ماه رمضون اومد! سحری خوب بخور،


حماسه خواهم آفرید،


امشب سن سی بهم زنگ زد و گفت: استاد بزرگ گفته تصمیم داره واسه شاگردامون یه جلسه تمرین بذاره!! گفته از بین شاگرداتون اونایی رو که میخوایین انتخاب کنید و دوشنبه به محل تمرین بیایید... من هم که خب عزیزِ دل سن سی و اولین انتخابش :دی زنگ زد تا ببینه میام یا نه؟!

مثله یک خواب است گویا! تمرین با استاد بزرگ اون هم در محل تمرینِ خوده استاد! همه چی مثل یه فانتزیِ بزرگ می مونه! به لطفِ مهربونی سن سی فقط یه بار تونستم محل تمرین اصلی رو ببینم. انگار کارتون می دیدم. همه چی واقعی بود! همه ی اون انیمیشن ها... استاد بزرگ رو فقط چند دقیقه دیدم! آرامش و ابهتی داشت که چسبیده بودم و به دیوار و به هیبتِ سر تا سیاهش نگاه میکردم... انگار کنپا وایساده بود جلو روم و من یاچیروی کوچولو وجیغ جیغو بودم! نگام کرد و گفت:  سلام خانوم! فک کنم اون لحظه از اون نگاه عمیق و نافذ لرزیدم، جواب سلام رو با ترس دادم و یه لبخنده گنده زدم... تنها چیزی که تو همون چند دقیقه توجه م رو جلب کرد مدل راه رفتن استاد بود. چیزی که باید یادش بگیریم. رو هوا راه می رفت. روی پنجه ی پا. آروم مثله ابر قدم بر میداشت بدون کوچکترین صدایی... استاد که رفت، من موندم و سن سی و جایی که هرگز فکر نمی کردم یه روز از نزدیک ببینمش! مثه بچه کوچولوها به همه چیز دست میزدم و بپر بپر میکردم از ذوق... سن سی هم با اون متانت همیشگی ش خیره شده بود بهِم و در چشم به هم زدنی از یه ستون رفت بالا و معکوس اومد پایین...

پای تلفن کلی ذوق کردم و به سن سی گفتم: میام، حتمن میام، وای میام... گفتم با مقنعه و روسری خفه نشم؟ گفت: مگه من اتفاقی افتاده واسم تو این همه سال؟!! گفتم: خب نه! من می ترسم. هول میشم پیشش. همه چی یادم میره. اصن من هیچی بلد نیستم که... کلی هذیون گفتم پای تلفن و سن سی غش غش خندید. یه بچه جون می تونی بهِم گفت و تلفن رو قطع کرد... الان من انقد خوشحالم که دونه دونه می شمارم تا بشه دوشنبه و ...

پی بنوشت: خدا؟! من رو پیش استاد بزرگ سر افراز کن لطفن..

پی بنوشت: همه ی آرزوها بالاخره یه روز برآورده میشن. ایمان دارم...

پی بنوشت: امیر حسین امشب کلی واسم حرف زد و من تو سکوت هی گفتم: هوم و گفت: شل نه! سفت و محکم بگو: شکر! گفتم: هوم و بپذیرفتم حرفاشو. میگه: همه ی زندگی ما قبل از به دنیا آمدن مثله یه فیلم واسمون پخش شده و ما به علم اینکه این زندگی رو در دنیا خواهیم داشت متولد شدیم... گفت: فراموش میکنیم اون روز و لحظه رو ولی چیزی که باقی می مونه واسمون اعتماد به خدا و الهی شکرهای لحظه به لحظه ست... بلی و دیگر هیچ ! سالم و شاد باد امیر حسین!

نِجِزه..

