مچاله کن ... بشکن ! بند بزن ! خط بزن !

خلاصه راحت باش ، ارث پدرت که نیست!

دل غمگین من است...


از هلو تا خدا


هفته ی پیش با فک و فامیل شدیم 40 - 50 نفرو رفتیم باغ میوه ی خاله زهره اینا! آش خوردیم با خورشت بادمجون و کدو! بادمجون و کدو واسه خوده باغ بود. شوهر خاله م سبزی چید و مامانا پاک کردن. بقیه ی مردا فلفل شستن و عروسای فامیل سفره پهن کردن! دختر تنبلام پیچوندن و تاب بازی کردن! سارا هم طبق معمول که تو فضای باز دچار آسیب دیدگی میشه تِلِپی از رو تاب افتاد و همه هر هر بهش خندیدن!

باغشون پر برکت باشه مادر!

پر بود از سبزی و میوه. فلفل دلمه ای، بادمجون، کدو، فلفل تند، هلو، شلیل و آلو... همه باهم میوه و بادمجون چیدیم. با مریم و محمد فرغون بازی کردیم و جیغ زدیم. 854 تا عکس گرفتیم و فلان! ....

( الان تعریف باغ و هفته ی پیش تموم شد و اومدیم خونه ی سارا اینا وسط هال!)

با مامانم نشسته بودیم پای تلوزیون. من کتاب ورق میزدم و مامانم آخرین مدل روسری اخترعیش رو کوک میزد! یهو هوس هلو کردیم! هلوهای باغ خاله زهره! پاشدم رفتم 4-5 تاشو شستم و نشستم تنگِ مامانم! آقای پدر از راه رسید و گفتم بابا، هلو؟! گفت : نه! سِفته ! گفتم: اَ اَ اَ ! مامان! آب هلو بگیرم؟بریزم تو مخلوط کن و آب هلو تولید کنم؟! مامانم گفت: نمیدونم! خوب میشه؟! آقای پدر هم خیره به قد و بالای من!

رفتم آب هلو گرفتم! یه کم آب و شیکرم زدم بِهش! یه افتضاح خاصی شد! نکنید این کارو. ریختم تو فنجون و یه قاشق کوچولو گذاشتم توش! بابام فنجون خودشو خورد!‌گفتم فنجون منم بخور! نگام کرد و خورد! معلوم بود خوشش اومده! وقتی تموم شد گفت خوشمزه نبود! مدلشه! یه جورایی پارادوکس حرف میزنه همیشه! داشتم سینی رو می بردم تو آشپزخونه که دیدم آقای پدر زده کانالِ 7! خشایار اعتمادی داشت تو استودیو می خوند...

(الان تعریف خونه ی سارا اینا تموم شد و میریم به 13 سال پیش! وقتی که سارا 9 ساله بود از طبقه ی سوم)

اولین کاست خشایار اعتمادی رو از شهروند خریدیم! آجیم خرید. اون موقع ها تازه چیس با طعم پیتزا اومده بود. چیس با طعم پیتزا خریدیم با کاست خشایار اعتمادی. با آجیم نشستیم پشت میزه آشپزخونه و ضبط و روشن کردیم! با صدای کلفتش میخوند : "من بهام تو زمین... من زمینم تو درخت... من درختم تو فلون... اوووو.... اوووو...اوووو" هی خوند و هی گوش دادیم.گوش دادیم و چیپس با طعم پیتزا خوردیم! به نظرمون افتضاح اومد! مثه آب هلوی امشب. به پیشنهاد آجیم تا تهش رو به زور خوردیم تا حیف نشه. به زور خوردیم و "من بهارم تو زمین" با صدای کلفت گوش دادیم. هنوزم وقتی صدای خشایار اعتمادی گوش میدم و چیپس با طعم پیتزا میخورم اون روزا میدوئه جلو چشمم...

