه بابا فلان مسکن را بخر!... اولین داروخانه نداشت. راهم رو دور کردم و رفتم یه داروخانه ی دیگه... دارو را که گرفتم خانم ئه گفت: دو هزار و چهارصد! گفتم باشه! ولی خب من ئه یک رگ اصفهانی ئو و باشه گفتن؟؟؟ نه، نه... هرگز! به دنبال قیمت گشتم و دیدم روی جعبه نوشته: 13200 ریال!... به خانوم ئه داروخانه چی گفتم: 1320 تومن نوشته! زنک هم گفت: نوشته که نوشته! دارو گرون شده! اینا واسه قبل ئه!... گفتم واسه قبل ئو باید به قیمت قبل داد! گفت: جعبه ش واسه قبل ئه! یه جوری نگاش کردم که سرخ شد و آقای داروخانه چی رو صدا کرد! آقای بی تربیت تر هم گفت: میشه 2500 تومن! ... تو دلم گفتم کاری نکن من بی نزاکت شم و فحش بدم ها!؟؟؟ همکارت الان گفت 2400! چقد خر اید آخه؟ .... جیغ زدم و گفتم: خودتون میفهمید چی میگید؟ اون یکی تون الان گفت 2400! مردک ئه گاو هم گفت خب شما 2000 تومن بده!!!!!!!!!!!!!
من هم چون مسکن لازم بودم و مجبود در اون موقع ئه شب جیغ زدم وگفتم: تعزیرات را بدون شک مطلع میکنم تا یاد بگیرید گران فروشی نکنید! رنگشان پرید و من پشت چشم نازک کرده در رو کوبیدم و جستم بیرون!... کودکم به هدف اش رسیده بود. دعوایی واقعی، نه مجازی.... اومدم خونه و بدو بدو زنگ زدم به نمیدونم چند و همه رو با جزئیات تعریف کردم که اینها همیشه همین اند! مملکت درست است بی صاحاب است ولی این که نشد وعضیت ئه داروخانه ها!... خلاصه کلی حرف زدم و مطمئن شدم رسیدگی میکنن. با پررویی هم گفتم فردا زنگ میزنم و پیگیری میکنم... اوووووف. راحت شدم ها. برم با کودکم بستی عروسکی بخورم. خرهای گرون فروش...
پی بنوشت: این آرشگاهی که من میرم جددددن یه دونه باشه! مشتری رو معطل میذارن تا با آهنگ ای که داره میخونه برقصن و آهنگ ئه که تموم شد میان سراغ مشتری!! بعضی وقت آ هم وسط کار میرن دو سه تایی یه ذره میرقصن و دوباره بر میگردن! اوایل عجیب بود! الان عادی شده این رفتارشون :))ّ
بین درخت ئه تو حیاط
با درخت ئه سر کوچه
با درخت ئه تو باغچه ی حسین اینا
و
فامیلای بابا هیچ تفاوتی واسه من وجود نداره!
یا مثلن میشه گفت:
بین بزهای مش رحمت و اکبر آقا و یدالله خان و فامیلای بابام هیچ فرقی نیست...
اینه احساس ئه من! بعله..
وقتی وایمسم دمه در ئه اتاق ساعت رو از توی حال نمی تونم ببینم! ساعت رو که می تونم،عقربه هاش رو نه،
چشمام خیلی ضعیف شده. حدسم اینه که شده 1.5 !
سعیده چن وخ پیشا میگفت: دکترش بهش گفته بوده امکان داره شماره ی چشمش برگرده. حالا رفته باز عینک خریده و با شماره ی 75 صدم باز عینکی شده! ضربه ی احساسی نخورده. گریه هم نکرده از این بابت. آمادگی شو داشته!
دکتر من هیچ وخ بهم نگفت امکان داره شماره ی چشمم برگرده! من اصن آمادگی شو نداشتم که باز عینکی شم. ضربه ی احساسی خوردم. گریه هم کردم،
دکتر من با دکتر ئه سعیده یکی بود.
تو یه بازه ی زمانی عمل کردیم.
شماره ی چشممون هم تقریبن یکی و نزدیک به هم!
پس چرا دکتر به اون گفته بوده ئو به من نه؟ از نظر احساسی من واقعن ضربه خوردم که قراره باز عینکی شم.. اینو جدی میگم! حالا به هر شماره ای! 75 صدم یا 1.5 یا 7 ئو 8! عینک، عینک است و خر...
پی بنوشت: برم یه قرمزش رو بخرم با قاب ئه کائوچویی تا شاید احساسم کمی تقویت شه. نارنجی هم خوبه البته،
خدا خیلی اشتباه کرده که بعضی ها رو انقد خوشگل آفریده! من که لجم میگیره وقتی بعضی ها انقد خوشگل ان، دیگه بقیه ی دخترا رو خبر ندارم چه حالی میشن!
مسخره ست اصن!
