دلم میخواست پست قبلی هنوز داغ باشه ولی چون تحت فشار بودم اومدم که جدید تایپ کنم...

خب!

اگه بخوام سارا رو از اواسط مرداد ماه که شروع اسباب کشی بوده تا حالا وصف کنم باید بگم سارا هستم کُلفَت و خسته از طبقه ی چهارم! چیزی به اسم دست دیگه تو بدنم وجود نداره! شدم مثه زنای قدیم که میشستن و می سابیدن فقط!‌انسانهای قبلی ساکن در این منزل بسیار کثیف و وحشی بودن با عرض معذرت از مابقی انسانهای کثیف و وحشی! 2 بار خانومای خدمتکارو نظافتچی رو جهت تمیزکاری آوردیم ولی خب کار کردن خود آدم چیزه دیگه ست و خوده آدم در منزل ما شامل سارا و مامان سارا میشه! و از اونجایی که سارا فهیم و فداکارو فلانه خوده آدم رو از سارا و مامانِ سارا به شخصن خوده سارا تغییر میده و میشه سارا، خسته و وایتکسی در نقش کوزت!

از اینا که بگذریم میرسیم به امروز! با صدای دیلینگ دیلینگِ زنگ اس م اس از خواب پاشدم و دیدم که عروس خاله مِ که خب من همیشه میل شدیدی دارم که به جای واژه ی زشت عروس خاله از لغت زنِ احسان استفاده کنم ! آره خلاصه. دیدم زن احسان است و میخواد ببینه بیدارم یا نه که بزنگه خونمون! بزنگید خونمون و با احوالاتی خواب آلود هره و کِره راه انداختیم پای تلفن. گفت میخوام بچه به بغل بیام خونتون و حوصله م سر رفته. گفتم آخ جون و بدو بیا! مامانم اَم هی از ته آشپزخونه داااااااد که : آره خاله!‌ بیا ناهار دوره هم باشیم! بدو بدو کردمو با یه دست چایی صبونه میریختم و با یه دست با فلاکتِ خاصی لباس عوض  میکردم!‌این وسط هم 800 نفر زنگ زدن و مامانم اصرار خاصی داشت که برم خیار بخرم واسه سالاد. چایی م رو نخورده بودم که دینگ دینگ زنگ زدن و در حالی که به بابام توضیح میدادم دیروز چه اتفاقایی افتاده و اینا پریدم دمه در! زنِ احسان با فینگیلِ 4 سانتی ش که فوق العاده با نمکه اومدن تو! یه پیرهن خال خالی ِ قرمز سفید تنش بود با جوراب شلواری قرمز! چتریاشو ریخته بود تو صورتش و موهاشم از پشت بسته بود.هم سنِ حسینِ نی نی شون! خلاصه اینکه در حد توان 4 سانت بچه رو دمه در چلوندم و نشستیم دوره همی...

البته نشستن دوره همی و من به عنوان کوزت منزل وارده محل کارم که آشپزخونه ست شدم. چای آوردم با شیرینی. مامان آدرس کابینت داد واسه آوردن نوعی شوکولات بیسکوییت دار واسه نی نی. چایی رو گذاشتم و بدو رفتم میوه بشورم. میوه شستم و چیندم رو میز.پریدم سمت شستن ظرفهای ظرفشویی که از دیشب مونده بود!! ظرف میشستم و از تو آشپزخونه با 2 تا مهمونمون خوش و بش میکردم.کارم که تموم شد همین که جلوس کردم بر روی مبل جناب پدر از ماموریت 3-4 روزه برگشتن و آماده ی خدمت رسانی شدم. خدمت رسانی که تموم شد به جمع خانومها ملحق شدم که داشتن پارچه و خیاطی بازی میکردن با هم! اومدم یه ذره خانوم شم و نظر بدم جهت سِت کردنِ فلانِ پارچه با فلونش که دیدم بله! وقت ناهار است و چیندنِ سفره.سفره چیندم و غذا کشیدم مثله دسته ی گل! اعضای خانه و دو تا مهمون و دعوت کردم سر سفره و اینها... سفره جمع شد و چایی ها ریخته شد. نشسته بودیم به خنده و درد و دل و فلان با زنِ احسان که آقای پدر از خواب بیدار و احساس گشنگی کردند! ناهاره آقای پدر را دادم و هی و اینها! این وسطم نی نی ِ 2 ساله ی احسان اینها هی تقاضای آب و آدانس میکرد و دوست داشت باهاش ماشین بازی کنم! ساعت شد 4 و احسان اومد به دنبال زن و بچه اش!‌با بوس و بغل و ذوق و لبی خندان مهمون بدرقه کردیم و کنترل به دست دراز کش شدم جلوی تلویزیون! کانالی جا به جا نشده بود که آیفون باز هم گفت : دینگ دینگ!