(الان تعریف 13 سال پیش تموم شد و با سارا میریم تو آشپزخونه کنار پنجره ی رو به خیابون)

صدای خشایار اعتمادی که تموم شد مجری ظهور کرد و گفت خدافظ! برنامه تموم شد و تیتراژ غم برناک و نوستالجیکی شروع به خوندن کرد.نمی دونم چرا هوای پنجره ی آشپزخونه از هوای بقیه ی پنجره های خونه خنک تره. وایسادم دمه پنجره و خنک شدم.خنک شدم و یخ کردم. یخ کردم و آهنگ نوستالجیکِ غم برناک گوش دادم. هم گلوم بغض کرد هم دلم. با خدا کلنجار رفتم و آرزو کردم که آرزوهامو برآورده کنه. برآورده کنه و دلم آروم شه... خدا تو سوره ی نور میگه : "ما سرنوشت هر فردی رو قبل از تولدش رو یه لوح طلایی می نویسیم."... تو دلم گفتم : خدا! میشه مثلن لوح طلایی منو دستکاری کنی؟ اگه هی بخوام؟ اگه هی پررو بازی در بیارم و با چش سفیدی بیام دره خونه ت؟ لوحمو از طلایی به طلایی تر تغییر میدی؟ اگه که بخوای؟! هوم؟!...

خدا بازیام تموم شد و یقه ی تی شرتم خیس شد از اشکام. خدا نگام میکنه. اشکامو با دستمالای آسمونیش پاک میکنه بعدم میزنه پشت کمرم و میگه دختره خودمی!‌هواتو دارم...

 خدا بابای منه ، میدونستی اینو؟

پی بنوشت: نداریم.


بیشمارند کوزت های این سرزمین...



دلم میخواست پست قبلی هنوز داغ باشه ولی چون تحت فشار بودم اومدم که جدید تایپ کنم...

خب!

اگه بخوام سارا رو از اواسط مرداد ماه که شروع اسباب کشی بوده تا حالا وصف کنم باید بگم سارا هستم کُلفَت و خسته از طبقه ی چهارم! چیزی به اسم دست دیگه تو بدنم وجود نداره! شدم مثه زنای قدیم که میشستن و می سابیدن فقط!‌انسانهای قبلی ساکن در این منزل بسیار کثیف و وحشی بودن با عرض معذرت از مابقی انسانهای کثیف و وحشی! 2 بار خانومای خدمتکارو نظافتچی رو جهت تمیزکاری آوردیم ولی خب کار کردن خود آدم چیزه دیگه ست و خوده آدم در منزل ما شامل سارا و مامان سارا میشه! و از اونجایی که سارا فهیم و فداکارو فلانه خوده آدم رو از سارا و مامانِ سارا به شخصن خوده سارا تغییر میده و میشه سارا، خسته و وایتکسی در نقش کوزت!

از اینا که بگذریم میرسیم به امروز! با صدای دیلینگ دیلینگِ زنگ اس م اس از خواب پاشدم و دیدم که عروس خاله مِ که خب من همیشه میل شدیدی دارم که به جای واژه ی زشت عروس خاله از لغت زنِ احسان استفاده کنم ! آره خلاصه. دیدم زن احسان است و میخواد ببینه بیدارم یا نه که بزنگه خونمون! بزنگید خونمون و با احوالاتی خواب آلود هره و کِره راه انداختیم پای تلفن. گفت میخوام بچه به بغل بیام خونتون و حوصله م سر رفته. گفتم آخ جون و بدو بیا! مامانم اَم هی از ته آشپزخونه داااااااد که : آره خاله!‌ بیا ناهار دوره هم باشیم! بدو بدو کردمو با یه دست چایی صبونه میریختم و با یه دست با فلاکتِ خاصی لباس عوض  میکردم!‌این وسط هم 800 نفر زنگ زدن و مامانم اصرار خاصی داشت که برم خیار بخرم واسه سالاد. چایی م رو نخورده بودم که دینگ دینگ زنگ زدن و در حالی که به بابام توضیح میدادم دیروز چه اتفاقایی افتاده و اینا پریدم دمه در! زنِ احسان با فینگیلِ 4 سانتی ش که فوق العاده با نمکه اومدن تو! یه پیرهن خال خالی ِ قرمز سفید تنش بود با جوراب شلواری قرمز! چتریاشو ریخته بود تو صورتش و موهاشم از پشت بسته بود.هم سنِ حسینِ نی نی شون! خلاصه اینکه در حد توان 4 سانت بچه رو دمه در چلوندم و نشستیم دوره همی...

