اینکه تو نتونی یه چیزایی رو از فکر و دلت بریزی بیرون خیلی کار سختی است! ینی به نظر من یکی از سخت ترین کارهای دنیا است. اینکه تو اختیاری در کنترل محتویات قلب و فکرت نداری. این واقعن مسخره ست.واقعن. امشب خیلی دلم گریه میخواد. دلم میخواد گریه های بلند لند کنم از ناراحتی. وقتی این جمله تو سرم میاد که یه زمانی سرخورده و تحقیر شده بودم خیلی غصه میخورم و این غصه عذابم میده. یه جوری میشه مثه درد. از این دردا که باعث میشه به خودت بپیچی و البته درمان هم نداره.ولش کن.
اینجارو! چقد گرونی شده. من که به شخصه قابلیت محتکر شدن رو دارم. امروز به مامانم میگم بریم روغن و چایی بخریم تا گرون تر نشده! مامانم هم یه جوری نگام کرد که من به سرعت از آشپزخونه اومدم بیرون! عصری رفتم دو جفت جوراب و جوراب شلواری و خنزل پنزل خریدم شد 30 هزار تومن! مسخره ست جددددن! انقد حس بدی بهم دست داد از این گرونی که رفتم کلی دستمال و شامپو خریدم و چیدم تو کمد. اصلن هم به نگاهای مامانم توجه نکردم. والا! لاک پاک کن بسته ای 500 تومن بود الان شده 1000 تومن! من تازه فهمیدم بستنی عروسکی شده 500 تومن. واقعن که! جمله های بالا همش خجالت آوره. امسال مسلمن دلم نمیاد یه پالتوی جدید بخرم. وای! برم پارگراف بعدی. این جمله ها خیلی زشته. خیلی!
من از اینکه بیام از احساسات و علایق و مذهبی م بگم هیچ خوشم نمیاد. نه اینجا نه هیچ جای دیگه ای. با اینکه از نظر خیلی ها زیادی مذهبی به نظر میام ولی هیچ خوشم نمیاد درباره ی عقایدم جایی حرف بزنم و بگم فلان و فلان. احساس میکنم سفرنامه ی زیارتی نوشتن و این داستانا یه همچین حالت و معنی ای رو القا میکنه. نمیخوام جسارت کنم یا بگم هرکی زیارت نامه و سفرنامه می نویسه داره شوآف میکنه ها، نه، حس خودم اینه. فکر میکنم اینجوری به نظر میاد. هر چی! الان که تازه از کربلا اومدم اصن یه جورایی منگم. دلم میخواد یه چیزایی رو بنویسم و بگم ولی می ترسم اون معنی هه القا شه. مثلن دلم میخواد بگم که مسجد سهله چقد باشکوه بود. یه جور عجیبی بود. انگار رو زمین نبودی. من که همش دنبال یه سوراخ سمبه ای میگشتم که توش قایم شم و هرگر برنگردم اینجا. یا مثلن مسجد کوفه باهات یه کاری میکرد که فقط دهنت باز باشه و چشمات گرد. انگار یه تیکه از آسمون بود. هیچ نقطه ایش زمینی نبود. دلم هم نمیخواد از حرم غریب و مظلوم امام علی م چیزی بگم. انقدر غریب بود که من دلم میخواست کل ضریح رو بغل کنم و با خودم بیارم اینجا از دست اون عربای نفرین شده و کثیف که هییییییییییچ حرمت نگه نمیدارن. از کربلا هم هیچی نمیگم. آدم فقط باید زانوهاشو بغل کنه و آروم اشک بریزه. کاش میشد هیچ وخ برنگردم اینجا.آدم اصن پاشه بره اونجا بمیره فقط.
بابای من،