روزای خیلی بدی رو دارم میگذرونم.البته روز که نه،ماه های خیلی بدی رو گذروندم فقط امیدوارم که این روزا و ماه ها به یه سال بد تبدیل نشه..

از دکتر معده م متنفرم.خیلی خنگ و خرفتِ! مثلن میخواست به من دلداری بده! بعد از تموم شدن ویزیت که اومدم بیرون از اتاقش دنبالم اومد بیرون و منو برد تو اتاق آندوسکوپی! یهو با خودم گفتم وااا!! نخواد یهو آندوسکوپی بگیره! تو چشمم نگاه کرد و گفت ببین شما الان یه دختره جوونی! خنده م گرفت و گفتم خب؟! ممنون که جوونم!! گفت من میدونم می ترسی و نگران جوابی هستی که تو آزمایشته ولی چیزه مهمی نیست!! چند تا آزمایش دیگه انجام میدیم و از همه چی مطمئن میشیم!! ولی خب بازم نتیجه ی بد آزمایشت دلیل نمیشه نگران باشی! مثلن میخواست دلداری بده! 375 بار گفت جواب بد آزمایشت..

ازش بدم اومد.تقریبن این حس بد و نسبت به همه دارم این روزا.بدی حسم به میزان تنقرم از 4شنبه هارسیده. خدا رو شکر که فردا آخرین 4شنبه ی نحس این ترمِ. برای فردا باید 40 تا note card تحویل بدم.10 تاش مونده. ساعت قرصامو جوری تنظیم کردم که میوفته 3 ه شب.سر خودمو گرم کردم تا الان.البته گرم که نه، note card می نوشتم..

همیشه واسه همین از دکتر رفتن بدم میومد.نتیجه ی هربار رفتن میشه یه کیسه قرص.

دلم نمیخواد تو این سن یه دختر مریض باشم که مدام حالت تهوع و معده درد داره ولی خب کیسه ی گنده ی قرص و بی خوابی از درد داره اینو روز به روز بیشتر بهم ثابت میکنه..

چقد پراکنده نوشتم.اومدم تایپ کنم که دلم سبک شه.ولی نشد.بدترم شد تازه..

پاشم برم سر درس و مشقم. شب بخیر.

پی بنوشت: صبوری.