البته نشستن دوره همی و من به عنوان کوزت منزل وارده محل کارم که آشپزخونه ست شدم. چای آوردم با شیرینی. مامان آدرس کابینت داد واسه آوردن نوعی شوکولات بیسکوییت دار واسه نی نی. چایی رو گذاشتم و بدو رفتم میوه بشورم. میوه شستم و چیندم رو میز.پریدم سمت شستن ظرفهای ظرفشویی که از دیشب مونده بود!! ظرف میشستم و از تو آشپزخونه با 2 تا مهمونمون خوش و بش میکردم.کارم که تموم شد همین که جلوس کردم بر روی مبل جناب پدر از ماموریت 3-4 روزه برگشتن و آماده ی خدمت رسانی شدم. خدمت رسانی که تموم شد به جمع خانومها ملحق شدم که داشتن پارچه و خیاطی بازی میکردن با هم! اومدم یه ذره خانوم شم و نظر بدم جهت سِت کردنِ فلانِ پارچه با فلونش که دیدم بله! وقت ناهار است و چیندنِ سفره.سفره چیندم و غذا کشیدم مثله دسته ی گل! اعضای خانه و دو تا مهمون و دعوت کردم سر سفره و اینها... سفره جمع شد و چایی ها ریخته شد. نشسته بودیم به خنده و درد و دل و فلان با زنِ احسان که آقای پدر از خواب بیدار و احساس گشنگی کردند! ناهاره آقای پدر را دادم و هی و اینها! این وسطم نی نی ِ 2 ساله ی احسان اینها هی تقاضای آب و آدانس میکرد و دوست داشت باهاش ماشین بازی کنم! ساعت شد 4 و احسان اومد به دنبال زن و بچه اش!‌با بوس و بغل و ذوق و لبی خندان مهمون بدرقه کردیم و کنترل به دست دراز کش شدم جلوی تلویزیون! کانالی جا به جا نشده بود که آیفون باز هم گفت : دینگ دینگ!

بله دوستان!‌کسی نبودن به جز دو دختر دایی و طفلک معصومِ یکی شان که پویان نام دارد. به شدت تخس و شیطونه و حسین و بقیه ی نی نی های فامیل همیشه تو مهمونی ها ازش کتک میخورن! با لب خندان و رویی گشاده استقبال کردیم و در حین دم کردن چای به فکر شستن ظرفای ناهار بودم! پویان خودش جای ورق و مداد ها رو بلد بود و وسط پذیرایی تاب و سرسره میکشید! چایی دمیدم و خرواری ظرف شستم! واینکه چرا ما ماشین ظرفشویی نداریم بعد از 30 سال زندگیِ مامانم اینا از سوالات اساسی ذهن من است!

به دوره مهمانها چرخیده و خورده های نون برنجی از زیره دسته پویان می جمعیدم! پویان اینها هم رفتند و شد 6! باز درازکش شدم پای تلویزیون و این دفعه هنوز روشنش نکرده بودم که حسین اینا اومدن! تو دلم گفتم: عزیزم! قشنگم! کوزتم! صبور باش و بخند! کمکِ مامان بادمجون پوست کندم و چای و میوه بردم و آوردم که آجیم اینها آمدن! شروع به آماده سازی بساط شام کردیم و کوزت تنها، کوزت خسته، با یه دست سالاد ریز ریز میکرد و با یه دست ماست و خیار هم میزد. آقای داماد نازه فراوان دارد! بادمجون رو با سالاد نمیخورند و ماست و خیار خوشمزه است! خلاصه اینکه سفره پهن و جمع شد و آجی خسته بود و عروس هم که زشت است همش در آشپزخانه باشد و جایش بر تخم چش است. سارا، نه ببخشید، کوزت موند و ظرفای تلبنار شده و اینها...

ادامه ندم بهتره!

خسته م. برم یه چایی پر رنگ بخورم! خدافظ...

پی بنوشت: حسین خیلی سفت و حرفه ای از من باج میگیره!‌دارم اس م اس میزنم.کارم تموم میشه و منتظر جوابم! بهم میگه : میخوای گوشیتو بدی به من!؟ میگم: نه! میگه: چرا؟ میگم: دارم اس م اس میزنم! میگه: منم میخوام اس اپ اس بزنم آخه! دو دقیقه میگذره و می بینه بی کارم! میگه : گوشیتو میخوای بدی به من؟! میگم : نه! کار دارم! میگه :آخه منم کار دارم!!! یه ربع بعد میاد میگه: عمه! پس لپ تاب بده عکسامو ببینم! میگم: نمیشه که، لپ تاب واسه نی نیا نیست که آخه!‌میگه: پس دوربین واسه نی نیاس؟!! نه عمه؟!!!اونو بده...

