توی رمان The Great Gatsby  یا همون "گتسبی بزرگ" نداشته ها رو به یه چراغ سبز تشبیه کرده. یه چراغ سبزی که نماد امید و زندگی شاده. گتسبی که همیشه از فاصله ی دور این چراغو میدیده و همه چیز رویایی بوده واسش وقتی به چراغ میرسه و از نزدیک بهش نگاه میکنه دیگه احساس فوق العاده ی قبلی رو به اون رویای دست نیافتنی نداشته.

نکنه: اون چراغ سبز میتونه یه موقعیت عالی باشه. میتونه یه فرد باشه. میتونه پول باشه یا هر چیز دیگه ای که رسیدن بهش یه آرزو ه.

توی داستان گتسبی میخواد به یه زنی برسه به اسم دیزی که عشق دوران جوانیش بوده. وقتی بهش نزدیک میشه میبینه همه چیز سراب بوده. البته نه! دروغ گفتم! از نظر خودم سراب بوده. اونم به خاطر شخصیت تو خالی و پوچ دیزی که حقیقتن چیزی برای گتسبی نداشته و در آخر داستان باعث مرگ و تباهی ش میشه. ولی خب نویسنده میگه که دیزی تا آخر چراغ سبز گتسبی باقی موند.

حالا من سوال داریم اینجا:

آدم اگه بخواد خیلی ساده و بدون پیچیدگی به قضیه نگاه کنه میشه اینکه خب طبیعتن یه چراغ از دور زیبا و پر نوره و وقتی بهش نزدیک میشی نورش چشمت و میزنه و کورت میکنه ولی حالا اگه بخواییم یه جور دیگه بهش نگاه کنیم میشه اینکه یعنی این نظریه و این تعریف همیشه صدق میکنه؟ این دلزدگی همیشه به وجود میاد؟ یا نه! بستگی به معیارت و هدفت داره؟ هدفت واسه سبز دونستن اون چراغ. همه چیزای دست نیافتنی از دور قشنگن فقط؟ جواب این سوالامو میدونم. ولی وقتی جوابو تو دلم میگم چند تا سوال دیگه از گوشه کنارش میزنه بیرون و میرم سر خونه ی اول. راهنمایی لطفن...

پی بنوشت: نداریم!



بهار- با-چمن- در- دلم- گفت- من- تو- را- سخت- دوست- میدارم- عزیزم.


وقتایی که آدم غم برناکی میشم و میرم تو خودم و بابام صدام میزنه در جواب به جای بله یا این قبیل الفاظ میگم هان! یا هوم! یا ه! که خب بابای من از این قبیل الفاظ به همون میزان متنفره که از شهر کرج!با هر هوم گفتن بهم یه چش خوره میره و یه چیزایی میگه که من نمی شنوم. تقریبن اوضاع با مامانم هم همینه. آدم سرده بی شعوری میشم در دوران غم برناکی. دلم نمیخواست این پستای آخر سالیم شامل این جمله بندیا شه ، ولی خب تظاهر چرا وقتی که روزای آخر سال ام هی تو فکرمو خر میخورم!

هر جند اینا دلیل نمیشه که بگم بهار و عیدو خونه تکونی و این جور چیزا رو دوس ندارم. بهار و عید و خونه تکونی و این جور چیزا خیلی خوب و قشنگه. شک ندارم که قدرت قشنگیش از همه ی حسای غم برناکی و طوسی رنگ قوی تره و دوام احوالات غصه دارم و تا فردا بیشتر طول نمیده. سلام بهار! عیدت مبارک.

پی بنوشت:

1) خیلی وقته میخوام بیام اعتراف به خرابکاری اخیرم کنم که تو یه شب بارونی و تاریک با ماشین داداشم تو یه بلوار گاز دادم و چون فرمون کج بود!!! رفتم تو یه جوب گنده و لاستیک جلو ترکید و جلو بندی رو داغون کردم. می خواستم بیام کل اون شب و با جزییات توضیح بدم و پز داداش مهربون و خوش اخلاقمو بدم که حتی اخمم نکرد وختی ماشینشو ترکوندم ،اینکه دم عیدی بی ماشین شده و کلی بند و بساط دیگه که همش تخصیره منه گاوه.

