هبوط


به حسین میگم بخورمتتتتتتتتت؟!

میگه نه! اول سس بزن بعد!!!

آدم سرشو بکوبه تو کجا از دست این سه سانت  بچه؟ هان؟...


پی بنوشت: با نیم نگاهی به وبلاگ لیمویی ها عجیب یاد دکتر شریعتی افتادم. تاثیر گذار ترین فرد بوده توی زندگی م.دلم خیلی گرفته...

پی بنوشت2 : چون من خیلی نُنُرم دلم خواست بیام تایپ کنم که امتحان 4 واحدی سیری در تاریخ ادبیات انگلیس ام رو 20 میشم! این امتحانو که دادم انگار تمام امتحانام تموم شده بس که که زیاد بود.خاک تو سر این انگلیس با این همه تاریخ ادبیات! حالا خوبه هر چی هم دارن از ما بوده ها! یه مشت وحشی غارت گر که حالا متمدن شدن، ولی خب الان ما کجا و اونا کجا؟!... اصن خاک تو سر وضعیتی که تو این مملکت داریم...

پی بنوشت3 : امروز امیر حسین، شوهر نرگس که بعدن میام درباره ش حسابی توضیح میدم یه چیزایی گفت که خیلی ترسیدم. از کارایی که تو زندگیم کردم و نکردم. اینکه دل کیا رو شیکوندم و چه حقایی رو ضایع کردم. فکر که کردم چیزه خاصی یادم نیومد ولی خب حافظه ی ما کجا و حساب کتاب خدا کجا؟! خدا به همه مون رحم کنه بابت انعکاس اعمالمون تو این دنیا و اون دنیا...

پی بنوشت4 : اونوقت ینی مثلن توام یه روز همون جور که دل منو شیکوندی و عذابم دادی رنج میکشی؟ کاش که نکشی...


یکی شبیه تو...


ادامه نوشته

اندر احوالات روز پدر و تنبلی دختر...


بابام دیشب در حالی که چایی می خورد رو به جمع گفت:

لطفن جورابی که می خرید تمام نخ و مشکی باشه!!

پی بنوشت: جملات بالا کاملن حقیقی و بر مبنای مشاهدات شخصی نویسنده می باشد. حرف اضافه هم نباشد! اونجوری هم به آدم نگاه نکنید که آدم یاد اونایی بیفته که 3 روز دیگه امتحاناشون بدون وقفه و رگباری شروع میشه و کلمه ای نخوندن!


پروانه ای می شویم...

کانال 5 حدودای ساعت 1:30 شب یه برنامه میذاره به اسم "نیستان".

برنامه ش فوق العاده ست.البته قبلنا حدودای 5 بعد از ظهر میذاشت ولی حالا افتاده نصف شب که به نظر من تاثیرش رو چند برابر کرده.

خانم قمشه ای یه شعر از مولانا یا حافظ یا سعدی یا ... رو میخونه و تحلیل میکنه و بعد از صحبتاش یه خطاط چند بیت از اون شعر و می نویسه و همزمان شعر با موسیقی ش بخش میشه.

عاشق این برنامه م. همه چیزش تکه. هم صحبتای خانوم قمشه ای. هم هنرِ اون خطاط واقعن ماهر و هم موسیقی ای که پخش میشه. مخصوصن اگه خواننده ش سراج یا مختاباد باشه.

یکی از زیباترین کارای هنریِ تلفیقیِ به نظرم.

و من هر دفعه جدای همه ی اینها مبهوت هنرمندی های خطاط برنامه م...

آدم روحش تازه میشه با دیدن این برنامه...

پی بنوشت:

یاران ره عشق منزل ندارد

این بحر موج ساحل ندارد


تغییر ضمایر!


مثلن بابای حسین بهش یاد داده که:

عمو زنجیر باف...بله...زنجیره منو بافتی؟...بله...پشت کوه انداختی...

بعد حسین با عقل دو ساله ی خودش اینجوری یاد گرفته و می خونه:

عمو زنجیر باف...بله...زنجیره بابا یاسر و بافتی؟...بله...

یا

وقتی مامانش یادش داده:

بارون بارون بارونَ هی

دسته بدم دستم چشم انتظارم هی...

حسین با توجه به تحلیلای ذهنی خودش می خونه:

بارن بارون بارونَ هی

دسته بده دست مامان هُمَیه هی...

