پراکنده بعد از روزها
این روزا خوب نیست. نمیشه که هی حال نداشته باشم و درسام بمونه.کلی مشق دارم! یه خط تایپ میکنم و از جام پامیشم! اغلب میشینم کنج تیفال و تو آفتاب موخوره های 3 شاخه م رو نگاه میکنم! آفتاب هم که نباشه زیر نور مهتابی با شست پا کتاب ورق میزنم و سعی میکنم فرمول حفظ کنم... فک کنم باید ارشد قبول شم! میشم! بهار که بشه فارغ التحصیل میشم و ادبیات انگلیسی رو بوسیده و در گوشه ای می نهم! نورتون و نقد ادبی و مکتب ادبی و 9 واحد فرانسه تموم میشن و میرم واسه زدن تو گوشِ یه رشته ی جدید... به هر حال برنامه ها دارم واسه آینده... امروز چست و چابک رفتم دمه عابر بانک و اولین حقوق زندگیم رو گرفتم و گذاشتم تو جیب پالتوم! اصرار خاصی داشتم که پول اولین حقوقم به صورت نقدی بره تو جیبم تا اینکه بمونه تو اون عابر بانکِ خپل و هی از تو مانیتور عدداش رو نگاه کنم! آینده نگر تر از این حرفام که پاشم برم با خرید خنزل پنزل حیف و میلش کنم! به هر حال شاید مثلن باهاش یه سور دادم! یا واسه مامانِ حسین یه کادویی خریدم. فقط واسه مامانِ حسین چون یه تعلق خاطر خاص تری بهش دارم ! طفلکِ سارا! حقوقم کم بود! ولی خب به هر حال حقوق بود که! اینکه خودم واسه خودم پول دارم دیگه خودش ینی خیلی! آدم باید حقوق بگیر باشه تا بفهمه اولین حقوق چه کیفی میده! :دی
هر وقت به آذر میگفتم مشقامو بنویس یا واسم اینو ترجمه کن بر خلاف تو که اصن نمی نوشتی و میگفتی مرد باش و قوی!خودت بنویس! حتی غلط! زودی قبول میکرد.یه بار با یه بغل روزنامه یِ ایران.ن.ی.و.ز و کلی ترجمه پاشدم رفتم خونه ش! دوتایی نشستیم رو تختش و تند تند واسم متن ترجمه کرد و ذوق مرگ شدم که داره مشقامو می نویسه! متون مطبوعاتی شدم 20 و تو دلم آرزو کردم کاش مثه آذر یه روز بتونم تند تند ترجمه کنم و نیم ساعت یه بار دیکشنری ورق بزنم! نه فِرت و فِرت عینهو این ترم اولی ها... الان که واسه خودم خانوم مترجم شدم و میخوام با حقوقم سور بدم همش تو دلم میگم :چقد چیزایی که یه روز واسمون دست نیافتی بوده الان بهمون نزدیکه! این جمله نکته ی نهفته زیاد داشت! دقت کن لطفن...
به هرحال... میگفتم! خلاصه اینکه همچنان سارا هستم 22 ساله از طبقه ی چهارم. گویا از اینجا دل زده شدم و دیگه دلم نمیخواد توش بنویسم. انگار دیگه کلن دلم نمیخواد بنویسم. دلم یه حس جدید رو میخواد. یه اتفاق پر هیجان که به خاطرش قَه قَه بخندم و روحیه م شاد بشه و زرد و نارنجی رنگ. امید دارم! بسیار زیاد... به افق های دور و زرد رنگ امیدوارم در شبی که بارانی و تاریک است...
پی بنوشت: بچه م حسین پاشد رفت برنامه ی رنگین کمان! بین بچه ها از همه کوچولو تر بود فداش شم! وقتی تو تلویزیون دیدمش میخواستم تلویزیون رو با تمام مشتقاتش قورت بدم! آروم آروم دست میزد اولش! نشسته بود ردیف جلو! یه ذره که گذشت خسته شده و از جاش پاشد! با آهنگای پنگول بپر بپر میکرد و راه میرفت! عمه ش فداش شه! تهشم دو زانو نشست رو صندلی و پشتش رو کرد به دوربین! ینی عاشقشم.فرشته کوچولویِ منه :*
پی بنوشت: میخواد بگه عمه واسم کیک پخته! میگه: عمه واسم کیک پَزیخته!
میخواد بگه عمه داری مشقاتو می نویسی؟ میگه: عمه داری مشقاتو می مِنِسینی!
پی بنوشت: من دختر کوچولوی مامان بابایِ بزرگی هستم که قدم از جفتشون بلندتره! این نکته رو امروز جلوی آینه قدی به وضوح احساس کردم...
پی نوشت: من دلم میخواد برم شابدولعظیم! بشینم جلو ضریح و های های اشک بریزم! میدونم که عمرن تواناییِ های های اشک ریختن در ملاء عام رو ندارم ! پس من دلم میخواد برم شابدولعظیم! که چیکه چیکه زیر چادرم اشک بریزم و بعدش برم سرِ یه کوهی؛ لبِ یه دره ای ، کنارة یه جوبی و های های اشک بریزم...
این تیپ آدمِ اشک بریزی شدم من تازگی ها، باور کن..
بابای من،