حسین به وضوح از سوسک می ترسه! امشب قیافه ش رو درهم کرده بود و وقتی لم داده بود رو مبل بی دلیل گفت: عمه! من از سوسکا می ترسم! نگاش کردم! میخواستم بگم، عمه فدات شه! من خودم بیشتر میترسم... ولی خب شجاعت و مهربونی به خرج دادم و بهش گفتم: سوسکا که ترس ندارن عزیزم. انقد خوبن، اونا میان تو خونه یا حیاطتون که با تو دوست شن و بازی کنن!!!... حسین هم خیره به چشمام نگاه میکرد! نمیدونم فهمیده بود دارم دروغ میگم یا در حال هضمِ دلداری های پوچم بود؟!...

پی بنوشت: یه لیوانِ زشت و سیاه و گنده داشتم. هیچ وقت دوستش نداشتم. خیلی بی ریخت بود! می تونست یه گل گلیِ صورتی به جاش خریده شه و روحم شاد شه! هر چی... باهاش دوست شده بودم و هر چند هر از گاهی به خودش و عکس زشت تر از اون که روش بود دهن کجی میکردم و رد میشدم، ولی توش رو پر از مداد رنگی کردم و گذاشتم رو میز... بارها به حسین تاکید کردم که به این دست نزن. سنگینه یه وقت از دستت میفته! تو اتاق بودم که یوهو صدای تاااااااااق اومد! دیدم حسین وایساده کنارِ یه لیوانِ سیاه و گنده ی شکسته و دورش پر از مداد رنگیِ! سرش داد زدم! گفتم: مگه بهت نگفت به این دست نزن؟! بچه م از ترس رنگش پریده بود! با چشای خیره نگام کرد و گفت: ینی میشه چسبوندش؟! گفتم: عمه باهات حرف نمیزنه،‌معلومه که نمیشه!... لیوان شکسته رو جمع کردم و رفتم های هوی اشک ریختم! به خاطر لیوانِ زشت و سیاه بود یا قلبم که افتاده بود کنار اون مداد رنگی ها رو نمیدونم، به هر حال گریه کردم... یه لیوان پر از اشک!

پی بنوشت: خودم که لذت می برم پی بنوشت هام بلندتر از متنِ، شما رو نمیدونم...