بعد اونوقت همه پاشدن رفتن شمال! قرار بود اول یه نفر بره! بعد از یه روز شدن دو نفر! و در آخرین لحظه جمعیت تکمیل شد و 5 نفری رفتن شمال! قرار بود یه روزه برن و برگردن! ولی خب حالا 3 رو گذشته و هنوز برنگشتن! قرار بود در راستای یه روزه رفتن و برگشتنشون من یه شب تا صبح رو با درس خوندن سر کنم و صبحش در کنار جمعیتی باشم! ولی همه ی این قرار ها و حرفا به کشک و ماست و دوغ و لبنیات تبدیل شد و نتیجه ش شد تنهایی دو شبه ی من و تا صبح پر پر شدن تو خونه ایِ که هر ورش باشی یه ورِ دیگه ش بازم معلوم نیست! تا ساعت 11، بعضن 12 همه چیز خوب و ایده آله! ساعت که میشه 12 و 5 دقیقه صدای تلوزیون بلند میشه! در اتاقا بسته میشه! همه ی چراغا روشن! صدای آواز خوندن من در میاد و با فکر کردن به انواع و اقسام ِ انرژی و افکار مثبت تکیه میدم به متکایی که چسبیده به اُپن! امشب بهتره! احساسِ مرد بودنِ خاصی بهم دست داده! ولی همچنان تمام لوستر ها روشن است و من تقریبن چند ساعتیِ که دستشویی نرفتم! از ساعت 8ئه شب زنگ زدم به جمعیت مسافر و میگم: کی راه می افتین؟! هی میگن: بعده شام! 9 زنگ زدم باز گفتن: بعده شام! خانمی و صبوری کردم و 11 زنگ زدم و گفتن: بعده شام! بعد قاطی کردم و گفتم: اون شام می مونه سر دلتون هااااا! بخورید لطفن عزیزه دلهااااا! ساعت شد 12و نیم! گفتم دیگه الان حتمن تو جاده ان! بررسی کردم به کدومشون زنگ بزنم؟! به اونی زدم که پشت فرمون نبود! گفتم: به سلامتی کجایین؟!!! گفتن تازه داریم شام میخوریم! بعده شام! بعده شام! بعده شام! تلفن و قطع کردم و در حالی که فریاد میزدم بعده شام پریدم تو دستشویی.... تقریبن همه چی نسبتن خوب و آرومه! ولی وقتی یهو به تاریکیِ اون اتاق تهیِ فک میکنم! یا مثلن به آشپزخونه ی پشت سرم! یا مثلن پشت پرده ها! احساس میکنم داغ کردم! می چسبم به دیوار و بلند بلند میگم: خدا با منه! یا ها ها ها! خدا همه جا هست! آیا وجود خدا مرا کافی نیست! انقد با خودم حرف فلسفی میزنم تا به وضوح خسته میشم! بعد میام میخوابم رو تشکی که رو به رویِ تلوزیون ولو شده و میرم زیر پتو! لپ تاپ رو میذارم رو دلم و تند تند تایپ میکنم! تو کمد سفیدم تایپ میکنم و به ستاره های آسمون و ابرای قلقلی و ماکارونیِ خوشمزه و هسته های زرد آلو فک میکنم تا صبح شه و عزیزانِ دلم بعد از خوردنِ شام تصمیم به اومدن بگیرن!..... پی بنوشت: تخصیره خودمه همش! میخواستم تمرین تنهایی رو کنم! به حرفِ آجی و خاله و عزیز و همساده و در و دیفال هم مبنی بر پیش ما بیاهاشون توجه نکردم و گفتم اینا همش میشه تمرین واسه کونوایچی شدنت! من دیگه گل و بلبل بخورم که بخوام تمرینِ قوی شدن بکنم!!!