contamination
همش میرن دوتایی پیپ میکشن با هم،
منم با معده ی ورم کرده و درد اندودناک چایی میخورم و به عصر فکر میکنم، کمی هم کار البته...
همش میرن دوتایی پیپ میکشن با هم،
منم با معده ی ورم کرده و درد اندودناک چایی میخورم و به عصر فکر میکنم، کمی هم کار البته...
بعد بخش ئه مسخره ترش اینه که من خیلی وقته چت نکردم. امروز به یه آی دی ئی که نمیشناختم پی ام دادم که: سلام شما منو اد کردین؟ هدفم چی بود رو نمیدونم فقط اینکه چه مسخره . مسخره تر از این امکان نداشت و ندارد و نخواهد داشت. حیف که باید باشخصیت باشم در مجامع ئه عمومی وگرنه قلبن تمایل دارم فحش بدم و فحش تایپ کنم اما نمیشه...
خر
ایمیل چک میکنم. چیز ئه خیلی کمی میفهمم و هی چک میکنم. در حین ئه چک کردن زیر چشمی کاپیتان ئه رو به رویی رو هم نگاه میکنم که افتاده روی فایل هاش و هی تند تند می نویسه. کاپیتان ئه خودم نیم ساعت ئه پیش دعوام کرد و قاعدتن الان حوصله نداره به کم فهمی های من جواب بده . در مواقعی که عصبانی نباشه می شینم پیشش و کلی چیز میز ئه جدید یادم میده ولی الان چون عصبانی ئه و دعوام کرده امکان داره اگر برم سراغش چیزی پرتاب کنه سمتم یا یک حرکتی در این مایه ها.
انقدر هم چایی با نون ئه خرمایی خوردم که دل ضعفه گرفتم من الان. بعد چون خودآزار هم هستم هی عکس ئه غذا نگاه میکنم و به این فکر نمیکنم که ناهار نداریم، حتی شام هم نخورده ام یا حتی در حالت ئه حتی تر صبحانه ی مزخرفی هم خورده ام و الان هم دل ضعفه دارم.
من همچنان احساس بدبختی ئه سنگینی میکنم و به این فکر میکنم که با تاکسی زودتر به خانه میرسم یا مترو؟ امیدوارم میشم که متروی خنک گاز بده و زود برسه که من هار هار در خانه ای بدون ئه حضور ئه هیچکس گریه کنم. دیشب با مامانم دعوا کردم و قهر. وقتی قهر میکنم هم مسواک نمیزنم. چون فکر میکنم اگر مسواک بزنم پوزیشن ئه قهرم زیر ئه سوال میره. همونجوری شپل شلخته میخوابم و در حین ئه خواب غصه میخورم . شبهایی که شپل شلخته و غصه دار میخوابم صبحش خیلی ظریف و ناشی افسرده ام،
همین
خر
پی بنوشت: من؟ دلم واسه بابام تنگ شده ولی در رفتن و دیدنش مقاومت میکنم. چرا؟ نمیدونم. ولی خب مقاومت میکنم. شاید چون افسرده تر میشم و گریه خواه تر. فوووووف
من همین الان، خیلی سنگین؛ احساس ئه بدبختی کردم. زودتر برم خونه که هار هار گریه کنم..
من و ساسان وایسادیم دمه پنجره و پشت سر ئه هم دعا کردیم تو این بارون ئه خارق العاده ای که بارید.
خدا بهمون عیدی داد بالاخره.
پی بنوشت: من فهمیدم که خدا به همه ی حرفای ما گوش میده و اگه دعاها و آرزوهامون از ته قلب باشه برآورده شون میکنه. گفتم که شب ئه تولدم پر پر بودم. بعد ئه سالها دلم جشن تولد و شلوغی خواست. غصه خوردم و رفتم خوابیدم. صبح که شد یه با مشت فرشته ی خر ئه مهربون دعوت شدیم به باغ ئه خاله. بهترین و شلوغ ترین تولد بود واسم.یادمه یه بار که 5 ساله م بود مامانم یه کیک ئه 2 طبقه سفارش داد و جماعتی رو دعوت کرد واسه تولدم.یه لباس تور توری ئه صورتی پوشیده بودم و با موهای چتری و عینک گرد ئه قاب قرمز می رقصیدم. انقدر خوشحال بودم که اون شب واسه اولین وآخرین بار تو عمرم تبخال زدم. دیروز تو باغ به اندازه ی اون روز بهم خوش گذشت! (سارا هستم عقده ای و اینها !)
