خیلی هم خوب!

من دلم میخواد خودم تنهایی بشم قربونِ آقایِ ک. ت ...

به شکرانه ی آخرین بارانِ بهاری...

داده و نداده هایت را تمامن شکر، ای مهربان ترین...

و خدایی که در این نزدیکی ست...

از روی تخت پا میشم. میرم جلوی آینه و عینک قدیمی م رو به چشم میزنم. آروم آروم باهاش کنار اومدم.کنار اومدم که دوباره چشمام ضعیف شده. هر چند کم. جایزه ای بود از اشک های وقت و بی وقتم. از بالشت های خیس زیر سرم... به هر حال جایزه خوب و ذوق برانگیز است همیشه! حتی اگر عینک باشد. حتی اگر عینکِ قدیمیِ شیشه کلفتی باشد که الان شیشه نازک است! دلم یه عینکِ قاب قرمز میخواد. کائوچویی. به یاد تمامِ کودکی های سارای عینکی... بی خیالِ عینک قرمز شدم و با عینک قدیمی لم دادم رو تخت! قبلش! قبل تَرِش حواسم بود که کم توی آینه زل بزنم به قیافه م. به چشمای خسته و پلکای افتاده م. به کبودیِ پایین چشمم که همیشه به دور از میل باطنی م بوده. حواسم بود که زیاد دقیق نشم تو صورتم. که نبینم. نبینم ناراحتی و غمِ مسخره ایِ تو صورتِ گردم موج میزنه. خیلی حواسم بود، نه! خیلی سعی کردم که حواسم باشه! ولی از دستم در رفت. حواس رو میگم. از دستم در رفت و وقتی لم دادم رو تخت و عینکم رو جا به جا کردم رو صورتم یادم اومد. یادم اومد و چشام حتی با عینک هم تار شد. چشام تار شد و لپام خیس... با یه پرش، یه حرکت خودمو رسوندم کنجِ دیفال. زانوها بغل کردم و به دلخواهِ دلم مچاله شدم. آروم آروم گریه کردم و با خودم قرار گذاشتم که با دونه دونه ی اشکام حسای بد و تلخ و زشتم رو هم بریزم بیرون.... گریه م تموم شد... ولی حسای بدم هنوز سفت و محکم سرجاشون نشستن!.... امروز، امشب، این ساعت چقدر سخت و طولانی شد. چقدر نا مفید و احمقانه گذشت... جایزه ی امروز و امشب و این ساعت واسه من شد دقیقه هایی که گذشت و بی تفاوت بودم. بی تفاوت بودم و بی قید به برنامه هایی که داشتم...چه جایزه ی بدی! چه کادوی خجالت آوری! اونقد خجالت آور که احساس میکنی نمره ت رو مثلن از 7 رسوندی به 11 و همه برات دست زدن! این تیپ جایزه ی زشتی بود واسه من امشب و امروز و این ساعت... امید دارم! به جز امید هیچ چیزه دیگه ای واسه داشتن ندارم. امید دارم به صبحِ جدیدی که جایزه های بهتر و دوست داشتنی تری رو بهم بده!.... ...... .......... ........... ............. یه مدت تنهایی، سکوت، فرار، نبودن لازمه! واسه دلِ خسته و روح رنگ پریدم لازمه... میرم که به فکرش باشم. گناه داره دلم. باور کن سارا...

اتاق در برهم گویای همه چیز است...

مشکل از این بی ثباتی ست. اینکه وضعیت روتین و رو یه خط صاف نیست. نمودار سینوسی است. میره بالا، میاد پایین! مواقعی که بالا است، دنیا هم بهشت است. وقتی میفته پایین جهنم می ارزه به تحمل کردنش! به هر حال الان سینوسی هستم که افتاده پایین! چاره ای نیست. دوا و درمان و بهبود هم ندارد. باید بشینی تا تموم بشه. بگذره و دوره ش به آخر برسه... خروس بی محل است. مواقعی سر میزنه که نباید! که از دیده من، نظر و عقیده ی من همیشه نباید. ولی خب می باید!! الان هم می باید که نباید! به هر حال هر چه که هست بایستنی است که رخ داده..... از صبح هنوز یه فصل رو هم تموم نکردم! این ینی فاجعه تقریبن!...خدایا! پاشو بیا منو بذار بالای نردبون! منو بکن یه خطِ عمودیِ مستقیم! افقی و خمیده و نموداری بد است. زشت است و طاقت فرسا. بیا و بلندم کن! عیبی نداره. اگه سختته، سرت شلوغه یا احیانن حوصله نداری حضورن بیای و بلندم کنی از اون بالا فوت کن! مهربونی و کمک فوت پایین! البته لطفن...