من که به شخصه تک تک جملات بالا رو حاکی از هوش سرشارش میدونم! (فداش شم)

پی بنوشت: اسم مامانش رو سخت و پیچیده تلفظ میکنه جوری که قافیه ی شعر کاملن بهم میریزه.

پی بنوشت2: 5روزه دیگه امتحانام شروع میشه و من کلمه ای نخوندم. خوب کردم!


 

و اینکه من اون دانشجوی زبانی هستم که بلد نیست ماههای خارجی رو به ترتیب و بلبل وار بگه.

اصلن هم خجالت نمیکشم که اعتراف کنم سر امتحان نمایشنامه عمرن یادم نمیومد که enter با i نوشته میشه یا e?!

خوب کردم..

پی بنوشت: ساعت قرصامو کردم 4! واقعن چرک خشک کن و باید سر ساعت خورد؟!

پی بنوشت 2: حذف شد.

پی بنوشت 3: ما غلط کردیم و مدام در حال غلط کردنیم بابت نقل مکان به این شهر لعنتی..

پی بنوشت 4: ندارم.

اصن من از بچه گی پررو بودم..

خوب کردم!

پی بنوشت: من فردا چی بپوشم واسه جشن تولد این خنزل پنزلای فامیل؟!

لیله الرغائب


"رجب"، ماه خداست؛ ماه پر بركتی است كه اعمال بسیاری برای آن ذكر شده است. باید خود را در دریای زلالش بشوییم تا پاک شویم. پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: هر كس یك روز از ماه رجب را روزه بگیرد، موجب خشنودی خدا می شود و غضب الهی از او دور می گردد و دری از درهای جهنم بر روی او بسته می شود.

اعمال ماه های رجب و شعبان، جهت آماده ساختن روح برای شركت در میهمانی ماه مبارك رمضان می باشد. برای درك عظمت ماه رمضان باید از قبل خود را آماده نمائیم.

پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: ماه رجب، ماه استغفار امت من است. پس در این ماه بسیار طلب آمرزش كنید كه خدا آمرزنده و مهربان است.

اولین شب جمعه ماه رجب را لیلة الرغائب نامند. در این شب ملائك بر زمین نزول می كنند. برای این شب عملی از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ذكر شده است كه فضیلت بسیاری دارد و بدین قرار است:

روز پنج شنبه اول آن ماه  - در صورت امكان و بلا مانع بودن -  روزه گرفته شود. چون شب جمعه شد مابین نماز مغرب و عشاء دوازده ركعت نماز اقامه شود كه هر دو ركعت به یك سلام ختم می شود و در هر ركعت یك مرتبه سوره حمد، سه مرتبه سوره قدر، دوازده مرتبه سوره توحید خوانده شود. و چون دوازده ركعت به اتمام رسید، هفتاد بار ذكر" اللهم صل علی محمد النبی الامی و علی آله" گفته شود. پس از آن در سجده هفتاد بار ذكر "سبوحٌ قدوسٌ رب الملائكة والروح" گفته شود. پس از سر برداشتن از سجده، هفتاد بار ذكر "رب اغفر وارحم و تجاوز عما تعلم انك انت العلی الاعظم" گفته شود. دوباره به سجده رفته و هفتاد مرتبه ذكر "سبوح قدوس رب الملائكة والروح" گفته شود. در اینجا می توان حاجت خود را از خدای متعال درخواست نمود. ان شاء الله به استجابت می رسد.

پیامبر اكرم( صلی الله علیه و آله) در فضیلت این نماز می فرماید: كسی كه این نماز را بخواند، شب اول قبرش خدای متعال ثواب این نماز را با زیباترین صورت و با روی گشاده و درخشان و با زبان فصیح به سویش می فرستد. پس او به آن فرد می‌گوید: ای حبیب من، بشارت بر تو باد كه از هر شدت و سختی نجات یافتی.

میّت می‌پرسد تو كیستی؟ به خدا سوگند كه من صورتی زیباتر از تو ندیده‌ام و كلامی شیرین تر از كلام تو نشنیده‌ام و بویی، بهتر از بوی تو نبوئیده‌ام. آن زیباروی پاسخ می‌دهد: من ثواب آن نمازی هستم كه در فلان شب از فلان ماه از فلان سال به جا آوردی. امشب به نزد تو آمده‌ام تا حق تو را ادا كنم و مونس تنهایی تو باشم و وحشت را از تو بردارم و چون در صور دمیده شود و قیامت بر پا شود، من سایه بر سر تو خواهم افكند.

