شرح ماوقع
مثلن شروع کنیم
بسم الله
چرا شروع کنیم اصن؟
زیرا ما خیلی دوست داریم بنویسیم. اما هرگز دفتر خاطرات نداشتیم. چون تنبل بودیم و خودکار دست گرفتن اصبابمان را آزار میداد البته بیشتر انگشتمان را. اینجا شد جان دلمان که بلاگفا جان دل و ذوقمان را کور کرد.
تا الان
همین حالا
چه شد؟
سر کار؟ از آخر فروردین نرفتم. چرا؟
احساس کردم به اندازه کافی سرمایه جمع کردم برای خودم و بیزارم از شغلی که داشتمش.
الان؟
بیکار
بیکار که نه. بیکاریه انتخابی و شیرینی رو دارم که وسطاش فهمیدم که من خیلی خفن و قابلم. که حالا بعدا راجع بهش توضیح میدم و الان حال ندارم.
بابا؟
هنوز ندارم.
گریه؟
زیاد میکنم برای نداشتنش. هنوز و هنوز و هنوز
زندگی؟
خوب. شیرین. و حتی زرد. رنگش رو میگم. زرد قناری.
نبودم که بگم عروس شدم. اوه.
شدم عروس اون آقایی که کله ش رو میبوسم و مدام توی بغلم فشارش میدم. بهش نمیگم بابا ولی خوشحالم که دارمش.
یک سال و چند روز پیش بود که شدم برای امیرحسین
اوه. چه رومانتیک هم شدم زن اش. سه بار. سه بار عقد کردیم فقط. در زمانها و مکانهای مختلف.
لحظات؟
خوب
مبل زرشکی خریدم و یخچال نقره ای. کریستال چک و چینی زرین. بند رخت و قابلمه در دو رنگ. قاشق های زرد و بشقاب های سبز. خونه ای آماده کردم پر از رنگ. پر از نور مثلن ( خفن سارا)
برم
دوباره میام.
بابای من،