پی بنوشت: تو که آرزو مسخره هامونو برآورده میکنی لطفن آرزو جدی هامون رو هم برآورده کن. بابام رو خوب کن. دوباره تپل و ریش دار و ابرو دار و مژه دارش کن. خدا ! شما دست گذاشتی روی حساس ترین نقطه ی زندگی ئه من و داری من رو با اون امتحان میکنی. یه کم اگر از حساسیت ئه امتحان من بکاهی ممنون میشم. (سارا هستم ملتمس و اینها!)
پی بنوشت: همه تو اداره مسافرت اند. من ام فردا نمیرم. الکی البته. میخوام برم مانتو بخرم و آشپزخونه رو جارو کنم. البته اگه بابام نره بیمارستان و افسرده نشم چون در اون صورت فقط گریه خواهم کرد و پژمرده م. (سارا هستم امیدوار و اینها! )
احساسات در من کور است. یعنی نسبت به مهربونی و حساس بودن و دل رحم بودن و این چیز آ خیلی احساس دارم آ ولی درباره ی دور و برم و اتفاقات و کائنات و این جریانات خیلی بوق ام. مثلن دریا و جنگل و طبیعت و زیبایی واقعن واسم تعریف نشده ست. حتی گل. یا بارون. یا مثلن هوای آفتابی. بی احساسی بیشترم درباره روزمره هاست. مثلن از خرید کردن و لباس و وسایل جدید و فلان تکنولوژی و مارک و اینا اصن خوشم نمیاد. در واقع من از هیچی تو دنیا خیلی خوشم نمیاد. حتی غذا ها! هر چیزی که رفع گرسنگی مو کنه و معده م رو نترکونه میخورم.اون موقع تو راه برگشت به خونه به این فکر کردم که واقعن چی منو خیلی خوشحال میکنه و من واقعن دوسش دارم؟ که خب دیدم هیچی... فقط تو یه بازه ی زمانی ئه مثلن 3 روز ئه، شایدم 2 روز ئه، مطمئن ام که بیشتر از 3 روز نبود ولی، احساس میکردم که چون عاشق ام همه چی قشنگ ئه! حتی درخت ئه چناری که از توی پنجره ی اتوبوس نگاهش میکردم. یا مثلن میله ی اتوبوس. یا حتی دمپایی ابری! این احساسم واسه 4 سال ئه پیش بود. الان به نظرم عشق جز ئه گه ترین مسائل ئه بشری ئه. من از عشق زده شدم و هیچ وقت ئه دیگه تو عمرم سراغش نمیرم. بعد اینکه این همه حرف زدم تا بگم در کنار تمام بی تفاوتی هام تولد هم واسم خیلی بی معنا بوده همیشه. خب که چی؟ تولد هم یه روز ئه مثه بقیه روز آ. تولد 1 سالگی بچه خواهرم رفتم سر ئه کلاس روسی م با یه بغل کتاب و دیکشنری. چون خواهرم تهدیدم کرد که باهام قهر ئه طولانی مدت میکنه و آبروش جلو مهموناش رفت پاشدم بعد از کلاس رفتم تولد! مثه بز. البته بز از نظر ئه احساسی..
بعد اینکه من حوصله ندارم دوستایی زیادی رو واسه خودم نگه دارم . یعنی هی تند تند خط میزنم همه رو. یه جور بیماری ئه. میدونم اینو. ولی خب کلن زیاد حوصله سرو کله زدن با آدما رو ندارم. بعد... اه
چقد بعد بعد. من امشب یهو دلم گرفت! با تمام ئه احساسات ئه بز گونه ام دلم گرفت که چقد تنهام تو شب تولدم! و سلام،
پی بنوشت: من امسال هم طبق نظر ئه معده ی بی درک و فهم ام روزه نگرفتم. ماه رمضون بی روزه یعنی خیلی بد. خیلی فراتر از حد ئه تصور بد. عید فطر واسه یه آدم بی روزه هم ینی بد تر از بد، من باب ئه عذاب ئه وجدان و غصه و فحش به معده ی ناقص.
آیدا؟ واقعن بی شعوری. ببخشید عزیزم. ولی تو سهم بزرگی توی غمگین کردن ئه من در امشب داشتی. عاجزانه ازت خواهش میکنم که تکرار نشه. لطفن البته.