زندگی باید کرد؟؟؟!!

امروز خنگ ترین و دیر یاد بگیر ترین شاگرده کلاس بودم. نمیدونم روحیه ی خرابم باعث شد که خنگ باشم یا خنگیم باعث شد که روحیه م خراب و طفلک و مچاله بشه! هر چی که هست الان پر پر هستم! پر پر بودن بد و سخت است به هر حال!

دلِ منگولِ من!

خیله خب! امشب از اون شب های مسخره ست! بهرامی بهونه بود! یه درصد فک کن فقط! به اون پیرهن سرخابی پر از ستاره ش! بهونه بود واسه دلتنگیِ دلم! دلم چقد خره آخه؟ دلِ یه آدم چقد می تونه خر باشه آخه؟ بیشترین میزانی که دلِ هر آدمی امکان داره خر باشه الان دلِ من خره! دل تنها در صورت خر بودن می تونه تا این حد تنگ شه!... باور کن! کافیه یا بیشتر توضیح بدم مثلن؟

خُبه خُبه!

الکی اونجوری به آدم نگاه نکنین لطفن! من دلم واسه بهرامی تنگ شده! فقط همین... مثلن یهو و بعضن الکی...

من و خونه، دوتایی..

بعد اونوقت همه پاشدن رفتن شمال! قرار بود اول یه نفر بره! بعد از یه روز شدن دو نفر! و در آخرین لحظه جمعیت تکمیل شد و 5 نفری رفتن شمال! قرار بود یه روزه برن و برگردن! ولی خب حالا 3 رو گذشته و هنوز برنگشتن! قرار بود در راستای یه روزه رفتن و برگشتنشون من یه شب تا صبح رو با درس خوندن سر کنم و صبحش در کنار جمعیتی باشم! ولی همه ی این قرار ها و حرفا به کشک و ماست و دوغ و لبنیات تبدیل شد و نتیجه ش شد تنهایی دو شبه ی من و تا صبح پر پر شدن تو خونه ایِ که هر ورش باشی یه ورِ دیگه ش بازم معلوم نیست! تا ساعت 11، بعضن 12 همه چیز خوب و ایده آله! ساعت که میشه 12 و 5 دقیقه صدای تلوزیون بلند میشه! در اتاقا بسته میشه! همه ی چراغا روشن! صدای آواز خوندن من در میاد و با فکر کردن به انواع و اقسام ِ انرژی و افکار مثبت تکیه میدم به متکایی که چسبیده به اُپن! امشب بهتره! احساسِ مرد بودنِ خاصی بهم دست داده! ولی همچنان تمام لوستر ها روشن است و من تقریبن چند ساعتیِ که دستشویی نرفتم! از ساعت 8ئه شب زنگ زدم به جمعیت مسافر و میگم: کی راه می افتین؟! هی میگن: بعده شام! 9 زنگ زدم باز گفتن: بعده شام! خانمی و صبوری کردم و 11 زنگ زدم و گفتن: بعده شام! بعد قاطی کردم و گفتم: اون شام می مونه سر دلتون هااااا! بخورید لطفن عزیزه دلهااااا! ساعت شد 12و نیم! گفتم دیگه الان حتمن تو جاده ان! بررسی کردم به کدومشون زنگ بزنم؟! به اونی زدم که پشت فرمون نبود! گفتم: به سلامتی کجایین؟!!! گفتن تازه داریم شام میخوریم! بعده شام! بعده شام! بعده شام! تلفن و قطع کردم و در حالی که فریاد میزدم بعده شام پریدم تو دستشویی.... تقریبن همه چی نسبتن خوب و آرومه! ولی وقتی یهو به تاریکیِ اون اتاق تهیِ فک میکنم! یا مثلن به آشپزخونه ی پشت سرم! یا مثلن پشت پرده ها! احساس میکنم داغ کردم! می چسبم به دیوار و بلند بلند میگم: خدا با منه! یا ها ها ها! خدا همه جا هست! آیا وجود خدا مرا کافی نیست! انقد با خودم حرف فلسفی میزنم تا به وضوح خسته میشم! بعد میام میخوابم رو تشکی که رو به رویِ تلوزیون ولو شده و میرم زیر پتو! لپ تاپ رو میذارم رو دلم و تند تند تایپ میکنم! تو کمد سفیدم تایپ میکنم و به ستاره های آسمون و ابرای قلقلی و ماکارونیِ خوشمزه و هسته های زرد آلو فک میکنم تا صبح شه و عزیزانِ دلم بعد از خوردنِ شام تصمیم به اومدن بگیرن!..... پی بنوشت: تخصیره خودمه همش! میخواستم تمرین تنهایی رو کنم! به حرفِ آجی و خاله و عزیز و همساده و در و دیفال هم مبنی بر پیش ما بیاهاشون توجه نکردم و گفتم اینا همش میشه تمرین واسه کونوایچی شدنت! من دیگه گل و بلبل بخورم که بخوام تمرینِ قوی شدن بکنم!!!

