حسین جیگرمه!!



حسین اینا اومدن اینجا. دور هم نشسته بودیم و کنجد میخوردیم با میوه! مامانم واسه حسین کنجد ریخته بود تو یه ظرف قیفی شکل که راحت و بدون و کثیف کاری بخوره، ولی گیر داد که میخواد مثه ما با قاشق از تو کاسه بخوره و این شد آغاز خرابکاریهاش...

کل خونه رو کرده کنجد!

داشت کنجدا رو خالی میکرد رو انگورای تو لشقاب که

بهش گفتم: عمه! پیش خودت چه فکری کردی که این کار و کردی؟!

گفت: آخه اینجوری خیلی خوشمزه میشه عمه! یه دونه بخور!

بهش گفتم: انگور و بندار تو کاسه کنجد! نه کنجدا رو تو ظرف انگور!

گفت: باشه و ... به حرفم گوش داد.

خیار، پرتقال، پولکی، همه چیز و میزد تو کنجد و میگفت: خیلی خوشمزه ست اینجوری!

.

.

.

الان نشسته داره با مامانم فروشی بازی میکنه! بساطِ سس و حلواشکری و بیسکوییت و خوراکی می چینه و میریم ازش خرید میکنیم! همه ی جنساش 2 تومن و 5 تومن است و در پایان خرید میاد لپت رو می بوسه! مامانم داره ازش سس می خره و بابام تاکید زیادی میکنه که ، نگو آره! بگو بله! میگه بله و قند در دلِ ما اب میشه از داشتنش...

پی بنوشت: یه فیلم ازش گرفتم چند وقتِ پیش که داشته گریه میکرده! به شدت! گریه میکرده و اصرار داشته دوربین و ازم بگیره.گوله گوله اشک میریزه و چشاش قرمزه. تا می بینه نشستم پای کامیپوتر میاد میگه : عمه! فیلم گریه م رو بذار! خیلی دوست داره این فیلم و ببینه! یه لبخنده موذیانه میزنه و میگه: واسم بذارش رو تکرار! نمیتونم کشف کنم چرا انقد دوست داره این فیلمو! در حالی که خیلی دردآور اشک میریزه...ینی مثلن احساس پیروزی میکنه نسبت به اون دوران و اشک ریختناش؟! هوم؟...

پی بنوشت: عکس کنار صفحه هم عکس حسین است! فداش شم... ( به علت دو تا از کامنتا جملات اصلاح شد! عجبا... تاسف!)


کو


آخرین چیزه مهمی رو که گم کردم نامه ی سفارشی دکترم واسه یه آقای دکتره دیگه جهت انجام دادن فلان حرکتِ خفن تر از آندوسکوپی م بوده که من اسمشو یادم نیست! با اون نامه هه معطلی نداشت کارمون و همون هفته انجام میشد آزمایشم! نامه ش مهم بوده خب...

نیستش!

اتاقمو زیر و رو کردم! خیلی هپلی شدم تازگی ها... مامانم ام هی میره و میاد میگه سارا نامه رو آماده کردی؟...

داشتم کتابخونه م و میریختم به هم که یهو کتاب قرمزه رو دیدم! استاد اون درس 3 ترم پیش بهم بدجوری گیر داده بود و روزای پر ماجرایی رو داشتم!

صفحه ی اولش نوشته بودم:

امروز استاد سر کلاس نگه ام داشت و گفت: دلم میخواد یه آموزشگاه بزنم که تو فقط بشینی توش مدیریت کنی!!! بس که بهت میاد مدیر باشی!!!

چه اسکول بودم من که این جمله رو نوشتم اول کتابم! خاک تو سرم! ورقه هه کوش؟!

پی بنوشت: الان سوداگر میاد کامنت میذاره میگه: تابوندی تابوندی که بگی بهت میاد مدیر شی؟! حالا ببین! اگه نیومد اینو بگه :دی :))


چش رنگی


این پست طولانی است.

هر کی رمز خواست بگه...


ادامه نوشته


الهی! اِرحَم عَبدُکَ الضَعیف...

خدایا!

نه روحم توان داره دیگه، نه جسمِ مریضم! جونِ سارا نگام کن. غمِ تو دلمو کم کن.لطفن به من توجه کن.



