من هر روز صبح به اداره می آیم در حالی که پس از پرت کردن ئه کیفم به کناری ابتدا کامپیوترم را روشن کرده و سپس کتاب روسی ام را باز میکنم. ورق میزنم و می آورم صفحه ی اعداد! اعداد به روسی خیلی سخت تر از چیزی است که انسانها حتی بتوانند متصورش بشوند. انقدر سخت اند که من لحظاتی خیره میشوم و بعد دگر خیره نمیشوم. ساعت میشود 4 در حالی که کتاب روسی ام هنوز باز است و من هنوز در حال خیره نشدن. همین که کتاب باز است کافی ست که قانع شوم درس خواندم. بعد با این شرایط ئه تنبلی و این ماجراها هنوز هم انقدر رو دارم که بروم و به رئیسم که همان کاپیتان ام است بگویم: آقا اجازه؟ میشه ما اینجا در حین کار کردن درس بخونیم واسه ارشد که کنکور امسال را بدهیم؟ او هم بلافاصله بگوید اصلن کار نکن، کتاب هات رو بیار و فقط بخون کار آ با من. همچین چیز ئه ناجوری ام من. ننگ بر من که درس نمیخوانم.
بعد اینکه انسانها در شرکت ئه ما دو دسته اند. یک دسته آنان که با من بد اند و هی گروه گروه و دسته دسته پشت من حرف میزنند و چشم و ابرو نازک میکنند یک گروه هم آنان که من مهربان اند و حتی چک میکنند که آیا ناهارم سیرم کرده است یا نه. همه ی اینها در حالی ست که گروه خوبان همه از مردان شرکت اند و گروه ئه خون به دل ئه من کن و اشک در آر ئه من خانمان شرکت. بعد دیگر اینکه جو سنگین است برای من در اینجا به شدت. یکی از همکاران طبقه پائین الان برای من چایی سبز آورد و به رویش نیاوردم ولی من تا بحال چای سبز نخورده بودم بس که عقب مانده ام، پس به به...
بعد هم خب موضوع دیگری هم است. امروز کاپیتان ام که همان رئیس ام است منو صدا کرد و گفت باید رمز ایمیل مون رو عوض کنیم.من هم گفتم: خب حالا که همش اسم ئه شما روی رمز بوده رمز جدید اسم ئه من باشه، هاع؟ گفتم در ملایم ترین حالت ئه ممکن تهدید به خروج از اتاق و پرتاب ئه پرچم ئه رومیزی میشوم!ولی داستان به گونه ی دیگری پیش رفت کاپیتان رمز را به اسم من تغییر داد و من احساس غرور و مهم بودن کردم هی.
نکته ی آخر هم اینکه من دل پیچه دارم.ورم معده هم دارم. درد هم دارم یهو.یعنی یهو دردم هم میگیرد این وسط ها. تصمیم سختی هم گرفته ام مبنی بر اینکه با مترو به خانه بروم. چقدر هم که من لوس و مسخره ام به صورت مکرر...
پی بنوشت: بابا؟ ما چون جددددن مجبور بودیم به عروسی رفتیم در حالی که من از سرکار آمده بودم و با شلواری لی و جوراب هایی که خیلی ضعیف بو میداد نشستم کنج دیوار و هار هار گریه کردم. وسط های گریه ام توی مسیر که دستمال کاغذی برداشتم، جستم و از داخل کمد پیرهن های اتوکشیده و بعضن نو یه تو را هم آوردم و سخت در آغوش فشردم. تازه آهنگ آی ام کالینگ یو از اوت لندیش رو هم گذاشته بودم در حالی که هی تکرار میشد. هی گریه کردم و ضعف کردم. انقدر که خون به دل مامان شد و پیرهن های تو را از بغل ام بیرون کشید و گوشی ام رو پرت کرد ته ئه پذیرایی. بعد هم دستم را گرفت و بلندم کرد. بابا؟ داستان همین جا تمام نشد. من پس از بلند شدن مسقیم رفتم و کلی بالا آوردم.بعد دیگه یاسر آمد و هی مسخره بازی درآورد ولی گریه ی من بند نه آمد. بعد یاسر کت شلوار و پیرهن تو را پوشید چون از اداره آمده بود با تی شرت و جین و ما قطعن مجبور بودیم برای رفتن به عروسی. بعد خب گریه ی من تشدید شد. تا خود ئه تالار گریه کردم هار هار. وقتی وارد مجلس شدیم و همه از شادی ئه حضور ما دوان دوان منو بغل کردند باز هم گریه کردم. داستانی بود بابا. عده ای اون وسط میرقصیدن و عده ای پا به پای من اشک میریختند.حسین خیلی ظریف دیشب شکل تو بود. من چطور زنده ام وقتی تو دیگر نفس نمیکشی؟هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پی بنوشت:حسین دلش خیلی برای تو تنگ شده. خوابت را می بیند و مدام از ما می پرسد که: باباجون حتی برای مرخصی هم از آسمان پایین نمی آید؟کاش بودی، نه؟