اینایی که با کفش میرن تو خونه، بعد با همون کفش میرن تو آشپزخونه، بعد موقع خواب کتونی های چرک و کثیفشون رو شوت میکنن پایین تخت، در کنار همه ی باکلاس بودن و خارجی بودنشون، جدددن بدشون نمیاد خونه زندگیشون کفشی شه؟ بیرون کثیفه خب! با همون خاک و خل و پا گذاشتن رو جیش گربه ها و آب جوب آدم بیاد تو زندگی یه حس چندشی است، نه؟

هی هر دفعه  میخوام از این افراد بپرسم ها موقعیت اش پیش نمیاد...

پی بنوشت: تمیز باشین خب! چیه این حرکت جهان سومی بازی ها! اه

پ


تو این و.بگذر یه چشمی هست که آدم و نگاه میکنه و هی پلک میزنه!

هر وقت می بینمش یاد چشم جهان بین و کثافت بازی های فراماسون.ری میفتم!

یه روز میام یه پست بلند بالا من باب این مسئله میذارم با یه ضمیمه پر از کتاب و فیلم و داستان دور و برمون که هر روز باهاش زندگی میکنیم و ذره ای از لایه های سیاه و کثیف زیرینش خبر نداریم! عجیب هوشمند اند این جماعت، عجیب...

پی بنوشت: بهم میگه صدای مخملی ت منو به زندگی و بشریت امیدوار میکنه! منم ته دلم غنج (قنج؟) میره و سعی میکنم که ابتدا نپرم و سپس کله ی گنده ش رو ماچ نکنم!

من از مهندس مف.ید تقریبن متنفرم!

ببین خدا!

ما به تو اعتماد میکنیم تو هم در عوض باید به ما آرامش بدی... آرامش و اطمینان فوت کنی توی قلبهای ما که از دل نگرانی تاپ تاپ میکنه و چشم دوخته به دستای مهربونت واسه باز کردن گره های سفت و کور. چشم و قلب ما منتظر مهربونیِ توئه؛ زیاد معطلشون نگه ندار...طفلکی هستیم دسته جمعی... متوجه شدی یا بیشتر توضیح بدم واست خدا؟! فردا و روزهای آینده رو خوب رقم بزن. تابستون هیچ وقت فصل لذت بخشی واسه من نبوده..

پی بنوشت: امشب از اون شبا ست که کمد منو صدا میکنه واسه رفتن توش و آروم آروم گریه کردن...

پی بنوشت: من همون روز سر کلاس وقتی استاد اون حرفا رو زد عهد کردم قبل از همه فقط عاشق تو بمونم، توام هوامونو داشته باش دیگه. من که میدونم خوشت میاد بهت التماس کنیم! باشه! منم کاری رو میکنم که تو خوشت بیاد...همونجوری التماس میکنم که دوست داری، خب؟ لطفن این فصل رو به خیر بگذرون...

هولدن هم؟؟ :((


و تو خواهی آمد،

و من خواهم خندید،

حتی اگر بهایش 100 سال رسوایی و شرم باشد!!

پی بنوشت: فک کنم یه چی تو همین مایه ها بود متن اصلی! واضح و مبرهن است که از جایی کش رفته و سپس تایپ کردم..

پی بنوشت: من خودم به تنهایی بشم فدای چشمای این طفل معصوم که تا در کمد سفیدم رو باز میکنم با این همه مظلومیت خیره میشه تو چشمام! من کلن نمیدونم چرا باید دعا کنیم امام زمان ظهور کنه! اصولن میترسم از ظهورش! ولی خب واسه خودم اینجوری توجیه کردم که میشه یه دستِ گرم و مهربون واسه کشیده شدن رو سر همه ی سیاه پوستا و مستضعفای جهان... سیاهِ مستضعفِ زیبای من... قلبن دلم میخواد که سخت در آغوش بفشارمت...

ببین! من اصن کلن فوبیایِ روابط و محیط های جدید رو دارم. خیلی دیر و سخت می تونم یکی رو زیاد دوست داشته باشم و دوستیم رو باهاش پایدار کنم. یه رفتار یا نشونه ی کوچیک زودی دلزدم  میکنه و میکشم عقب از یه رابطه. دوستی های چند ساله و دوست داشتنای عمیقم نتیجه ی یه فیلترینگ اساسی بوده که بعد از کلی بالا پایین کردن، شدن پایه ی ثابت دلم...