جدیدترین دوستی که پیدا کردم یه خانوم نمیدونم 40 یا 50 ساله ست که دانشجویِ ارشده! درس روش تدریس پیش نیاز ش بوده و هم کلاسیم...

راضی ام از رفاقتم باهاش!



عزیزم، من کوک نیستم...


کمرم از سوزش های لوزولی تیر میکشه در حالی که فردا داریم مهمونی خونه ی یکی از دوستای 20 سال پیشمون و بعد از گم شدن های چند ساله همو پیدا کردیم...


ادامه نوشته

رتل


ظهر شد! بعد از کلاس سیری در تاریخ ادبیات انگلیسی2  نورتون به بغل با نرگس رفتیم جلوی دانشگاه ناهار بخوریم! گوشیم زنگ زد.دیدم اسم فاطمه افتاده روش! تعجب کردم از تماسش و گفتم اوا! با هیجان حرف میزد و میگفت: سارا کجایی دقیقن؟ گفتم: دقیقن اونوره خیابون! گفت: کی میای دانشکده تون؟! گفتم: نیم ساعت دیگه! چی شده؟! گفت : هیچی! بیا منتظرتم... ناهار خوردیم و فهمیدم که کپسولای گون گون دارم با دوغ بسیار بدمزه و افتضاح است و بار آخری شد که قرص بدون آب خوردم. با نرگس اومدیم تو که یهو دیدیم فاطمه نشسته پشت یه میز رو به روی در دانشکده! از اون ته جیغ زد سارااااا و پرید بغلم! پشت سر هم مشت میزد به کمرم و میگفت دلم خیلی واست تنگ شده! بوسش کردم و گفتم: عزیززززم! از زیر دستش به نرگس نگاه کردم و گفتم تو برو! کار من طول میکشه. رفت و کاره من طول کشید... فاطمه دوست دبیرستان ام است و کلی خوش بودیم باهم.سال پیش که با 10-15تا از بچه های مدرسه دور هم جمع شده بودیم ، اون شمال بود. در نتیجه خیلی کمتر از بقیه در جریان احوالاتاش بودم! تو دانشگاه خودمون برق میخونه، و این که اصولن 93 درصد از دوستای من تو این دنیا برق میخونن! منو کشوند پشت میز و گفت: مجله میفروشیم! نشریه ی خودمونِ! یه دونه بخر! گفتم: اوا! نشریه دارین؟! چه با حال! خوب دانشکده ادبیات و کردین دکون ها! هر کی هر چی داره میاره پایین میفروشه ! گفت: نه! بچه های اینجا حس وحال دارن واسه این چیزا! تو فنی که از این خبرا نیست! گفتم: مجله نمیخوام! کیفم و گذاشت رو میزو از تو کیف پولم یه 5 تومنی برداشت! به جاش 4 تومن گذاشت سرجاشو و یه مجله و سی دی داد دستم! گفتم: اوا! چه گرونه خب! زور چپون کردیاااا! بهش گفتم خر! هی بغلم میکرد و میگفت: دلم خیلی واست تنگ شده بود! خیلی خیلی... میگفت: چرا پس تو دلت اینقدر تنگ نشده بوده واسم!!! لبخند ملیح زدم و گفتم: قربونت بشم! منم دلم تنگ شده بود! حرف زدیم و هیجان کاذب تولید کردیم! بهش گفتم: وای! چقد این آقاهه که پشت دخل مجله تون وایساده نازه! من بهش حس دارم! گفت: از صبح هر کی از دوستام اومده مجله بخره همینو گفته! خودمم دوسش دارم! مسخره بازی در آوردیم و جمله پشت سر هم ردیف میکردیم که چی جوری به پسر خوشگله ابراز علاقه کنیم! کلی خندیدیم و ادا در آوردیم و چرند گفتیم!

دیدن دوستام، اونم دوستای قدیمی م همیشه حالمو خوش میکنه، مخصوصن اگه کلی خاطره ی مشترک داشته باشیم.کتابمو باز کرد و گفت: هنوز خط ات همون شکلیِ که! گفتم: یادته مشقای کلاس زبانتو سر زنگ فیزیک می نوشتم؟ توام تند تند سوالای حسابان و واسم حل میکردی؟! کلی کیف کردم از دیدنش و کشف کردم چقد شبیه دختر دایی مِ قیافه ش! خدافظی کردیم و پس از جلف بازیهای فراوان اومدم سر کلاس روش تدریس! تو کلاس مجله رو ورق زدم و دیدیم هنوزم قلمش حرف نداره! کلی بهش افتخار کردم و ذوق کردم از نوشته هاش...