2) همچنین خیلی وخته که میخوام بیام کلمات جدیدی که حسین میگه رو تایپ کنم و تک تکش رو شرح بدم. تو عید میذارم این پست رو. حسین فرشته است. این نکته رو فراموش نکنیم.

3) وحیده اهل فلسفه ست و فوق العاده ادیب و باسواده اما وقتی ازش می پرسی الگوت توی زندگی کیه؟ میگه کلاه قرمزی! همین حرف به نظر من دلیل محکمی واسه دنبال کردن کلاه قرمزی اینا در دوران عید. کانال 2 امسالم کلاه قرمزی پخش میکنه.

4) حرف خاصی نیست. فقط لطفن پس از خوندن این پست یه صلوات بفرستین. دلم نمیخواد خواب بدی که دیدم تعبیری داشته باشه.



ای دل گله کم کن که مسیحا نفسی میرسه از ره

با آینه و فانوس سوی این خانه کسی میرسه از ره


در بهشت هم باران می بارد حتی.


باب شده بین وبلاگ نویسای خانوم که میان تمامی مراحل رنگ کردن و کوتاهی موشون رو از اول که انتخاب مارک رنگه تا آخرین مرحله که از آرشگا میان بیرون و توضیح میدن! 2تا پارگراف آخرم اختصاص میدن به آه و ناله های ناشی از عدم رضایت کله و زلفای آویزونش!!!

زنم زنای قدیم!

چیه بابا؟!

یه ذره جمع و جور کنین خودتونو. زشته به خدا....

پی بنوشت: سر میدون منتهی به خیابون خونه ی ما یه آقای پیرمرده دست فروشی هست که میشینه رو این صندلی تاشوها و باتری, سیگار, آدامس خرسی, موزی, شیک و پی کی میفروشه! من به شخصه اعتقاد دارم که آقاهه از بهشت اومده! دلایل اعتقادمم به خودم مربوطه! فقط اینکه آدامساش خیلی خوشمزه ست. یه مزه ی خاصی داره. شیرینیش بیشتر از آدامسای دیگه ست و میزان بادکنکی شدنش خیلی زیاده. یه بار یه عالمه آدامس موزی ازش خریدم واسه تو. آدامس موزی تو ذهن من یعنی یه جور شادیه طبیعیه زرده. مخصوصن اگه فروشنده ش از بهشت اومده باشه....



من دلم نمیخواد که تو هیچ وخ یه loser باشی :(



 سر کلاس متون برگزیده ی نثر ادبی بعد از یه ربع حرف زدن و سوال جواب دادن:

استاد: خانم! شما چرا ته لهجه ی ایتالیایی داری موقع حرف زدن؟

من: هان؟!

استاد: ایتالیا بودی؟!

من: هان؟!

استاد: نه! کاملن مشخصه! فقط سعی کن R رو یه کم ضعیف تر تلفظ کنی!

من: آهان!!!

پی بنوشت: هان؟!...


سیر1. کلاس 007. استاد نظیرپور


من موندم این فیلم Troy  چی داره که انقد همه کشته مردشن؟!

والا ما که بیخ تا بیخ و اصل ونسبش رو تو Mythology خوندیم و دیدیم و خوشمون نیومد!

پی بنوشت: "ابتدا نظام فئودالیزم بوده. از این مدلای ارباب رعیتی. ارباب رعیتی بوده همه چی ولی معرفت و رفاقت عمیقی تو جامعه وجود داشته . احترام و ریشه ی آبا اجدادی ارزش محسوب میشده. بعد از فئودالیزم با ظهور پول و سکه به تدریج بورژوآزیم و کپتالیزم به وجود میاد و فاتحه ی رفاقت و معرفت و ریشه ی آدمی خونده میشه."

تحولات فوق در اوخر قرن 15 و اوایل قرن 16 میلای رخ میده. سیری در تاریخ ادبیات انگلیس میتونه زیبا باشه. البته گاهی! الان خوابم میاد. دفه بعد بیشتر ازش توضیح میدم. قشنگه بابا!




بارون که میاد اتاق تاریک میشه

منم میرم کله مو میکنم تو کمد و هوهو اشک میریزم.

علتشم به خودم مربوطه...



گاو در خیابان


امروز عینن و دقیقن 7 بار خاموش کردم !

2بار سر میدون از هجوم ماشینای اطراف جیغی خفیف کشیدم

و

3 بار نزدیک بودم بزنم به ماشین جلویی!