وقتی یه چیزی رو از دور می بینی، انقدر واست مقدس و باشکوهه که فکر میکنی خداست مثلن! وقتی قدم قدم بهش نزدیک میشی، یا بعضن مثه من قدم قدم نداری و در عرض چند روز با زیر و بم اش آشنا میشی و میفهمی تقریبن همه چی عادی بوده، هیچ چیز خاصی نبوده. خاص نبودن به کنار حتی خیلی دورتر از حد تصورت بوده. در واقع پوچ! پوچ طبقِ فاکتورهای ذهنِ تو!

خب الان من خوردم تو دیوار باز! به پوچ برخوردم! دلزدگی از سر و روی دلم می باره. دلم میخواد زود همه چیز رو تموم کنم و جوری داستان رو پیش ببرم که انگار از اول هیچی نبوده. تو دلم یه حس بدی است... انقدر تو این مدت قطع رابطه کردم و شماره پاک کردم و تلفن جواب ندادم به یه عده ی زیاد که روم نمیشه بگم: خدایا! این یه دونه رو هم بیا با همکاری هم به خوشی تمومش کنیم...

نو.ید


اون درسی رو که فکر میکردم افتادم رو شدم 17!!!

فقط 4نمره لغت بلد نبودم و ننوشتم :)))

استاد من خودم رسمن عاشقتم که انقد دوستم داشتی و به ترجمه های فضایی م نمره دادی! (اشاره به پست بلی!)

استاااااااااااااااااااااااااااااااااد :بوس

پی بنوشت: همه ی نمره هام اومد!  من دیگه دکتر شدم، یوهوووووووو :بوس

حسین به وضوح از سوسک می ترسه! امشب قیافه ش رو درهم کرده بود و وقتی لم داده بود رو مبل بی دلیل گفت: عمه! من از سوسکا می ترسم! نگاش کردم! میخواستم بگم، عمه فدات شه! من خودم بیشتر میترسم... ولی خب شجاعت و مهربونی به خرج دادم و بهش گفتم: سوسکا که ترس ندارن عزیزم. انقد خوبن، اونا میان تو خونه یا حیاطتون که با تو دوست شن و بازی کنن!!!... حسین هم خیره به چشمام نگاه میکرد! نمیدونم فهمیده بود دارم دروغ میگم یا در حال هضمِ دلداری های پوچم بود؟!...

پی بنوشت: یه لیوانِ زشت و سیاه و گنده داشتم. هیچ وقت دوستش نداشتم. خیلی بی ریخت بود! می تونست یه گل گلیِ صورتی به جاش خریده شه و روحم شاد شه! هر چی... باهاش دوست شده بودم و هر چند هر از گاهی به خودش و عکس زشت تر از اون که روش بود دهن کجی میکردم و رد میشدم، ولی توش رو پر از مداد رنگی کردم و گذاشتم رو میز... بارها به حسین تاکید کردم که به این دست نزن. سنگینه یه وقت از دستت میفته! تو اتاق بودم که یوهو صدای تاااااااااق اومد! دیدم حسین وایساده کنارِ یه لیوانِ سیاه و گنده ی شکسته و دورش پر از مداد رنگیِ! سرش داد زدم! گفتم: مگه بهت نگفت به این دست نزن؟! بچه م از ترس رنگش پریده بود! با چشای خیره نگام کرد و گفت: ینی میشه چسبوندش؟! گفتم: عمه باهات حرف نمیزنه،‌معلومه که نمیشه!... لیوان شکسته رو جمع کردم و رفتم های هوی اشک ریختم! به خاطر لیوانِ زشت و سیاه بود یا قلبم که افتاده بود کنار اون مداد رنگی ها رو نمیدونم، به هر حال گریه کردم... یه لیوان پر از اشک!

پی بنوشت: خودم که لذت می برم پی بنوشت هام بلندتر از متنِ، شما رو نمیدونم...


