آخرین عروسی ای که با بابام رفتیم عروسی ز بود. بابام تازه اول آی درمانش بود و فقط پرتو درمانی میکرد.دیر رفتیم چون بابام درد داشت. زود برگشتیم چون بابام درد داشت.درد داشت ولی سرحال بود هنوز. تپل بود و ریش داشت. کت شلوار خوشگل سورمه ای ش رو پوشیده بود و خودش رانندگی کرد. شب که همه خوابیدیم بابام هی سرفه میکرد. رفتم پیشش. گفت: سارا؟ فک کنم دیگه صدا ندارم. این جمله رو با یه صدای ضعیفی گفت. از همون شب حنجره ی بابام هم درگیر شد و آخرین شبی بود که صدای همیشگی بابا رو شنیدیم. تا یه مدت طولانی که صدا نداشت بعدم خیلی ضعیف و جوجه....

امشب عروسی دعوتیم. چرا الان عروسی و کی هست و چرا واجبه رفتن بهش مهم نیست. مهم اینه که من دلم نمیخواد برم.یه هفته ست دارم گریه میکنم و یاد بابام و آخرین عروسی ام. ولی خب زوری ئه. دلم میخواست خونه باشم و تو بغل مامانم گریه کنم. امشب میریم. میدونم که حریف ئه مامانم نمیشم. من سر تا پا مشکی و مامان با موهای سفید و صورت ئه بی روح...

پی بنوشت: بابا؟ به همه کارت دعوت دادن. همه بودن: آقای فلانی و خانواده محترم، آقای فلانی و بانو، آقای فلانی و ....ولی واسه من و مامان نوشته بودن: خاله ی بزرگوار و دختر گرامی... ما دیگه آقای پدری نداشتیم که بنویسن آقای بابای سارا و خانواده ی محترم! میدونی این چقدررر غم انگیز و گریه آور ئه بابا؟ وقتی قرار ئه این عروسی رو گذاشتن تو هنوز بودی، بیمارستان بودی، من و مامان میگفتیم کاش بابا یه کوچولو بهتر شه که بریم باهم، شاید اون موقع هم توان نداشتی که بیای ولی حداقل پشت کارتمون می نوشتن: آقای پدر و خانواده ی محترم.............................