چند روز پیشا برقا رفت! هر کار کردیم حسین توجیه شه که شمعا رو فوت نکنه فایده نداشت! شمعا رو فوت میکرد و میگفت تولت مباررررررررک! کلی واسش داستان بافتیم قول دادیم که برقا اومد تو شمعا رو فوت کن تا بالاخره راضی شد. من فداش شم! خب؟؟
پی بنوشت: خواب می بینی! تو خواب بغلش میکنی! می بوسیش و موهاشو بو میکنی.انقدر قشنگ بدنش رو، بودنش رو، وجودش رو لمس میکنی که بهترین حس دنیا میاد تو دلت! به خدا میگی: شکرت! شکرت که همش رویا بوده و اون زنده شده! زنده ست و تو بغل من! با همون قیافه و قد و هیکل! همین که میخوای مطمئن شی و ازش بپرسی که واقعن زنده ای؟؟؟! یهو از خواب می پری! می پری و میفهمی همش خواب بوده! رویا بوده بودنش!داشتنش! بغل کردن دوباره ش! بو کرده موهاش! آروم میگی خاله... و میری زیر پتوت گریه میکنی... کاش همش یه رویا بود! کاش نبودنت مثه یه خواب بود و زنده بودنت همیشگی...
بابای من،