عو

بعد یه شب یکی از کاپیتانامون به من زنگ زد و گفت: فردا نرو سر کار. فلان ساعت بیا اینجا باهم بریم فلان جا جلسه واینا بعد از اونور باهم میریم شرکت. منم گفتم باشه و رفتم. کارمون که تو اون جلسه هه تموم شد کاپیتانم با اون یکی آقاهه قرار شد منو برسونن شرکت و خودشون برن یه جای دیگه جلسه! بعد چون خیلی خوشحال اند اینا یادشون رفت منو پیاده کنن و کلن از یه مسیر ئه دیگه رفتن. من وسطای راه گفتم: اوا ! من! چرا از اینور میرید؟ بعد گفتن: ئه! اینو یادمون رفت و حالا ولش کن.بیا با ما بریم جلسه باز! خلاصه منو گولم زدن و رفتیم تو یه شرکت ئه دیگه. رفتیم تو اتاق مدیر عامل و نشستیم و کارمون که تموم شد، این مدیر عامل ئه چشاش برق زد و گفت: اجازه بدید من به شما یه هدیه بدم! منم نیشم باز شد و خندون تا اومدم بگم: مرسی! کاپیتانم جست وسط و پشت سر هم گفت: ممنونم! ممنون! لطف کردید. ای بابا!... دیگه خلاصه... مدیر عامل ئه دهنش باز و من دهنم باز... کاپیتانم هم خوشحال و شاد کادو رو گرفت و هی تشکر میکرد! خلاصه. اومدیم بیرون و خدافظی و این مسائل تا در ئه شرکت و بستیم اون یکی آقاهه که باهامون بود به کاپیتانم گفت: آخه دیوانه! وقتی یه خانم باهامونه به اون خانوم هدیه میدن! نه به تو با این ابعاد و ریش و سیبیل ات! کاپیتان هم از خودش دفاع کرد و گفت: من میخواستم این یاد بگیره و حرف رو از توی هوا بزنه! منم که کادومو میخواستم و لب و لوچه م آویزوون بود گفتم شما اصن مهلت دادی من دهن باز کنم حتی؟آیا؟...کادو چی بود؟ یه جلد حافظ ئه نفیس! از اینا که تو قاب ئه چرم است و جلد چرم کنده کاری شده و داره و وای وای...

بعد دیگه کاپیتانم گفت: اصن به جاش من واسه تو یه هدیه میخرم! بگو چی دوس داری؟ (بدجنس اصن هم از کتاب ئه نگذشت! ) منم گفتم: من؟ من طلا دوس دارم فقط! اونم گفت: من واسه زن ئه خودم طلا نمیخرم! واسه تو بخرم تو این اوضاع مالی بچه جان؟؟؟؟ دیگه خلاصه.... رفت ماموریت و چند روز از این داستان گذشت تا امروز! وایساده بودم بالا سر میزش و سوال می پرسیدم که گفت: راستی من باید برای تو کتاب میخریدم یا تو برای من؟ گفتم: اوا ! کتاب چیه؟ قرار بود شما بخرین. اونم نه کتاب! گفتین چی دوس داری منم گفتم طلا! بعد هی خندید و ا گفت: نه! جدی یه چی بگو واست کادو بخرم! ( هنوزم پیشنهاد نداد کتابمو پس بده! خر!) منم گفتم: جوراب خیلی دوست دارم خب. جوراب های رنگارنگ! گفت: جوراب که کمه. برو فک کن ببین چیا دوس داری بگو واست بخرم! منم نشستم دارم فک میکنم. بگم چی برام بخره؟ آدمو تو چه شرایطی می ذارن آ...اووووف

پی بنوشت: یکی از منشی های بالا از بیکاری اومده پایین تو طبقه ی ما! رفته وایساده تو آشپزخونه با خدمه ی مهربون دونه دونه چایی ریخته و برده واسه همکارا! اینام دارن واسش کل میکشن و یادش میدن چیجوری سینی رو دست بگیره تا زودتر عروس شه! بعله! همچین جای مفرح و حرفه ای ای کار میکنیم ما... وایسا.... :)))) عاشقشونم.یکی داره از اون ته کفتر کاکل به سر میخونه و همزمان ادای کفتر رو درمیاره. من رفتم بخندم!                                                                                                                      

وای

من عاشق اینجام

از در میاد تو و داد میزنه: های! بعدم یه کلاه میکشه رو سرشه و میگه سرده! :بوس

اووووف :))))

بابا؟

خب من اصن دوس ندارم آماده شم. سوار ماشین شم. برم گل فروشی. گل انتخاب کنم. رنگ های قرمز و زرد و سفید و بردارم و بیام پیش ئه تو. من دلم میخواد از پیش تو اومدن فرار کنم، ولی نمیشه. من دوست ندارم اونجا رو بشورم و گل پرپر کنم روش. سلیقه به خرج بدم و با گل آ بازی کنم. هر دفعه یه مدل. هر هفته یه شکل..

بابا؟

من بی حس شدم. بعضی وقتا به این فک میکنم که نکنه فراموشت کنم؟ یا حتی دیگه دلم برات تنگ نشه؟ وقتی عکسات ئو می بینم بی حس ئه بی حس ام.

حالم خیلی بده. یعنی می بینی؟ یا می فهمی؟ کاش نبینی و حتی نفهمی که انقد بالا میارم که میخوام خفه شم! امشب ئو میگم. داشتم خفه میشدم! نبین اینارو. وقتی پیشمون بودی خیلی غصه میخورید الان ئو نمی دونم.

انقد احساس ئه گیجی و منگی و ناراحتی میکنم که زندگیم واسم بی معنا شده. انگار دور ئه یه خط ئه دایره وار میچرخم.میچرخم تا روزا بگذره.ساعت آ بگذره..

پی بنوشت:من هیچوخ فکر نمیکردم آینده و سرنوشت واسمون یه همچین روزآیی رو نگه داشته باشه.از این می ترسم که نکنه چیزای بدتری هم در راه باشه؟ حتی فکر کردن بهش هم نفسم رو بند میاره.

پی بنوشت: خدا؟ قهر نکنی با من آ، ولی من حوصله ندارم شکر ات کنم و باهات زمزمه کنم و مثه قبل باهم دوست و گوگولی باشیم. من واقعن حوصله ندارم شکر ات کنم. حتی داشته هامو.اووووووووووف

پی بنوشت: بابا؟ وقتی بودی، یاسر فقط یه موی سفید داشت! که من ام همیشه میخواستم بکنمش و نمیذاشت. الان کللللی موی سفید داره. صبح آ که با هم میریم سر ئه کار یواشکی مو سفیدآشو نگاه میکنم. نمیشه شمردشون.آآآآه قلبم. یاسر ئه تنهای من! تو چی میگذره تو دلت؟ بدون ئه بابا...........

یه چیز ئه دیگه فقط. بابا؟ نکنه مامان داره پیر میشه؟من شکسته شدنش رو دارم می بینم روز به روز.کاش تو نرفته بودی.اونوقت همه چی فرق میکرد.خیلی فرق میکرد.کاشکی......