پی بنوشت 2: ایول! توی یکی از خونه های روبه رو یه پارتی گرفتن سنتی! همش صدای سنتور و تار میاد! یه عده ایم بلند بلند مرغ سحر میخونن! اوا... الان دارن ویلون میزنن!‌چه باحالن مردم نصفه شبی... والا! کوزت نبودن که ناخن شیکسته و کمر خمیده باشن! :دی



فال قهوه (2)


ادامه ی داستان با همون رمز...

ادامه نوشته

فال قهوه (1)


این پست دو  قسمتی می باشد.

هرکی رمز خواست بگه...


ادامه نوشته

عینک نوشت


اوا!

یه چیزه مهم و یادم رفته بگم!

رفتم دکتر واسه چشمم! چشم راستم شماره ش نیم است و چشم چپم 75 صدم.

دکتر گفت به خاطر فشار به چشمت و ضعیف شدن یه دفعه ای بدنت این اتفاق افتاده. حالا همچین میگم اتفاق انگار تبر رفته تو چِشَم! به هر حال...

گفت نباید فشار به چشمم بیاد و اصولن خودمو تقویت کنم. چشمم به ضعف بدنی واکنش نشون میده گویا!

این چند وقته کلی لاغر شدم ،میشه دلیلش این باشه و دلایل دیگه ای که به خودم مربوطه در واقع!

گفت نمیخواد اصن از عینک استفاده کنی و فقط موقع رانندگی بزن!

پاشدم رفتم عینک فروشی دیدم مدلاش همه خزه و زشته. رفتم از تو گنجه عینکِ ته استکانی رو یافتیدم و بوسش کردم.شیشه ش کلفت و غمگین بود.عدسی با قطر نازک انداختن روشو شدم سارای نیمچه عینکی از کنار پنجره...

پی بنوشت: با تشکر از همدردی های عینک وارایه اِتان!!! فک میکردم قراره بشم سارا، غمگین و عینکی در کنج دیفال ولی به لطف خدا نشدم دیگه! دسِت درد نکنه خدا...


طرد خواهم شد...


پاشدم رفتم خونه دوستم مهمونی.

آش دوغ خوردم با کیلوگرم ها سیر.

3تا بشقاب.

اونقد که تکون خوردن واسم سخت بود!

می دونستم که امکان داره مامانم رام نده خونه!

پاشدم رفتم خونه خاله!

آدامس نعنایی خوردم با چایی دارچین!

محمده خاله اینا که همزمان هم سرباز است و هم کچل واسم یه مشت چایی خشک آورد و گفت بِجو!

جَویدم و همه بِهِم گفتن پیف پیف!

مامانم سرکوچه منتظرم بود!

تا رسیدیم بهم گفت معلوم نیست کی سیر داغ کرده بوی گندش محله رو برداشته!

گفتم: منم!

گفت: اَه!

....

تا الان 18 بار عاقم کرده و ادعا کرده دخترش نیستم!

از هووو کردن مردم تو خیابون ترسوندتم و 3 ثانیه یه بار گفته نچسب به من!

...

فک کنم با بابام همامنگ کنه از ارث هم محروم شم!

....

سارا هستم! سیرو و بو گندو از منطقه ی 2!

پی بنوشت: مامانم از سیر متنفره، به میزانِ تنفره من از گربه...

پی بنوشتِ بعدی: فردا از صبح تا شب بیرونم!

پی بنوشتِ بعدتر: خودمونیما! بی شرف خیلی خوشمزه ست ولی جدددددن که بوش وقیحه! ادب نداره که! اگه نزاکت داشت انقد بو نمیداد....


...سارا...


سلام!

واینکه این پست رو اختصاص میدیم به سارا. به خوده خوده سارا و شخصیتش. همه سارا رو به عنوان یه دختره مهربون و خنده رو می شناسن. یه بار سارا از چند نفر پرسید اولین تصویری که از من تو ذهنتون دارین چیه ؟! همه گفتن یه لبخند بزرگ و یه ردیف دندون سفید! سارا همیشه خنده روئه. با لبخندی پر از دندونِ سفید سلام میکنه و مهربون و خوش قلبه. با گذشت و بدونِ کینه ست. از کوچکترین لطفای درو بریاش تشکر میکنه و معمولن ممنونِ! یه حرفی رو میذاره تو دلِ خودش بمونه اما جوری حرف نمیزنه که دل کسی بشکنه. همیشه جمله بندیاشو یه جوری کنار هم چیده که حرفش تیز و تند نباشه. همیشه پیشقدم بوده واسه آشتی کردنا و نذاشته هیچی تو دلش بمونه. هی با خودش گفته ارزش دوستی بالاتر از دلخوریه توئه؛ ارزش رابطه ت با فلانی بیشتر از دلخوریِ توئه!‌بگذر بابا. ببخش. مهربون باش. بخند. اینکه از دلِ شکسته ت تو خلوتت گریه کنی خیلی مهم نیست، مهم لحظه هایی که با آدما میگذرونی، لحظه ها و آدمایی که معلوم نیست تا چند ساعت و چند روز دیگه باشن یا نه؟!...