خیلی افتضاح رانندگی کردم .

مربیم برخلاف روزای دیگه که با کوچکترین اشتباه دعوام میکرد و هی میگف بعد 40 جلسه م راننده نمیشی امروز خیلی مهربون و افتضاح تر از حرکات من میگفت : عالی بود! امروز عالی بودی!!! خیلی پیشرفت کردی!!!

بعد از پارک ماشین و بستن درب خودرو کاشف به عمل اومد که مربی مذکور خیلی حرفه ای ما را از مامانمان اینها برای پسرش خواستگاری کرده و فلان!

گاو!

گاو نه که خیلی گاو!

ما از مربی رانندگی گاومان چندشمان شد که تمام این مدت هرگز به چشم یک هنرجوی مبتدی به ما ننگریست و همواره افکاری در سر داشت...

خاک بر سرش که دلمان را ریش کرد!

اه.

پی بنوشت: چندش در دل دختری به سن و سال ما احساسی است به سان کشیدن ناخن بر روی تخته سیاه کلاس! باز هم اه.


Onece upon December



Dancing bears, painted wings,
Things I almost remember
And a song someone sings,
Once upon a December

Someone holds me safe and warm
Horses prance through a silver storm
Figures dancing gracefully
Across my memory

Far away, long ago
Glowing dim as an ember
Things my heart used to know
Things it yearns to remember

And a song
Someone sings
Once upon a December

پی بنوشت:

Thanks to Ami H.Kylie for corrections

آمین یا رب العالمین...


دیروز از کله ی صبح تا کله ی شب دانشگا بودم. درسای خسته کننده و حال بهم زنی داشتم. تو اتوبوس سرمو که چسبونده بودم به شیشه خوابم برد. با یه ترمز وحشتناک پریدم و سر درد گرفتم. از اتوبوس پیاده شدم و سوار تاکسی شدم. به راننده یه هزاری دادم و به جای اینکه بهم 750 تومن بده 700 تومن داد! گفتم واسه چی 50 تومن بیشتر؟! گف قیمتشه! گفتم هرروز دارم این راه و میرم همین امروز شده 300 تومن؟! 50 تومن مهم نبود. مهم وحشی بودن من بود که 50 تومنو میخواستم! به راننده هه گفتم این حروم خوریه! دزدیه! و پیاده شدم. تو دلم گفتم حلالت نمیکنم! 50 تومن حقت نبود!! اگه تو این چن وخ بلایی سر راننده هه بیاد تقصیر منه! اومدم خونه در حالی که هنوز سگ بودم! در اینجور مواقع فقط چایی خوبم میکنه که اومدم و دیدم قطره ای چایی نداریم تو این زندگی! جرقه ی پاچه گیریم تو خونه هم شروع شد! پیوندم خوب نبود. اون که خوب نبود ینی منم خوب نبودم. لباسم تنم بود که زنگ زدم بهش. گفتم گریه کن. گریه کرد. منم گریه کردم. دوتایی باهم کلی گریه کردیم. نشستم رو تختم که مامانم دید تلفن به دستم! گف کیه؟ گفتم مریم! گف بذا برسی بعد! صب تا شب پای تلفنین! جرقه قبلن زده شده بود و من آتیش و روشن کردم. داد زدم. مامانم گف سارا بعدن پشیمون  میشی باز! چته از راه اومدی؟ چم بود؟ میشسم به مامانم میگفتم از صب چقد گند بوده روزم؟ میگفتم با راننده تاکسی الکی دوام شده و مریم چیا گفته؟! نه دیگه!آدم اینارو نمیگه که وسط دوا. پس داد زدم و تهش گریه کردم. خوابیدم همونجوری. بدون چایی و شام. گفتم صب که بشه دیگه سگی بودن اوضاع هم تموم میشه. ولی نشد که! 5 صب از خواب پریدم. گریه داشتم هنوز. شاید پیوندم همون موقع گریه داشته. نمیدونم. هرچی که بود شد امروز.