اووووف،
ظهر خواب دیدم رفتم فرانسه! بعد هی تو خواب به خودم میگفتم چه کار ئه سختی.. من زبان ئه فرانسه م خیلی خوب نیست اونجا حتمن اذیت شدم!... بعد که از خواب پاشدم تعجب کردم از این خواب. من معمولن خواب جفنگ نمی بینم. خوابام یا معنی مفهوم داره یا تعبیر میشه... برام جالب بود که خوشحالم از فرانسه رفتنم. من هیچ علاقه ای به خارج رفتن و اونجا زندگی و درس خوندن ندارم. به نظرم همین ایران ئه درب و داغون ئه خودمون با همه ی ناجور بودنش از همه جا بهتره... بعد هی نشستم این خوابم ئو ریشه یابی کردم که چی تو مخم بوده؟
امروز از اون شرکت ئه بهم زنگ زدن ! یه آقای دیگه ای بهم زنگ زد. از اون دکترای مصاحبه کننده ی اون روز نبود. ازم پرسید اون روز که اومدی چه خبر شد؟ با کی ها حرف زدی و توضیح بده! منم مثه بچه کوچولوها از اولش رو با آب و تاب گفتم! آقاهه گفت بهت زنگ میزنم که بگم کی بیای!... قرار بود یه ربع دیگه تماس بگیره ولی هنوز زنگ نزده... خودم هم دلم نمیخواد زنگ بزنم که حالا فک کنه من بیکار و خسته نشستم منتظر که برم اونجا! ( حالا درسته بیکار و خسته نشستم و منتظرم که برم اونجا ولی خب به هر حال ....)... بعد یادم اومد اون روز اینا بهم گفتن با ماموریت خارج از کشور مشکل نداری؟ منم گفتم وا؟ نه! چه مشکلی؟ همون جام که بودم یه آقاهه اومد حکم ماموریت اش به فرانسه رو تائید کرد!!!... علت خوابم ئو فهمیدم و خیالم راحت شد. رفتم کتاب فرانسه هامو در آوردم ئو نشستم مرور کردم درساشو.چقد سخته خدائیش! واسه چی انقد زبونای سخت ای دارن بعضی کشورا؟ خودشون اذیت نمی شن ازاین همه قواعد؟ حالا باز فرانسه خوبه این کره ای ژاپنی ها که رسمن مخ اشون تاب داره با اون وعضیت دست خط و زبون اشون...
آره خلاصه! اینا خیلی بی تربیت اند که به من زنگ نمیزنن برم سر کار. دیشب دعا کردم و به خدا گفتم فرا بهم زنگ بزنن لطفن! زنگ زدن لطفن ولی اتفاقی نیوفتاد. باید امشب دقیق تر دعا کنم و واسه خدا بیشتر توضیح بدم..
پی بنوشت: امروز رفتم پیش مریم.عکس دیدیم. عکسای دویست سال ئه پیش ئو. بعد یهو عکس ئه بابام رو دیدم. تپل بود و مو داشت و ابرو. یه عالمه م ریش ئه خوشگل. انقد بلند بلند زدم زیه گریه که مریم ترسید.هول شده بود و نمی دونست چی بگه! الان که یاده حرفاش افتادم که چی جوری داشت آرومم میکرد خنده م میگیره! خدایا! زودی بابامو خوب کن. بمیرم براش الهی. شکرت البته، در جریانم که مهربونی،
پی بنوشت:رفتم پیش ئه عزیز. میگه ننه دیدی سپاهان برد؟ انقد خندم گرفت که میخواستم از دستش سرمو بذارم لای در ئه کابینت! بهش میگم عزیز آخه تو حتی آمار فوتبال رو هم داری؟ یه دونه باشی شما! نشستم جیگرشو خوردم انقد که باحال ئه :*
پی بنوشت: بیماری جدیدم خریدن ئه نخ دندون و مسواک ئه. این نخ دندونای جدید ئه ارکید خیلی خوبه. مثه قبلی ها نیست که عینهو نخ کاموا باشه. این 5 امین دونه ست که میخرم ازش. من که هرگز دلم نمیاد 8 هزار تومن بدم نخ دندون خارجی بخرم، این سری جدیده ارکید عین اورال بی ها نازک و خوبه. تو مترو دیگه چشمو می بندم که نبینم نخ دندون فروشا رو.. والا !
پی بنوشت: شبا منتظرم ساعت بشه یازده تا کانال 10 به
کجا چنین شتابان رو بذاره. خیلی زشته فیلمش ولی من خوشم میاد ازش. با آهنگ
اولش هم کلی گریه میکنم. دیشب به مامانم اینا گفتم من میخوام با این گریه
کنما! مامانم گفت کاره هر شبت ئه. بکن! کسی کارت نداره! هر چی زور زدم
گریه م نگرفت. خیلی سعی کردم ولی نشد. مامان بابام یه جوری نگام کردن که
احساس کردم خر هستم من...
کلن ترجیح میدم یا کامنت تائید نکنم یا فقط کسایی واسم کامنت بذارن که می شناسمشون. اگه کامنت ئه خصوصی هم باشه که دیگه بهتر. تائید هم نمی خواد. اصن دوس دارم فقط کسایی که می شناسمشون اینجا رو بخونن! چه پررو ام من آخه. بگو پاشو برو رو دیوار اتاقت بنویس به جای اماکن عمومی! والا..
خیلی بی فرهنگ ام در زمینه ی مراوده های مجازی. خودم در جریان ام،