من و ساسان وایسادیم دمه پنجره و پشت سر ئه هم دعا کردیم تو این بارون ئه خارق العاده ای که بارید.

خدا بهمون عیدی داد بالاخره.

پی بنوشت: من فهمیدم که خدا به همه ی حرفای ما گوش میده و اگه دعاها و آرزوهامون از ته قلب باشه برآورده شون میکنه. گفتم که شب ئه تولدم پر پر بودم. بعد ئه سالها دلم جشن تولد و شلوغی خواست. غصه خوردم و رفتم خوابیدم. صبح که شد یه با مشت فرشته ی خر ئه مهربون دعوت شدیم به باغ ئه خاله. بهترین و شلوغ ترین تولد بود واسم.یادمه یه بار که 5 ساله م بود مامانم یه کیک ئه 2 طبقه سفارش داد و جماعتی رو دعوت کرد واسه تولدم.یه لباس تور توری ئه صورتی پوشیده بودم و با موهای چتری و عینک گرد ئه قاب قرمز می رقصیدم. انقدر خوشحال بودم که اون شب واسه اولین وآخرین بار تو عمرم تبخال زدم. دیروز تو باغ به اندازه ی اون روز بهم خوش گذشت! (سارا هستم عقده ای و اینها !)

پی بنوشت: تو که آرزو مسخره هامونو برآورده میکنی لطفن آرزو جدی هامون رو هم برآورده کن. بابام رو خوب کن. دوباره تپل و ریش دار و ابرو دار و مژه دارش کن. خدا ! شما دست گذاشتی روی حساس ترین نقطه ی زندگی ئه من و داری من رو با اون امتحان میکنی. یه کم اگر از حساسیت ئه امتحان من بکاهی ممنون میشم. (سارا هستم ملتمس و اینها!)

پی بنوشت: همه تو اداره مسافرت اند. من ام فردا نمیرم. الکی البته. میخوام برم مانتو بخرم و آشپزخونه رو جارو کنم. البته اگه بابام نره بیمارستان و افسرده نشم چون در اون صورت فقط گریه خواهم کرد و پژمرده م. (سارا هستم امیدوار و اینها! )