امروز دوبار رفتم دانشگاه.یه بار 8 صبح یه بارم ساعت 6.
بار دوم خیلی واسم زور داشت که کیفمو سنگین کنم و هِلِک هِلِک پاشم برم تو
این گرما. تا رسیدم دمه کلاس دیدم استاد با چند تا بچه ها وایساده حرف
میزنه و طبق معمول چند نفری دارن واسش عشوه خرکی میان.با بی حوصلگی به
نرگس گفتم چرا بیرونین؟گفت استاد میگه سرم درد میکنه برید خونه!! با یه حس
بدی خاصی به استاد نگاه کردم و تو دلم گفتم آخه تو چرا انقد شبیه سعیدِ
دایی هستی؟ ( اصولن 93٪ آدمایی که تو زندگیم می بینم شبیه سعید دایی ان
نمی دونم چرا؟!) چون شبیه سعید بود حسم بدم پرید و با چند تا از بچه ها
اومدم خونه.
دمه در که رسیدم و زنگ زدم دیدم، دیدم که نه البته، شنیدم که صدای گریه میاد از تو راهرو. بدون شک حسین
بود.در رو باز کردم و رفتم دیدم با مامانم تنهان. به مامان گفته بوده
پاستیل و برام باز کن و مامانم به جای اینکه با دست باز کنه با قیچی سرشو
بریده بود که همین باعث شده بود آقا گوله گوله اشک بریزه. بهش گفتم بیا تا
لباس تنمه ببرمت پارک. خوشحال شد و جمله مو تکرار کرد. کیف سنگینمو خالی
کردمو بغلش کردم.کفششو که پاش کردم مامانم گفت راستی مای بی بی نداره!!!
منم فقط هاج و واج نگاش کردم!!! توضیح داد که بعد از شستن جیغ و داد کرده
نذاشته پوشکش کنه و مامانم گفته حالا بذار بچه م هوا بخوره!!! گفتم اونوقت
تو پارک اگه میخواست هوا بخوره تو بغل من چی؟!!
مامانم گفت من نمیدونم! ببین اگه میذاره تو پوشکش کن و رفت یه پوشک
آورد.حسین تا اسم پوشک و شنید دوباره شروع کرد به گریه و گوله گوله اشک
ریختن. هی هم میگفت : مان بِن بی بَبَبَبَده! (فداش شم).
دیگه نشستم واسش توضیح دادم ببین همه نی نی ها مای بی
بی دارن.ببین الان میخواییم بریم پارک بازی کنی. اگه مای بی بی نبدی باید
زود برگردیما. ببین عروسکه داره. ببین رعنا داره. ببین عمو نای داره.دیگه
کم مونده بود بگم ببین منو باباتو مادر جونم مای بی بی داریم که خب خدارو
شکر رضایت داد و واسش بستم.
بغلش کردم و راه افتادیم به سمت پارک.تو راه همینجوری
ساکت بود که یهو رسیدم به یه آقای محترمی که داشت در خونشونو به سختی با
کلید باز میکرد. حسین یهو وسط کوچه در اومده میگه ببین این مای بی بی
داره!( البته خیلی کودکانه تر و نه به این وضوح) هر چی که بود آقاهه شنید
و قاه قاه میخندید و میگفت جان؟ با من بود این الان؟دیگه آبرو ریزی بعدش
بماند حالا..
خلاصه.رسیدم پارک.پارکش فقط یه دونه از این سرسره مارپیچی ها
داشت و چند تا تاب. حسین به بغل یه دور سرسره رو بررسی کردم و به قد و
قواره و سن حسین فک کردم.داشتم محاسبه میکردم تنهایی میتونه بازی کنه یا
نه.سرسره ش پله نداشت(جلل خارج)! یه اشکال خاصی بود واسه بالا رفتن.کلی
خفن بود اصن.به این نتیجه رسیدم که مرحله ی اول حذفِ و خودم باید بغلش کنم
و بذارمش رو سرسره.می موند پله های سرسره.به حسین گفتم میری تنها؟!فقط
نگام کرد(فداش شم).گفتم دستتو بگیر به نرده و آروم برو بالا.همین جوری که
پله هارو دونه دونه میرفت بالا قلب منم به دهنم نزدیک تر میشد.با خودم
میگفتم نباید میذاشتی تنها بره.خیلی کوچیکه.اگه بیفته.یه نگا به ارتفاع
سرسره کردم و یه نگاه به حسین و مسیری که در پیش داشت.تو دلم گفتم وای خدا!
6-7 تا صلوات فرستادم.حسین هم همین جوری خیره خیره به من میرفت بالا.دیدم
انگار صلوات و فوت و اعتماد به توانایی های حسین فایده نداره. هر جوری هم
حساب میکردم با این قد و هیکل جا نمیشدم تو اون خونه های مارپیچ و پله ها،
پس گزینه ی همراهی خودم با حسین هم حذف شد. استرس و فشار سختی روم بود که
دیدم یهو یه دختربچه ی کوچولو که همسن حسین بود از پشت گرفتشو داد زد خاله من میبرمش!...
دیگه تا به خودم اومدم دیدم بچه م از اون پیچ تو پیچا
رد شد و رسیده پایین سرسره و قه قه میخنده.دیگه هم ترسش ریخته بود هم
یادگرفته بود تند تر بره بالا.10-20 بار سرسره بازی کرد. نکته ی پارک رفتن
امروزمون معرفت بچه کوچولوها بود
در مقایسه با معرفت ما خرس گنده ها! این سرسرهه یه قسمتی داشت که مثه
دالون بود.عین تونل.حسین هرچی میرفت توش لیز میخورد.منم که خب جا نمیشدم
اون تو.یهو دیدم 2تا پسر دبستانی اومدن و گفتن خانوم نترس.ما هرروز میاییم
اینجا واسه همین کار! ما اینجاییم واسه این کار!خیالت تخت!در چشم به هم
زدنی حسین و هل دادن و از اونور تحویلش گرفتن و بچه م به تنهایی بقیه
مراحل و طی میکرد و این پروسه دوباره تکرار میشد. موقع تاب سوار شدنم تا
میدیدن کوچیک و نفهمه ( منظور از نفهم عدم درک درست از صف تاب سواری بود!)
و وقتی نوبتش نمیشه غر میزنه می پریدن پایین و اونو میشوندن رو تاب.
کلن خیلی باحال بودن بابا. یه مشت بچه ی 2 تا 10 سال معرفت و بزرگیشون می ارزه به هزارتا آدم گنده ی منفعت طلب.
همین دیگه. تموم شد. شب بخیر!
پی بنوشت: به نظرم پارگراف اول ربطی به اصل قضیه نداشت
و به نوعی وراج بودن نویسنده رو میرسوند.یه نظر دیگه هم دارم که مخاطب خاص
داره :
"خاک تو سرت که منو به این روز انداختی".
...