الان نشستم کل مجل رو خوندم!‌کار جالبی کردن در قالب مجله ی مستقل دانشجویی. سی دی هم که عالی بود.توش پر از عکس و فیلم بود و آهنگ و حس و احساس ! از خرید مجبورانم راضی بودم و حس خوشایندی داشتم از داشتن فاطمه ، که دوست من است...

پی بنوشت: کی میدونه معنی رتل چیه؟


ادامه نوشته

اَه


معده درد یا حالت تهوع که میگیرم بلافاصله زیر چشمام کبود میشه. خیلی زیاد و زشت!

بعضی روزا از صبح تا شب کبودیش هست.شبام بیشتر میشه همیشه،‌خیلی بدم میاد از قیافه م با چشمای کبود،

انگار که مشت خوردم! یکی این ور یکی اونو...

پی بنوشت: بنفش میشه اگه بخوام دقیق تر بگم...



آقای امام علی،

خودم تنهایی فدای همه مظلومیت ها و سر تو چاه کردنات بشم! یواشکیِ بابام بهت میگم که تو رو حتی از آقای پدر هم بیشتر دوست دارم، بس که ماه و بزرگی... عیدت مبارک!


ادامه نوشته


عزیزم!

حیف که لیاقت نداشتی، و گرنه خودم به تنهایی Staunchest Supporter  ات می شدم...


وای دلم...


پاشدم رفتم اصفهان! زورکی. به دور از دلخواهِ دلم. به دور از میل باطنی. آرزو میکردم با مامانم از اتوبوس جا بمونیم و جوراب شوت میکردم تو ساک!‌من سندرمِ جوراب دوستی در هنگام سفر دارم و هر وقت میریم یه جا نصف ساک رو جوراب های تقریبن یک شکل و یک رنگِ من پر میکنه! جوراب فراوان حمل میکنم و لباسهایی که اصولن تو طول زندگی نمی پوشم! ولی همیشه یه حس درونی بهم میگه که تو این 4 روز سفر همشو میپوشم! در حالی که...

میگفتم!‌داشتم جوراب پر میکردم تو ساک و شک نداشتم که مامانم بلافاصله بعد ار من دو، سومِ ساک رو خالی میکنه که یهو گوشیم زنگ زد! دیدم اسم الهه افتاده روش! با خودم گفتم ینی الهه چیکار داره با من؟! ما که اصن با هم تماس نداریم! دلم شور زد و گفتم: الو!؟ صداش ناراحت بود و تند تند گفت: خوبی سارا؟!کجایی؟!! گفتم: دارم زورکی میرم سفر! گفت: ساراااا! بابای زهرا فوت کرد! مو به تنم سیخ شد و نشستم رو زمین! چه خبر بدی! باباش تو کما بود! همین نیم ساعت پیش حالشو از زهرا پرسیده بودم، در عرض نیم ساعت... زنگ زدم به زهرا! پخی زد زیرِ گریه! کلِ صورتم سرخ شد و پا به پاش گریه کردم! خیلی گریه کرد! منم توان نداشتم دلداری بدم! گریه کردم و گفتم دارم به زور میرم اصفهان و شرمنده واسه مراسم نیستم... لحظه های بدی بود.شنیدنِ خبر مرگ همیشه بد و تلخ است. از لحظه های بد و تلخ تا حدودی دور شدم و سوار بر اتوبوس با مامانم گاز دادیم به سمت شهرستان...

بابام دمه راه گفت نمیخواد پالتو و پوتین بپوشی الکی! خبری نیست اونجا! اونجا که سرد نیست! کفش معمولی رو باز پوشیدم و یه سری لباس کمتر گرم کن تر از پالتو! به محض پیاده شدن از اتوبوس بارون زیادی اومد و فهمیدم باید چند روز سرما و لرزیدن و تحمل کنم! این که میگم لرزیدن ینی لرزیدن به معنای حقیقی. توی سرما فلج میشم اصولن و با اون کفشای وِلِنگ و باز و لباسای کم گرم میدونستم که بهم خوش نمیگذره! سرما با یه سری مسئله ی مسخره ی دیگه قاطی شد و ....