نکته ی اخلاقی...

حتی اگه یه درصد هم احتمال میدی بعد از گفتن خواسته، خواهش، درخواست یا هر چیزی که میشه اسمش رو گفت امکان داره نه بشنوی، از مطرح کردنش صرف نظر کن!... کلن ترجیح میدم بین در و دیوار بمونم از شدت بغرنج بودن ولی خواهشی نکنم که جوابش نع! باشه...

چیز دیگه نبود ببینم تو این 4 ساعت خواب!

خواب دیدم پیرمرده همساده ی 800 سال پیشمون اینا که همون 800 سال پیش فوت کرده، اومده به من میگه سارا من از همون روز اول که تو کوچه دیدیمت عاشقت شدم !!! هی لب مو گاز میگرفتم و میگفتم اوا! اوا! اوا! .... حاضر بودم همون لحظه فوت شم ولی پیرمرده همساده عاشقم نباشه!!!....

غیر مترقبه! ( چقدم سخته اسمش!)

خواب دیدم تو یه مدرسه ی چند طبقه م... با همه ی دوستای مدرسه م.... یهو زلزله اومد! من به سرعت فرار کردم! پله ها رو 6 تا یکی می پریدم پایین و از تو راهروی پیچ تو پیچ خودمو رسوندم به حیاط! من نجات پیدا کرده بودم... ولی دوستام تو طبقه ی بالا داشتن پر پر میشدن!... تو خواب از خودم متنفر شدم که چنین شخصیتِ تک خوری دارم من! همش حساب میکردم که دو تا شونو که می تونستم کول کنم به هر حال،نه؟ دو تا از این کوچیک جوجه ها رو... پی بنوشت: با یه تلخیِ خاصی از خواب پریدم!

خب؟

من همون قد که حال دارم تند تند آپ کنم به همون میزان هی حال ندارم نظر تایید کنم. کلی خوشم میاد و ذوق میکنم از نظرات ولی اینکه زیرش بنویسم و تایید کنم کاریِ که جدددن خسته م میکنه! :دی ناراحت نشین. مثلن مخاطب خاص ام هم شیما است :*

دنیا می شد گلستان!

وقتی ما گناه میکنیم خدا می شینه یه گوشه و غصه می خوره. بیایید همگی دست به دست هم بدیم و جو رو جوری پیش ببریم که خدا غصه نخوره!... پی بنوشت: کاش خدا هم با خودش دست در دست هم میدادن و وضعیت رو جوری پیش می بردن که ما هم غصه نخوریم. من همیشه عاشق معامله های پا یا پای بودم...