سِ گ
دیروز صبح خیلی روز ئه خوبی بود. رفتم تو اتاق ئه رئیس بزرگ که ازش امضای یه نامه رو بگیرم که گفت: بشین کارت دارم! خب مسلمن من ابتدا ترسیدم و سپس نشستم. این آقا خیلی جدی ئه. منم همیشه خیلی هول میشم میرم پیشش. هر دفعه هم یه خرابکاری میکنم از استرس. مثلن یا محکم میخورم به در! یا دستم گیر میکنه به دستگیره! یه دفعه خوردم به مبل ئه اتاقش و مبل داشت پرت میشد رو زمین! آخرین شاهکارم هم این بوده که از در اومدم بیرون ولی نصف ورقه جا مونده لای در ئه اتاق! بعد درش از این رمز دار فلان هاست، در نتیجه هی بوق بوق و بنگ بنگ تا در دوباره باز شه و سارا گیجه با ورقه ش فرار کنن از اونجا... حالا با همه ی این استرس ها و هول شدنا این یهو به من گفت در ببند و بشین کارت دارم! نشستم و گفت: شما از شنبه... تو دلم گفتم: الان میگه شما از شنبه نیا!!! ولی گفت: شما از شنبه باید بری طبقه دوم! اونجا رو براتون مشخص کردیم. بعد خب لازم به گفتنش نیست که من چقدررررررر خوشحال شدم. آرزوم خیلی زود برآورده شد.دیگه هی خودم تو خودم جیغ زدم و جینگیلی جینگول پله ها رو اومدم پائین... همین جوری صبح خوب ام ظهر شد و عصر شد و برگشتم خونه! عینکم پریروز دستش شکست و داده بودم اش تعمیر. من توی آفتاب فلج میشم در واقع. چشم درد و سر درد و گرما و اینا خیلی اذیتم کرد. مستقیم رفتم عینکم رو گرفتم و کلی موندم تو ترافیک و شلوغی. یه جور ئه نا امید و خسته ای رفتم خونه خاله م. گفتم تا اینجام برم آرشگاه نزدیک خونه خاله که همیشه خلوت ئه کارم راه بیفته! یه ذره یه ذره گفتن ئه خانوم ئه و هی الان الا اش شد ساعت ئه 9 شب تا نوبت ئه من شد.میخواستم برم خونه. باید پول برمیداشتم.حموم میرفتم.لباس عوض میکردم.کلی کار داشتم. خواهرم زنگ زد و گفت 10 ئه شب تنها نمیشه بری خونه که! میام دنبالت... خیلی کلافه بودم از اینکه انقدر معطل ئه آرشگا ئه مسخره شدم. از اینکه تنهام و باید شب رو تنها باشم هم غصه خوردم. تو ماشین هر چی دنبال ئه کلید گشتم نبود. کیفم رو خالی کردم ولی کلید نبود. رسیدم دم ئه در. زدم زیر گریه. گفتم: کلید فقط میتونه تو کیفم باشه! تنها احتمالم این بود که دیشب از تو در برش نداشته باشم و پشت ئه در باشه. زنگ ئه همساده رو زدم و رفتم بالا. تو آسانسور هار هار گریه میکردم و رفتم دیدم کلید رو در نیست. همون جوری با گریه و کلافه اومدم تو ماشین و گفتم حالا چیکار کنم؟؟؟ خواهرم گفت بیا خونه ی من. گفتم نه. میرم پیش عزیز. عزیز تنهاست اونجا راحت میخوابم خسته م. با گریه رفتم خونه ی عزیز. گفتم یه ذره واسه عزیز گریه کنم آروم شم.برم حموم. بعدم بخوابم.رفتم دیدم خاله اینا از اصفهان اومدن! نه میشه برای عزیز گریه کرد تو اون جمعیت، نه میشه حموم رفت و نه میشه خوابید! چیکار میشد کرد؟ یه ذره یواشکی واسه عزیز گریه کردم و رفتم بخوابم. مثه بچه بدبختا! کثیف و مسواک نزده با شلوار لی. دو تا روانی هم تا صبح بالا سرم خندیدن و پچ پچ کردن! بعد دیگه همین. به راحتی صبح زیبام به فنا رفت و یه شب ئه پر از غصه موند واسه سارا...
اوووف
پی بنوشت: تازگی ها هر کس حال ئه بابام رو می پرسه گریه م میگیره. سرخ میشم و اشک میریزم. آخرین افتضاحم 3 روز پیش تو شرکت بود. یکی از دوستای بابام حالش رو پرسید. منم زدم زیر ئه گریه و گفتم: بابام بیمارستان ئه! آقاهه مونده بود چیکار کنه! یه ذره دلداری داد و دید اثر نداره، عینکش رو برداشت و گریه کرد! بعله! همچین جو ئه گریه داری به وجود اومده تو این روزا...
پی بنوشت: برم خونه گریه کنم باز. سیستم ئه گریه کننده م خراب شده. همش فعال ئه...
بابای من،