خلاصه اینکه سارا با همین اخلاق بزرگ شد و شدسارا، 22 ساله ،تکیه داده به تخت ،در حال تایپ. سارا تلمبار ظرفای تو آشپزخونه رو بعد از رفتن مهمونا ول کرد و نشست تا بگه دیگه خسته شده از مهربونی. خسته شده از رعایت حالِ بقیه. خسته شده از زبونِ نرم و قلب بی کینه. بغض داره از اینکه همه ازش توقع گذشت دارن. همه ازش توقع احوال پرسی و خوش رویی دارن. بغضش گنده شده. اونقد که با خودش عهد کرده دیگه نبخشه! دیگه نگذره! دیگه رعایت نکنه. دیگه نگرانِ دل شکوندن نباشه. بشه مثه بقیه. بی ملاحظه. واسه اشکاش ارزش قائل شه. اشکایی چیکه چیکه شدن به خاطره دل شکستش. اشکایی که چشاشو ضعیف کردن و بالشتشو خیس. سارا نوشت تا بگه حتی از دست خانوادشم دلگیره. از مامانش که همیشه ... از باباش که... از خواهرش که... یا حتی از آقای داداش و... ولش کن اصن! سارا دلش گرفته. دلش شکسته. بغض داره. گریه داره. دلش گریه های هو هو میخواد. کاش دلشو بچسبونن. گناه داره دختره...

پی بنوشت : فردا میرم پیش دکتره خودم. میرم که ببینم عینکی میشم یا نه. گریه ها و ناله هامو کردم و تموم شد.دیگه کنار اومدم. اگه عینکی شم عینکِ قاب زرشکی میخرم. ولی خب کنار اومدنم باعث نمیشه ازت بگذرم. اگه توام عینکی شدی و عذاب عینک و تجربه کردی، موهاتم سفید شد و 1 سال از غصه ی دلِ شکسته ت اشک ریختی اونوقت شاید ته دلم آروم بگیره و بازم بشم سارای باگذشتِ دیروز!...


بس یخ است هوا...


من همیشه دوس داشتم که بابام بهم افتخار کنه اما بابام همیشه به آجیم افتخار میکرده!

من الان از نظر روحی احتیاج دارم که مورد افتخار واقع بشم!

لطفن به من افتخار شود...

با تشکر

سارا هستم بی افتخار و رنجور از کنج تیفال.

پی بنوشت : پنجره رو که وا میکنی انگار اتاقت تو شمالِ. هوا فوق العاده شده. خدایا لطفن حالا که بارون میاد آرزو برآورده کن رگباری و مسلسل وار...


Love By Ne-Yo



 Beautiful, horrible, magical, terrible.
Reason to laugh and smile.
Reason to cry yourself to sleep at night.
Start a fight. Make up, break up, wrong or right.
Heaven for all this work can
equally be hell right here on earth.
And no one really knows anything about it
But everybody needs it.
We can't life without it.
And that's the way it goes
Darkest day, brightest night.
Just some other things you might hear if you ask what love feels like.


And it feels like joy, and it feels like pain.
And it feels like sunshine, feels like rain.
An excuse for dying, reason to live.
And if you don't know, that's what love is.
Love is.

Gentle kiss, sweet caress.
Argue until my head hurts, I can't remember what you said.
Out, screaming loud, don't know what were screaming bout.
So confused and yes its true, but if it wasn't there what would we do?


That's love.
Anything that can bring you up or bring you down.
That's love.
Leave the sun up in your sky of the darkest clouds.
That's love. And we need it.
That's love. And we need it.
That's love.
Oh ask anybody how it feels

And it feels like joy, and it feels like pain.
And it feels like sunshine, feels like rain.
An excuse for dying, reason to live.
And if you don't know, that's what love is.
Love is



ببین!

این عکس فیض بوک اِت موجی مملو از ناراحتی و حس بد رو میاره تو من. لطفن عوضش کن تا لااقل کمی بهتر شم. تنها کمی...