بله دوستان!‌کسی نبودن به جز دو دختر دایی و طفلک معصومِ یکی شان که پویان نام دارد. به شدت تخس و شیطونه و حسین و بقیه ی نی نی های فامیل همیشه تو مهمونی ها ازش کتک میخورن! با لب خندان و رویی گشاده استقبال کردیم و در حین دم کردن چای به فکر شستن ظرفای ناهار بودم! پویان خودش جای ورق و مداد ها رو بلد بود و وسط پذیرایی تاب و سرسره میکشید! چایی دمیدم و خرواری ظرف شستم! واینکه چرا ما ماشین ظرفشویی نداریم بعد از 30 سال زندگیِ مامانم اینا از سوالات اساسی ذهن من است!

به دوره مهمانها چرخیده و خورده های نون برنجی از زیره دسته پویان می جمعیدم! پویان اینها هم رفتند و شد 6! باز درازکش شدم پای تلویزیون و این دفعه هنوز روشنش نکرده بودم که حسین اینا اومدن! تو دلم گفتم: عزیزم! قشنگم! کوزتم! صبور باش و بخند! کمکِ مامان بادمجون پوست کندم و چای و میوه بردم و آوردم که آجیم اینها آمدن! شروع به آماده سازی بساط شام کردیم و کوزت تنها، کوزت خسته، با یه دست سالاد ریز ریز میکرد و با یه دست ماست و خیار هم میزد. آقای داماد نازه فراوان دارد! بادمجون رو با سالاد نمیخورند و ماست و خیار خوشمزه است! خلاصه اینکه سفره پهن و جمع شد و آجی خسته بود و عروس هم که زشت است همش در آشپزخانه باشد و جایش بر تخم چش است. سارا، نه ببخشید، کوزت موند و ظرفای تلبنار شده و اینها...

ادامه ندم بهتره!

خسته م. برم یه چایی پر رنگ بخورم! خدافظ...

پی بنوشت: حسین خیلی سفت و حرفه ای از من باج میگیره!‌دارم اس م اس میزنم.کارم تموم میشه و منتظر جوابم! بهم میگه : میخوای گوشیتو بدی به من!؟ میگم: نه! میگه: چرا؟ میگم: دارم اس م اس میزنم! میگه: منم میخوام اس اپ اس بزنم آخه! دو دقیقه میگذره و می بینه بی کارم! میگه : گوشیتو میخوای بدی به من؟! میگم : نه! کار دارم! میگه :آخه منم کار دارم!!! یه ربع بعد میاد میگه: عمه! پس لپ تاب بده عکسامو ببینم! میگم: نمیشه که، لپ تاب واسه نی نیا نیست که آخه!‌میگه: پس دوربین واسه نی نیاس؟!! نه عمه؟!!!اونو بده...

پی بنوشت 2: ایول! توی یکی از خونه های روبه رو یه پارتی گرفتن سنتی! همش صدای سنتور و تار میاد! یه عده ایم بلند بلند مرغ سحر میخونن! اوا... الان دارن ویلون میزنن!‌چه باحالن مردم نصفه شبی... والا! کوزت نبودن که ناخن شیکسته و کمر خمیده باشن! :دی