من آدم بی ادبی نیستم ولی گاهی از گفتن ئه لغات زشت و بی ادبی لذت میبرم. پس:

اوضاع مملکت که گ.ه باشد اوضاع شرکت ما هم گ.ه میشود. اوضاع کارمندان و بزرگان شرکت نیز هم. هی آدم ها پای تلفن و ایمیل و جریانات الکترونیکی با آنوره آبی ها دعوا کنند و دو انگشت در در طرف شقیقه از اتاق بیایند بیرون و این صوبت آ... همین اوضاع بی ادبی باعث شده در شرکت دچار رخوت و سستی و افسردگی خفیف بشویم همگی. بعد من مجبور میشم برای دوری از افسردگی کوتاه مدت اعداد از یک تا هزار را حفظ کنم و معده درد بگیرم. برای تنوع نارنگی با های بای بخورم و دل پیچه هم بگیرم. بعد به این فکر کنم که چقدر دنیا گ.ه است. چقدر دویدن و حرص خوردن و حتی شاد بودن گ.ه است. اصلن آدم وقتی بابایی برای بوسیدن و بوییدن و بغل کردن نداشته باشد همه چیز گ.ه است، حتی خطوط فوق این وبلاگ! بعد من کلن میخواستم یه چیزای دیگه ای بگم ولی یهو به عمق ماجرا و گ.ه بودن اوضاع که پی بردم پشیمون شدم... بهتر که شدم میام و مسائل جدیدی رو تعریف میکنم،


یک سوال


اصلن ها ناملایمات و برخوردهای بد و آدمای ناجور هر چند تلخ و گریه آوره ولی بزرگم میکنه. ممنون که حضور دارن تا خیلی چیزا رو ببینم و خودمو سخت تر کنم.

پی بنوشت: دیروز از سرکار که اومدم عمه خونمون بود. با یاسر اینا. داشتن میگفتن و میخندیدن.منم آروم آروم خوابم برد تو اتاق. خواب دیدم بابام با لباس تو خونه ای، تپل و ریش دار مثله قبل، خندون و شیطون اومد بالا سرم وایساد و گفت: سارا؟پاشو دیگه. همه دوره همیم. تو ام بیا و با خنده از اتاقم رفت بیرون. از خواب پریدم یهو.دیدم صدای حرف و خنده و شلوغی میاد. بابام هست. تو خونه. کنار ئه ما. پیش ئه ما. تو بغل ئه ما. انقدر گریه کردم از این خواب که خنده و شلوغی شد بغض و سکوت و عکس ئه بابا....

پی بنوشت: خدا؟ بزرگترین و تلخ ترین ناملایم ئه زندگیم اتفاق افتاده.حواست به من هست؟ یه وقت یادت نره یه سارایی هم این پائینه ها. احساس میکنم تا آخر ئه دنیا هم زمان بگذره هنوز کم ئه واسه هضم و پذیرش ئه نبودن ئه بابا. واسه از یاد بردن ئه لحظه ای که قفسه ی سینه ش که دیگه تکون نخورد. من چطور زنده م الان؟؟؟؟

پی بنوشت: حسین دیشب میگفت: من اصلن دوست نداشتم باباجون بره تو آسمون. این جمله رو تکرار میکرد و صفحه ی لپ تاب ئو می بوسید. دونه دونه عکسای تو، فیلم آی تو. ما هیچ کدوم دوست نداشتیم تو بری تو آسمون....


کله ی کچل ات را قربون


من هر روز صبح به اداره می آیم در حالی که پس از پرت کردن ئه کیفم به کناری ابتدا کامپیوترم را روشن کرده و سپس کتاب روسی ام را باز میکنم. ورق میزنم و می آورم صفحه ی اعداد! اعداد به روسی خیلی سخت تر از چیزی است که انسانها حتی بتوانند متصورش بشوند. انقدر سخت اند که من لحظاتی خیره میشوم و بعد دگر خیره نمیشوم. ساعت میشود 4 در حالی که کتاب روسی ام هنوز باز است و من هنوز در حال خیره نشدن. همین که کتاب باز است کافی ست که قانع شوم درس خواندم. بعد با این شرایط ئه تنبلی و این ماجراها هنوز هم انقدر رو دارم که بروم و به رئیسم که همان کاپیتان ام است بگویم: آقا اجازه؟ میشه ما اینجا در حین کار کردن درس بخونیم واسه ارشد که کنکور امسال را بدهیم؟ او هم بلافاصله بگوید اصلن کار نکن، کتاب هات رو بیار و فقط بخون کار آ با من. همچین چیز ئه ناجوری ام من. ننگ بر من که درس نمیخوانم.

بعد اینکه انسانها در شرکت ئه ما دو دسته اند. یک دسته آنان که با من بد اند و هی گروه گروه و دسته دسته پشت من حرف میزنند و چشم و ابرو نازک میکنند یک گروه هم آنان که من مهربان اند و حتی چک میکنند که آیا ناهارم سیرم کرده است یا نه. همه ی اینها در حالی ست که گروه خوبان همه از مردان شرکت اند و گروه ئه خون به دل ئه من کن و اشک در آر ئه من خانمان شرکت. بعد دیگر اینکه جو سنگین است برای من در اینجا به شدت. یکی از همکاران طبقه پائین الان برای من چایی سبز آورد و به رویش نیاوردم ولی من تا بحال چای سبز نخورده بودم بس که عقب مانده ام، پس به به...