ادامه نوشته


عید شما مبارک.

عید همه مبارک.

عید منم مبارک.

عید تو هم مبارک...


ادامه نوشته

پی بنوشتِ های پر معنا!


دلم میخواد فرار کنم از این روزا...

همه ی دلخوشی م به دوشنبه  و تعطیلی های بعدشه.خیلی زیر زیرکی پیچوندم و حالت تهوع م رو بهونه کردم و با مامانم اینا نمی رم اصفهان! فک کن! من که عاشق اصفهان رفتن بودم الان دیگه اون رو هم دوست ندارم. فردا از صبح تا شب دانشگام! متنفرم از یه شمبه ها.2 تا درس 4 واحدی دارم با ترجمه ی سختی که هویتم سر کلاسش لو رفته! استاد گفت: چند تا غیبت داری شما؟! مظلومانه ولی در نهان خبیثانه گفتم : استاد همه ی غیبتام تموم شده! گفت: ببینید چه صداقتی!!! می تونست بگه یکی! وقتی من لیستم جدیده! ولی خب خبر نداشت که من کلن یه جلسه رفتم سر کلاسش و الان جلسه دوممِ! کتابش رو هم تازه امروز گرفتم!!! این تیپ آدمی ام من! بی خیال و خجسته!...

پی بنوشت: صبح استاد مکتب هم مچم رو گرفت! گفت: خانوم سارا! کجایی؟خوبی؟زنده ای؟نیستی؟!!! گفتم: خوب نیستم! خودم هم نیستم!( 5 جلسه غیبت دارم سر ایشون!:دی) بعد از کلاس میام توضیح میدم استاد! بعد از کلاس رفتم گفتم مریض بودم و دانشگا نمیومدم و از این بهانه پنجم دبستانی ها! دیدم داره میخنده! از فرصت استفاده کردم و گفتم حرفی رو که 2 ترم میخوام بهش بزنم رو بگم! گفتم: استاد! من اصن رشته مو دوست ندارم! از اولم دوست نداشتم! الانم که آخرشه دوست ندارم! فقط تنها دلیلی که باعث شده ازش خوشم بیاد ،کلاسای شما* بوده! استاد دست کشید رو سرم!!!! و گوشه های مقنعه م رو مرتب کرد!!! گفت : تو چقد خانومی!!! واسه ارشد بازم در خدمتتم! گفتم: اوا!‌نه! من همه تلاشم اینه این 1 سال تموم شه برم سی** خودم!!! گفت: نگووو! بعدن باهات صحبت میکنم که ببینی ادبیات چقدر زیباست...

و

من!

کیفمو بی هدف بغل کردم و به کتونی های تپل و ساق دارم خیره شدم که پاییز به پاییز پَت و پهن تر میشه تو پام!

* کلاسای فوق العاده ای داره این استاد.انگار رفتی تو یه کنفرانسی که همزمان از فلسفه و ادبیات و عرفان و فیزیک و جامعه شناسی و روانشناسی و... واست میگن! ادبیات واقعن ورای همه چیز است و اینها! منم یه نیمچه ادیبی شدم سر کلاسای این استاد.واقعن با سواد و با شخصیتِ.خیلی ماهه!خیلی انسانِ! یکی منو بگیره... :دی

** این که این کلمه رو از کدوم یکی از سولاخ سمبه های ذهنم آوردم واسم عجیب بود! اصن من این کلمه رو بلد نبودم! یهو پرید بیرون!

پی بنوشت: جدیدنا یه کاری یاد گرفتم! البته نوعی دزدیِ! همین جوری هپل هپل میرم سر کلاس! بعد خیلی حرفه ای و دقیق به حرف بچه های مودبی که دیشب درسشون رو خوندن گوش میدم!چیزایی رو که شنیدم با تحلیلات ذهنی خودم و وراجی قاطی میکنم و دستمو میبرم بالا! شروع میکنم به حرف زدن و جَو رو جوری پیش می برم که گویا سارا هستم منظم و درس خوان قاطیِ بچه خر خونا! .. این تیپ آدم دزدی ام من! باور کن!:دی راضی ام از خودم . البته فعلن!