امید آن است كه در پایان این نماز با فضیلت، محتاجان به دعا را فراموش نكنید و ما را نیز از دعای خیر خود محروم ننمایید.

" التماس دعا"

برگرفته از مفاتیح الجنان

گروه دین تبیان

    مهری هدهدی


ترس


رمز دار می باشد...

ادامه نوشته

پُستی در خرداد



بله. و اینکه ما برگشتیم. از حال افسرده ی دیشب برگشتیم و الان که لمیده بر روی مبلیم به ساعت 3 و برنامه ریزیمان فکر می کنیم. به اینکه چرا ساعت آخرین قرص خود را به جای 2، 3 قرار داده ایم. اینکه ما کلن این مدلی هستیم. هر شب 4 صبح می خوابیم و حالا همین 2شب که قرص و قرص خوریمان شروع شده راس 1 شب خوابمان می گیرد. مثله شبهای امتحان که آدم یک هو 10 شب خوابش میگیرد و استرسِ کمبود خواب وجودش را پر میکند. بله. این کلن از خصایص ماست.از بچه گی در ما بوده.از همان موقع که میگفتند جیزه و ما دست میزدیم که من به شخصه جملات بالا را هم ردیف جیزه می پندارم و اینها. و همین خصوصیت ماست که باعث شده از نظر مادرمان یاغی محسوب شویم و چپ و راست خواهر و برادرمان در چشم و چال ما بکوبد و هی آه بکشد که خواهرت فلان است و تو هیچ! برادرت نور چشم ماست و تو هیچ! و اینکه در رده بندی محبت های خانوادگی جایگاه ما بدون شک پس از مهرداد است و دیگر هیچ!

اینکه ما الان نیامده ایم اینجا تا باز دق ودلی خالی کنیم و زرد بنویسیم. آمدیم که بگوییم چهارشنبه های نحس زندگی ما به بهترین وجه ممکن تمام شد و شما را هم در شادی نگفته یمان سهیم کنیم. اینکه صبح با قلدری و گردن کشی برای خدا از در خارج شدیم و خط و نشان کشیدیم که: ببین خدا خان! کافی ست جرات کنی و امروز را هم زهر ما گردانی تا... و طبق معمول تا به حرف اضافه ی "تا" رسیدیم سکوت کرده و گفتیم هیچ! تا ندارد که. حرف زدن با شما که تا ندارد. اصلن حرف زدن با شما هیچی ندارد جز اینکه خدا هستی و پدر ما! زورت میرسد و احوالات ما را بر نوک انگشتانات میچرخانی و ما جز سکوت و اشک حرفی برای گفتن نداریم. همین که امروز غمگین و دل شکسته یمان نکردی یک دنیا ممنونت هستیم و این قبیل حرفهای کلیشه ای.اینکه قیافه یمان را لوس و ننر کردیم و خیره به سقف اتاق (مجاز از آسمان) شدیم و در خواست اتفاقاتی مشابه را کردیم. و اینکه امیدواریم. همزمان  هم امیدوار هستیم و  هم سارا! و اینکه چرا نام برادر محسن..رضایی، امیدوار..رضایی است چیزی ست که از کودکی ذهن ما را بخود مشغول کرده. همان طور که چرا نام خانم دکتر دندان پزشکمان پژمان است و نام بغل دستی دوران دبیرستانمان آرین بود و با متین در چهارم دبستان همکلاس بودیم و سینا دختر سلیته ای ست که مسئول بسیج خواهران دانشگاه است. بله! اینها همه سوالاتی ست که در این وقت شب از شدت خواب به ذهن ما هجوم آورده در حالی که آرزوی فرا رسیدن ساعت 3 را در ذهن می پرورانیم...

پی بنوشت:

ـ میوه ی مورد علاقه ی خود را نام ببرید:

-زییییییییییینگ!

ـ گروه 1 :

ـ انبه!


این پست کسل کننده ست


روزای خیلی بدی رو دارم میگذرونم.البته روز که نه،ماه های خیلی بدی رو گذروندم فقط امیدوارم که این روزا و ماه ها به یه سال بد تبدیل نشه..