8 صب با بابام رفتیم آخرین جلسه ی رانندگیم. از همون اول بد روندم. دستم عرق میکرد. فرمونو مثه گاو میگرفتم. موقع پارک دوبل یهو ترمز میکردم و میگفتم نمیتونم! بابامو مربی هم هی شروع کردن به انتقادو فلان که بد فرمونو میگیره و ضعیف و خره! حالا عمرنم یادشون نبود روزای قبل چه خوب پارک میکردم!!! هرچی. به جهنم. مهم نبود. اومدیم خونه. دلم هم میزد. بعد مدتها. تقریبن 2ماه. میخواستم بالا بیارم باز. جا بالا آوردن نشستم وسط هال و گفتم من میخوام الکی گریه کنم. کسی چیزی نگه لطفن! کسی چیزی نگفت لطفن و گریه کردم کلی! رفتم خوابیدم. از این خواب کوفتی زورکیا که همش سر درده! عصر که شد گفتم یه ذره شاد شیم.بسه دق مرگی.به مریم گفتم میام دانشگا بعد کلاست بریم کفش بخرم! خندیدیم. الکی. شایدم زورکی. کیک خوردیم با پرتقال خونی. لباسا و کفشای زشت انتخاب کردیم و هر هر خندیدیم. به خودمون قول داده بودیم دیگه لباسای دختروونه بپوشیم. میخواستم کتونی مشکی بخرم با خطای سرخابی. میخواس شلوار دمپا بخره با کفش تق تقی ولی بازم رفتیم تو یه مغازه ی مردونه فروشی! دوتایی کتونی خریدیم. مثه هم. سایز هم. کلی چونه زدیم و هی کارت کشیدیم. تو راه یخ کردیم. تو دلم گفتم آخیش! فک کنم دیگه بهتریم. هرهر خندیدیم تو تاکسی. فک کنم این دفه یه ذره از ته دل بود. ولی خوب باز هم با سرعتی وصف ناپذیر کوفتمون شد. دیگه کفشای مثه همم شادمون نکرد.

گریه کردم.کلی گریه کرد. کوفت ترش جایی بود که یهو رفتم طرف کتابخونم و تقویم امسال و برداشتم و نوشته های قبلی توش و خوندم و خوراک غم چند روز آیندمو فراهم کردم!

این روزا مثه زخمه. سیری در تاریخ ادبیات انگلیسی و اثرات حال بهم زنش میشه نمک روی زخم.

پی بنوشت: پروردگارا! آرامشی عطا فرما...

کلاج رفیق من است!


حالا درسته من تا حالا همش 6 جلسه رفتم کلاس رانندگی و یه راننده ی مبتدی محسوب میشم و بغض و بهت خاصی توی چهره م دیده میشه وقتی پشت فرمونم , ولی این دلیل بر بز بودن و ضایع رانندگی کردنم نیست!

نه نه. اصلن!

آقای مربیمون یادم داده با یه انگشت خلاص کنم , با یه دست فرمونو بگیرم و با کف دست دور بزنم ! صندلیمم تا جایی که دلم بخواد میتونم ببرم عقب و بعضی وقتام اجازه دارم دستم لب پنجره باشه!

در هر صورت گفتم که یه وخ فک نکنی زانوهام تو دهنمه بس که جلوام و فرمونو دو دستی میچسبم و همش تو لاین یک ام!

نچ!

کاملن حرفه ای میرانم و گاز میدم به سمت جلو!

پی بنوشت: میرانم پس هستم (سارا دکارت).


Valediction


در زبان فرانسه bibliotheques  میشه کتابخونه!

Ses bibliotheques sont sur le mur  میشه کتابخونه ای که روی دیوار است یا به دیوار است! که چون کتابخونه در این جا s داره و به صورت جمع اومده وارد یه سری قواعد پیچیده ی گرامری میشیم که خب میدونم عمرن حوصله ی یادگیریشو ندارین و منم توضیح نمیدم.

فقط در جمله ی بالا سعی کنید لغت کتابخونه رو بخونید و تمام" R "های موجود رو "ق" تلفظ کنید و هرهر بخندین از صداهای تولید شده!

بعله!

حالا چون فرانسه سخته و آدم دل درد میگیره هی, دفه بعد میام چند تا آرایه رو تو چند بیت شعر از John Donne واستون تحلیل میکنم و ذوق ادبی القا شده رو انتقال میدم!

بعله!

پی بنوشت: یه بارم میام تاریخ ادبیات انگلیس و از قرن 13 بررسی میکنم براتون که پا به پای من ادبی شین و منو در این 2ترم باقی مونده همراهی کنید. باشد که رستگار شویم دسته جمعی!!!