بعد هم خب موضوع دیگری هم است. امروز کاپیتان ام که همان رئیس ام است منو صدا کرد و گفت باید رمز ایمیل مون رو عوض کنیم.من هم گفتم: خب حالا که همش اسم ئه شما روی رمز بوده رمز جدید اسم ئه من باشه، هاع؟ گفتم در ملایم ترین حالت ئه ممکن تهدید به خروج از اتاق و پرتاب ئه پرچم ئه رومیزی میشوم!ولی داستان به گونه ی دیگری پیش رفت کاپیتان رمز را به اسم من تغییر داد و من احساس غرور و مهم بودن کردم هی.

نکته ی آخر هم اینکه من دل پیچه دارم.ورم معده هم دارم. درد هم دارم یهو.یعنی یهو دردم هم میگیرد این وسط ها. تصمیم سختی هم گرفته ام مبنی بر اینکه با مترو به خانه بروم. چقدر هم که من لوس و مسخره ام به صورت مکرر...

پی بنوشت: بابا؟ ما چون جددددن مجبور بودیم به عروسی رفتیم در حالی که من از سرکار آمده بودم و با شلواری لی و جوراب هایی که خیلی ضعیف بو میداد نشستم کنج دیوار و هار هار گریه کردم. وسط های گریه ام توی مسیر که دستمال کاغذی برداشتم، جستم و از داخل کمد پیرهن های اتوکشیده و بعضن نو یه تو را هم آوردم و سخت در آغوش فشردم. تازه آهنگ آی ام کالینگ یو از اوت لندیش رو هم گذاشته بودم در حالی که هی تکرار میشد. هی گریه کردم و ضعف کردم. انقدر که خون به دل مامان شد و پیرهن های تو را از بغل ام بیرون کشید و گوشی ام رو پرت کرد ته ئه پذیرایی. بعد هم دستم را گرفت و بلندم کرد. بابا؟ داستان همین جا تمام نشد. من پس از بلند شدن مسقیم رفتم و کلی بالا آوردم.بعد دیگه یاسر آمد و هی مسخره بازی درآورد ولی گریه ی من بند نه آمد. بعد یاسر کت شلوار و پیرهن تو را پوشید چون از اداره آمده بود با تی شرت و جین و ما قطعن مجبور بودیم برای رفتن به عروسی. بعد خب گریه ی من تشدید شد. تا خود ئه تالار گریه کردم هار هار. وقتی وارد مجلس شدیم و همه از شادی ئه حضور ما دوان دوان منو بغل کردند باز هم گریه کردم. داستانی بود بابا. عده ای اون وسط میرقصیدن و عده ای پا به پای من اشک میریختند.حسین خیلی ظریف دیشب شکل تو بود. من چطور زنده ام وقتی تو دیگر نفس نمیکشی؟هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پی بنوشت:حسین دلش خیلی برای تو تنگ شده. خوابت را می بیند و مدام از ما می پرسد که: باباجون حتی برای مرخصی هم از آسمان پایین نمی آید؟کاش بودی، نه؟


پدر

آخرین عروسی ای که با بابام رفتیم عروسی ز بود. بابام تازه اول آی درمانش بود و فقط پرتو درمانی میکرد.دیر رفتیم چون بابام درد داشت. زود برگشتیم چون بابام درد داشت.درد داشت ولی سرحال بود هنوز. تپل بود و ریش داشت. کت شلوار خوشگل سورمه ای ش رو پوشیده بود و خودش رانندگی کرد. شب که همه خوابیدیم بابام هی سرفه میکرد. رفتم پیشش. گفت: سارا؟ فک کنم دیگه صدا ندارم. این جمله رو با یه صدای ضعیفی گفت. از همون شب حنجره ی بابام هم درگیر شد و آخرین شبی بود که صدای همیشگی بابا رو شنیدیم. تا یه مدت طولانی که صدا نداشت بعدم خیلی ضعیف و جوجه....

امشب عروسی دعوتیم. چرا الان عروسی و کی هست و چرا واجبه رفتن بهش مهم نیست. مهم اینه که من دلم نمیخواد برم.یه هفته ست دارم گریه میکنم و یاد بابام و آخرین عروسی ام. ولی خب زوری ئه. دلم میخواست خونه باشم و تو بغل مامانم گریه کنم. امشب میریم. میدونم که حریف ئه مامانم نمیشم. من سر تا پا مشکی و مامان با موهای سفید و صورت ئه بی روح...

پی بنوشت: بابا؟ به همه کارت دعوت دادن. همه بودن: آقای فلانی و خانواده محترم، آقای فلانی و بانو، آقای فلانی و ....ولی واسه من و مامان نوشته بودن: خاله ی بزرگوار و دختر گرامی... ما دیگه آقای پدری نداشتیم که بنویسن آقای بابای سارا و خانواده ی محترم! میدونی این چقدررر غم انگیز و گریه آور ئه بابا؟ وقتی قرار ئه این عروسی رو گذاشتن تو هنوز بودی، بیمارستان بودی، من و مامان میگفتیم کاش بابا یه کوچولو بهتر شه که بریم باهم، شاید اون موقع هم توان نداشتی که بیای ولی حداقل پشت کارتمون می نوشتن: آقای پدر و خانواده ی محترم.............................