تنها برای تو..


اومدم وایسادم دمه در اتاقم.کله م رو خاروندم و یه تگاه به سر تاپای اتاقم کردم. خیلی به هم ریخته بود. با سختیِ خاصی دستم رو دراز کردم و کمرم رو خاروندم و رفتم سر کشوی لباسم. انقدر بهم ریخته تر بود که یه لحظه به دختر بودنم توهین شد! انقد بی حوصله و کلافه بودم که بی خیال به بهم ریختگی اطرافم  چهار زانو ولو شدم رو تخت... با یه جهش خودمو رسوندم به کتابخونه و چشم بسته یه کتاب برداشتم. چه کتابِ سخت و زشتی! شروع کردم به خوندش تا زمان بگذره،تنها گذر زمان مهم بود واسم... زنگ زدم به "ز" ! صدای جیغ و دست و هورا میومد! تو شلوغی گفت: سارا! اومدم مهمونی! گفتم: خب! و قطع کردم گوشی رو... به سقف خیره شدم و گفتم: خدا؟! پاشو بیا منو سرگرم کن! ببین چقد حوصله م سر رفته. دلم خیلی گرفته... اگه وقت نداری خودت بیای سرگرمم کنی واسم شادی و آنتی دلمردگی شوت کن پایین... حرفام که با خدا تموم شد رفتم زیر پتو و به سرگرمیِ جذابم خواب پرداختم...

با صدای زنگ گوشیم از خواب پاشدم. "ز" بود! گفت: سارا؟ چی شده؟ خوبی؟ گفتم: حوصله م سر رفته بود! الان ساعت چنده؟ خواب بودم... کلی باهام حرف زد و از زیر زبونم کشید بیرون که چمه... همون غصه ی قدیمی و کهنه. گفت: اینجوری نمیشه! فردا ناهار مهمونم خونه ی دوستم، ولی تو مهم تری...آماده باش میام دنبالت...پس فردا کلاس دارم، اما پس اون فردا می برمت فلان جا که خوشحال شی، پس از اون فردا هم میریم زیارت فلان جا که دلت آروم شه. خوبه؟ این برنامه رو دوست داری؟ گفتم: آره! گویا دوست داشتم... گفت: فردا میام دنبالت. آماده باش...

زنگ زد گفت: کجایی؟ گفتم: سر کوچه! گفت: منو دیدی؟... دو تا بوق واسم زد و از سر کوچه نیشم باز شد و با خنده عرض خیابون و رد کردم. سوار ماشینش شدم و از همون اول کلی انرژی مثبت و خنده تزریق کرد بِهِم... مهربون مهربون دنده عوض کرد و گفت: رودخونه ببرمت دوست داری؟ گفتم: هوم! گفت: تو همیشه واسه من کلی دیوار بودی و تو بدترین شرایط آرومم کردی. تو بدترین مواقعی که همه تنهام گذاشتن و تو با همه ی مهربونی و دلداری هات به زندگی امیدوارم کردی.حالا نوبتِ منه! نمیذارم غصه بخوری و کسل باشی... به حرفاش گوش میدادم و به این فکر میکردم که چه دوستِ خوبی دارم من!

بهترین جا رو انتخاب کردیم و صدای خش خشِ رودخونه شد آهنگِ زمینه ی حرفامون (رودخونه خش خش میکنه یا ویژ ویژ؟ هوش هوش؟ صدای رودخونه چیه به راستی؟)... گذاشت حرف بزنم و بغض کنم و غر بزنم. به راحتی تو خلوت چند تا قطره  اشکی پاچوندم و قاشق ام رو پر کردم و خالی... همه ی تلاشش آروم کردنم بود. مهربونی و معرفت و لطف دوستانه ش کلی حالم رو بهتر کرد... دیگه شب شده بود که سر کوچه پیاده م کرد. ازم پرسید تا مطمئن شه بهترم. قول پس فردا رو ازم گرفت و گاز داد به سمت خونشون...