از دکتر معده م متنفرم.خیلی خنگ و خرفتِ! مثلن میخواست به من دلداری بده! بعد از تموم شدن ویزیت که اومدم بیرون از اتاقش دنبالم اومد بیرون و منو برد تو اتاق آندوسکوپی! یهو با خودم گفتم وااا!! نخواد یهو آندوسکوپی بگیره! تو چشمم نگاه کرد و گفت ببین شما الان یه دختره جوونی! خنده م گرفت و گفتم خب؟! ممنون که جوونم!! گفت من میدونم می ترسی و نگران جوابی هستی که تو آزمایشته ولی چیزه مهمی نیست!! چند تا آزمایش دیگه انجام میدیم و از همه چی مطمئن میشیم!! ولی خب بازم نتیجه ی بد آزمایشت دلیل نمیشه نگران باشی! مثلن میخواست دلداری بده! 375 بار گفت جواب بد آزمایشت..

ازش بدم اومد.تقریبن این حس بد و نسبت به همه دارم این روزا.بدی حسم به میزان تنقرم از 4شنبه هارسیده. خدا رو شکر که فردا آخرین 4شنبه ی نحس این ترمِ. برای فردا باید 40 تا note card تحویل بدم.10 تاش مونده. ساعت قرصامو جوری تنظیم کردم که میوفته 3 ه شب.سر خودمو گرم کردم تا الان.البته گرم که نه، note card می نوشتم..

همیشه واسه همین از دکتر رفتن بدم میومد.نتیجه ی هربار رفتن میشه یه کیسه قرص.

دلم نمیخواد تو این سن یه دختر مریض باشم که مدام حالت تهوع و معده درد داره ولی خب کیسه ی گنده ی قرص و بی خوابی از درد داره اینو روز به روز بیشتر بهم ثابت میکنه..

چقد پراکنده نوشتم.اومدم تایپ کنم که دلم سبک شه.ولی نشد.بدترم شد تازه..

پاشم برم سر درس و مشقم. شب بخیر.

پی بنوشت: صبوری.


این اصلن عادلانه نیست.

امیدوارم که در جریان باشی.

فقط همین.

همین که بدونی از نظر من چنین شرایطی اصلن عادلانه نیست واسم کافیه.

هر چند شاید مهم نباشه، ینی دیگه مهم نباشه...

پی بنوشت: هیچی!

معرفت کودکانه...



امروز دوبار رفتم دانشگاه.یه بار 8 صبح یه بارم ساعت 6. بار دوم خیلی واسم زور داشت که کیفمو سنگین کنم و هِلِک هِلِک پاشم برم تو این گرما. تا رسیدم دمه کلاس دیدم استاد با چند تا بچه  ها وایساده حرف میزنه و طبق معمول چند نفری دارن واسش عشوه خرکی میان.با بی حوصلگی به نرگس گفتم چرا بیرونین؟گفت استاد میگه سرم درد میکنه برید خونه!! با یه حس بدی خاصی به استاد نگاه کردم و تو دلم گفتم آخه تو چرا انقد شبیه سعیدِ دایی هستی؟ ( اصولن 93٪ آدمایی که تو زندگیم می بینم شبیه سعید دایی ان نمی دونم چرا؟!) چون شبیه سعید بود حسم بدم پرید و با چند تا از بچه ها اومدم خونه.

دمه در که رسیدم و زنگ زدم دیدم، دیدم که نه البته، شنیدم که صدای گریه میاد از تو راهرو. بدون شک حسین بود.در رو باز کردم و رفتم دیدم با مامانم تنهان. به مامان گفته بوده پاستیل و برام باز کن و مامانم به جای اینکه با دست باز کنه با قیچی سرشو بریده بود که همین باعث شده بود آقا گوله گوله اشک بریزه. بهش گفتم بیا تا لباس تنمه ببرمت پارک. خوشحال شد و جمله مو تکرار کرد. کیف سنگینمو خالی کردمو بغلش کردم.کفششو که پاش کردم مامانم گفت راستی مای بی بی نداره!!! منم فقط هاج و واج نگاش کردم!!! توضیح داد که بعد از شستن جیغ و داد کرده نذاشته پوشکش کنه و مامانم گفته حالا بذار بچه م هوا بخوره!!! گفتم اونوقت تو پارک اگه میخواست هوا بخوره تو بغل من چی؟!! مامانم گفت من نمیدونم! ببین اگه میذاره تو پوشکش کن و رفت یه پوشک آورد.حسین تا اسم پوشک و شنید دوباره شروع کرد به گریه و گوله گوله اشک ریختن. هی هم میگفت : مان بِن بی بَبَبَبَده! (فداش شم).