انقد من الان کار دارم که اصن یه وعضی. دقیقن 2 روز ئه یه صفحه رو میخوام ترجمه کنم و نمیشه. تا ورق رو میذار جلوم افسرده میشم، خوابم میگیره، معده م درد میگیره و حالم دگرگون میشه. ورقه هه رو که میذارم تو کمد و درش ئو میبندم حالم خوب میشه! این تیپ وعضه مسخره ای شده. باید امروز تحویلش بدم. چی جوری رو نمیدونم فقط اینکه باید!
بعد امروز صبح من دلنگ دولونگ خوابالو خوابالو تو حال خودم راه میرفتم که برم سوار تاکسی شم که یهو یه آقای خیلی گنده ی صدا کلفتی که سایه ش 7 برابر ئه منو قدم بود اومد دم ئه گوشم گفت: خانوم شما بازداشت این!! یه رعشه ی چند ثانیه ای گرفتم و تا اومدم بگم چراااا؟ دیدم یکی از کاپیتان گنده هامونه! لکنت گرفته بودم یهو! تا وقتی سوار تاکسی شیم من یه لرزش خفیفی توم بود و اون خیلی ظریف و خر طور وارانه می خندید!
بعدش دیگه اینکه من 2 روز دیگه تولدمه. امروز تولد ئه یاسر ئه ولی اداره منو غافلگیر کرد و بهم کادوی تولد داد با یه کارت تبریک. چی کارش کنم و چی باهاش بخرم هم میشه نکته ی قابل ئه توجه ئه این پست!؟
خدا نگهدار..
من فهمیدم اگر وقتی به جز کار کردن پیدا کنم تنها کاری که انجام میدم خواب ئه! این چند روز که تعطیلی بود فقط خوابیدم. خوبیش اینه که من واقعن خوابیدن ئو دوست دارم. یعنی تفریحی بالاتر از خواب واسه من وجود نداره.این 2 روز انقد خوابیدم که همش منگم. بعد اینکه من خیلی دوس دارم از اداره رفتن آ و کارمند شدنم بگمٰ ولی نمیشه. کلی حرف هست که باید تعریف کنمٰ ولی اونم نمیشه. بعد خب این نشدن آ واسه آدم ئه پر حرف و جز به جز تعریف کنی مثه من خیلی سختهٰ ولی خب شرایطی ئه که است! و اینکه این چه زبان ئه سختی بود که من پاشدم رفتم یادش میگیرم؟ سخت نیست آ ، یه جوری ئه. آدم دلش می سوزه. برای فردا صبح که کلاس دارم هیچی مشق ننوشتم ، نه فعل صرف کردم نه لغت حفظ. یه چیز ئه خری که هست اینه که من انقد پرروام که خودم 10 جلسه ست میرم سر کلاسای این زبان جدیده هاٰ ولی دارم به چند تا از همکارا و رئیسمون هم یاد میدم! این تیپ اعتماد به نفس ئه خری دارم یعنی! حال بابام در روزهایی که گذشت خیلی بد بود. لطف ئه خدا بود که خوب شد و رو به بهتری ئه. وقتی حال ئه بابام بد میشه منم به وضوح فلج میشم. معده م انقدر حالش بد بود که شبا با گریه میخوابیدم از درد، ولی حالا که بابام بهتره و غذا میخوره و میخنده باز معده ی منم خوب شده! یه معده چقد می تونه هوشمند باشه آخه؟ پی بنوشت: تلویزیون یه مستندی درباره آیت الله بهجت نشون میداد که من خیلی خوشم اومد. همش دلم خواست بازم از این جور چیزا نشون بده. حتی بیشتر که فکر کردم دلم خواست کاش میشد مثلن آدم میرفت پیش اش یا اصلن سر ئه کلاساش می شست. یکی از شاگرداش میگفت: ایشون همش ذکر یا ستار رو میگفته. یه بار ازش می پرسن چرا همش این ذکر ئو میگی؟ جواب میده: چشم برزخی من چهره های واقعی رو نشون میده، این ذکر رو تکرار میکنم که کمتر ببینم!... انقد یه جوری شدم وقتی اینو گفت. از خودم بدم اومد. از خدا خجالت کشیدم. یه بنده هایی مثه آیت الله بهجت داره و یه بنده هایی هم مثه سارا! خدایا؟ من جدددن متاسفم! من رو ببخش لطفن،