خدا! مرسی که قده چند ساعت خوابیدن آرزوی دلم رو برآورده کردی و دوستِ مهربونم رو کردی فرشته واسه آروم کردنم. "ز" عزیز، مرسی به خاطر بودن و مهربونی هات...

پی بنوشت: امروز یه دوست جدید هم پیدا کردم و کلی پروانه ای شدم. مرسی "آ" جونِ مهربون با اون کادوی مناسبِ گروه سنیِ ج که به من دادی. من عاشق این پیش بینی های شما هستم که طبق اون واسم جاییزه میاری. قلبن دلم میخواد بیشتر بنویسم ازت، ولی گویا نباید! :دی 700 تا بوس بر شما :*

پی بنوشت: دل من بشه آسمون، همه ی حسای خوبش همه بشه ستاره های اون آسمون. بیا همشو بچین. شادی های هر روزم واسه تو. همه ی ستاره ها تنها برای تو...


مرداد دورترین است..


این روزا دلم فقط محو شدن رو میخواد. باید برم و با یه فصل جدید برگردم. فصل جدید واسه خودم و زندگیم. فصل پاییز میشه یه آغاز دوباره. به روشنیش اعتماد میکنم هر چند بی نتیجه باشه...

پی بنوشت: کندن همیشه آخرین راه بوده واسه من..



نیمه های شب...

ادامه نوشته

پارادوکسیکال؟


من عاشقم. این روزها، من همه چیز را عاشقم. اول از همه خودم را عاشقم، خرابکاری هایم را، ترجمه ی متون ادبی 12 شدنم را، بی حوصله گی هایم را، گریه هایم را، خنده ها و دویدن هایم را، جیغ زدن های پشت تلفنم را، آواز خواندن های دو زبانه ام، کلاس اجتماعیِ دورم را عاشقم،بچه گی ها و دیوانه گی هایم را،حتی افسرده گی هایم را عاشقم، چماله شدن ها و بغض کردن های هر از گاهی ام را... من این قوم را عاشقم، خاله ی راه دورم را عاشقم، خاله ی عسل ام را عاشقم، میمِ عزیز و درازم را عاشقم، دور هم بودن های پر از کنایه را عاشقم، دوستانم را عاشقم، نرگس و امیر حسین را عاشقم، میوه هایشان را نیز هم، خانوم شین را عاشقم، هیجانات کاذب و برنامه های انتحاریمان را عاشقم، ذوق کردن ها و خیال پردازی هایمان را عاشقم... من این روزها در کل عاشقم، خدا را عاشقم، عاشقم حتی وقتی که میگوید بد است، حاج آقا را عاشقم، خدا و حاج آقا را هم زمان عاشقم، حسین را به اندازه ی تمامِ دنیایم عاشقم.... این اتاقِ در هم برهم و خاک گرفته را عاشقم، خانه ی جارو نشده را نیز هم، آینه ها را عاشقم، انگشتانِ 3 سانتیِ حک شده روی آینه های قدی را عاشقم، تنبلی سارا و مامان را عاشقم، گلوریا گاینر را عاشقم، این آهنگ را بیش از پیش عاشقم، این کامپیوتر نحیف و سیاه رنگ را عاشقم، انگشتانم را عاشقم، لاک قرمز را نیز، من، حتی تلخ ترین خاطراتِ ساطع شده از این نحیف سیاه رنگ را هم عاشقم... من، سارا، امروز عاشقم!حتی غم انگیز ترین ها را عاشقم!

پی بنوشت: یاد گرفتم! تظاهر به خوشی رو یاد گرفتم و تجربه های خسته م بهم ثابت کرده که اگه تو بدترین شرایط معکوس عمل کنی و تظاهر به مثبت بودنِ همه چیز کنی، نتیجه عشق است و ماه است و زیبا! من الان، پنچر ترینم! پنچر ترینی که پنچر بودن هایم را هم عاشقم، اشک های پاچیده و نپاچیده ام را نیز، بلی...