وقتی مامانم پای تلفن خودش رو تربچه خانوم معرفی میکنه آیا من نباید از خنده و ذوق بزنم خودمو سیاه و کبود کنم واسش؟؟؟
پی بنوشت: چقدر شنبه زود داره میرسه! اصلن نمی تونم دوریشون رو تحمل کنم. مامان داشت واسم غذای فریزری آماده میکرد که نیستن بی غذا نمونم. امروز فسنجون فردا هم قیمه... بایدقوی باشم و خوش بین. بلی...
پی بنوشت: دیشب لاک ریخت رو لپ تاپ! چی جوریش رو حوصله ندارم توضیح بدم فقط اینکه افتضاحی درست شد.لک لک های یاسی رنگ رو زمینه ی مشکی. خوشگل بود ولی مسخره! با این پد های لاک پاک کن که پاک اش کردم یه کم بهتر شد ولی هنوز کمی ناجور ئه! اووووووف
پی بنوشت: با مامانم تلوزیون میدیدیم که بهش گفتم: من رو اصفهان شوئر بده! گفت: نچ! گفتم : من خیلی اصفهان و مردای اصفهانی رو دوس دارم. من رو اصفهان شوئر بده! گفت: نچ! انقد واسم گفت تا تهش گفتم: وای! ممنون که من رو اصفهان شوئر نمیدی! چی کاری ئه این همه راه... همه مون دلمون یه اصفهان رفتن ئه طولانی رو میخواد. حتی بابام. امروز مامانم میگفت: دوست ئه بابا زنگ زد و گفت بیام دنبالتون و هر وخ خواستین برتون گردونم؟ جیغ زدم و گفتم: عالیه! میگفتی آره! بیا!... ولی همه میدونیم که بابا بی یاسر مسافرت نمیره. ای یاسر... ای یاسر... زودی برگرد عزیزم....
پی بنوشت: فردا حسین و مامانش میان پیشمون. بوی یاسر ئو میدن :)) یه جوری جو میدم که بعضی وقتا فک میکنم یاسر شهید شده مثلن :دی ( زبونم قطع! ) یه عکس ئه خوشگل ئه پرینت گرفته ازش دارم. گذاشتم جلومون ئو گفتم: بیایید همه گی با یاد یاسر ئه عزیز تخمه بشکنیم... آه قلبم... آه یاسر ام!
بابای من،