دیگه نشستم واسش توضیح دادم ببین همه نی نی ها مای بی بی دارن.ببین الان میخواییم بریم پارک بازی کنی. اگه مای بی بی نبدی باید زود برگردیما. ببین عروسکه داره. ببین رعنا داره. ببین عمو نای داره.دیگه کم مونده بود بگم ببین منو باباتو مادر جونم مای بی بی داریم که خب خدارو شکر رضایت داد و واسش بستم.

بغلش کردم و راه افتادیم به سمت پارک.تو راه همینجوری ساکت بود که یهو رسیدم به یه آقای محترمی که داشت در خونشونو به سختی با کلید باز میکرد. حسین یهو وسط کوچه در اومده میگه ببین این مای بی بی داره!( البته خیلی کودکانه تر و نه به این وضوح) هر چی که بود آقاهه شنید و قاه قاه میخندید و میگفت جان؟ با من بود این الان؟دیگه آبرو ریزی بعدش بماند حالا..

خلاصه.رسیدم پارک.پارکش فقط یه دونه از این سرسره مارپیچی ها داشت و چند تا تاب. حسین به بغل یه دور سرسره رو بررسی کردم و به قد و قواره و سن حسین فک کردم.داشتم محاسبه میکردم تنهایی میتونه بازی کنه یا نه.سرسره ش پله نداشت(جلل خارج)! یه اشکال خاصی بود واسه بالا رفتن.کلی خفن بود اصن.به این نتیجه رسیدم که مرحله ی اول حذفِ و خودم باید بغلش کنم و بذارمش رو سرسره.می موند پله های سرسره.به حسین گفتم میری تنها؟!فقط نگام کرد(فداش شم).گفتم دستتو بگیر به نرده و آروم برو بالا.همین جوری که پله هارو دونه دونه میرفت بالا قلب منم به دهنم نزدیک تر میشد.با خودم میگفتم نباید میذاشتی تنها بره.خیلی کوچیکه.اگه بیفته.یه نگا به ارتفاع سرسره کردم و یه نگاه به حسین و مسیری که در پیش داشت.تو دلم گفتم وای خدا! 6-7 تا صلوات فرستادم.حسین هم همین جوری خیره خیره به من میرفت بالا.دیدم انگار صلوات و فوت و اعتماد به توانایی های حسین فایده نداره. هر جوری هم حساب میکردم با این قد و هیکل جا نمیشدم تو اون خونه های مارپیچ و پله ها، پس گزینه ی همراهی خودم با حسین هم حذف شد. استرس و فشار سختی روم بود که دیدم یهو یه دختربچه ی کوچولو که همسن حسین بود از پشت گرفتشو داد زد خاله من میبرمش!...

دیگه تا به خودم اومدم دیدم بچه م از اون پیچ تو پیچا رد شد و رسیده پایین سرسره و قه قه میخنده.دیگه هم ترسش ریخته بود هم یادگرفته بود تند تر بره بالا.10-20 بار سرسره بازی کرد. نکته ی پارک رفتن امروزمون معرفت بچه کوچولوها بود در مقایسه با معرفت ما خرس گنده ها! این سرسرهه یه قسمتی داشت که مثه دالون بود.عین تونل.حسین هرچی میرفت توش لیز میخورد.منم که خب جا نمیشدم اون تو.یهو دیدم 2تا پسر دبستانی اومدن و گفتن خانوم نترس.ما هرروز میاییم اینجا واسه همین کار! ما اینجاییم واسه این کار!خیالت تخت!در چشم به هم زدنی حسین و هل دادن و از اونور تحویلش گرفتن و بچه م به تنهایی بقیه مراحل و طی میکرد و این پروسه دوباره تکرار میشد. موقع تاب سوار شدنم تا میدیدن کوچیک و نفهمه ( منظور از نفهم عدم درک درست از صف تاب سواری بود!) و وقتی نوبتش نمیشه غر میزنه می پریدن پایین و اونو میشوندن رو تاب.

کلن خیلی باحال بودن بابا. یه مشت بچه ی 2 تا 10 سال معرفت و بزرگیشون می ارزه به هزارتا آدم گنده ی منفعت طلب.

همین دیگه. تموم شد. شب بخیر!

پی بنوشت: به نظرم پارگراف اول ربطی به اصل قضیه نداشت و به نوعی وراج بودن نویسنده رو میرسوند.یه نظر دیگه هم دارم که مخاطب خاص داره :

"خاک تو سرت که منو به این روز انداختی".

...