من حوصله ی دیدن فیلم غمگین رو ندارم چون خیلی زود و راحت تا مدتها غمگین میشم
من حوصله ی گوش دادن به آهنگ غمگین رو هم ندارم چون بلافاصله بعدش غمگین میشم و به هم میریزم
من اصلن حوصله ی شاد بودن رو ندارم
پس چرا تظاهر میکنم که دارم؟
چرا با یه لبخند گنده سلام میکنم و جیغ میزنم و میگم حالتون چطوره؟
چرا دعوت به مهمونی رو قبول میکنم و حاضر میشم تا برم چند ساعتی بخندم؟
پس چرا در به در دنبال ئه خانم امامی میگردم و ازش وقت میگیرم واسه خریدام؟
اصن من لباس ئه مجلسی و ساده و شلوار ئه خنک میخوام واسه چی؟ وقتی که انقد حوصله ندارم و غمگینم؟
حتی من پیشرفت و بالا رفتن و بهتر بودن رو میخوام واسه چی؟
یه زبان ئه جدید؟ ماموریت ئه خارج؟ رفتن به طبقه ی دوم؟ میخوام چیکار؟
واسه چی باید برم جلو؟
من هیچی نمیخوام
ینی اصلن حوصله ندارم که چیزی رو بخوام
فقط میخوام بابام درد نکشه. خدا؟ چرا حواست نبود که بابام رو مریض نکنی؟ خیلی زشته که حواست در این مورد پرت شده. وقتی دیدمت رو در رو بهت شکایت میکنم و ازت جواب میخوام.
برم یه کم افسرده شم و گریه کنم تا خوب شم
مگه میشه دیگه خوب هم شد اصلن؟؟؟
اه
بابای من،