امروز روز خوبی بود! روز خوب ینی روزی که...
صبح ساعت 5 دقیقه به هفت از خواب پاشدم و هر جور حساب کردم دیدم نمیشه نرم دانشگاه! رفتم تو آشپزخونه و با نون باگتای کوچولو واسه ناهارم 3 تا لقمه ی نون پنیر گوجه گرفتم! برای متنوع کردن لقمه م یه سری بادوم و گردو هم گذاشتم لاش! کیف به دوش و نورتون به بغل رفتم دانشگان! کلاس سیر به بهترین نحو ممکن برگزار شد و با روش دزدی جدیدم و تقلب از جزوه ی مکتبِ روز شنبه کلی جلوی استاد خود شیرینی کردم! از خودم سوال طرح میکردم و می پرسیدم: آیا پایه ی نَچرالیزم مخالفت های مذهبی و علمیِ عصر ویکتوریا بوده یا برعکس؟! آیا پشت عقاید داروینی سیاست های ضد دینی بوده و از اول هدف و جهت داشته واسه یه نوع جنبش یا نه، کلن مشکل داشته داروین؟!! خلاصه هی ننر بازی در آوردم و در حد توان سعی کردم 1 نمره ی غیبتم واسه امتحان رو جبران کنم.کلاس که تموم شد بدو رفتم دمه در دانشکده. نرگس و سارا و سپیده منتظرم بودم! اعلام کردم که لقمه ی نون پنیر دارم و منو از برنامه ی ناهاری تون حذف کنید! گفتن میریم بیرون یه چی میخوریم.گفتم خب! شما یه چی بخورید منم لقمه هامو گاز میزنم!رو به روی دانشگاه پر از رستوران و ساندویچی و پیتزاییِ! از اینورِ خیابون تا اونورِ خیابون کلی فک زدم و موفق شدم منصرفشون کنم فست فود و آت آشغال نخورن و برن غذای پلویی بخورن! 4 تایی رفتیم رستوران بزرگمهر! دیدم پلو مرغ که واسم خوبه! چه کاریِ غریب غریب بشینم نون پنیر گوجه بخورم؟! منم جوجه سفارش دادمو لقمه هامو تحویل نگرفتم! بعد از ناهار با نرگس رفتیم پارکینگ که هم نورتونِ منو ببره خونشون هم یه سری کتاب برداره! تو راه واسم گفت که بعد از مرگ مامانش به این نتیجه رسیده که مال دنیا چقد بی ارزشِ و خاک برسرِ! گفت الان بابام انقد پول داره، مامانم انقد خوشبخت بود، الان چی با خودش برد؟الان کدوم مبلغ و پولی جای خالیش رو پر میکنه؟! فلسفه ی عمیقی پشت حرفاش خوابیده اگه دقت کنی. فلسفه ای که واسه به دست آوردنش اشک ریخته و روحش گریه کرده...
با سارا رفتیم سر کلاس روش تدریس و لحظه ها به سختی گذشت تا ساعت 4! ساعت 4 بدو بدو رفتم با فلاکت خاصی وضو گرفتم و گاز دادم به سمت مسجد! اینکه میگم فلاکت ینی واقعن فلاکتاااا! وضو گرفت با کفش ساق دار و بالا زدنِ آستین 6 کیلو لباس و مانتو واقعن کاره سختی بود واسم! داشتم جورابامو می پوشیدم و واسه حفظ تعادلم تلاش میکردم که یهو دیدیم یکی میگه سارا ساراااا! دوست دورانِ راهنمایی م بود! دستام جورابی بود و لپام خیس! بدون دست دادن و ماچ و فلان ذوق کردیم و گفت اینجا برق میخونه! به روی خودم نیاوردم که خوش به حالت که برق میخونی و مثه یه دختر راضی از موقعیتش گفتم : منم رشته م فلانه! خیلی هم راضی ام! کلی هم خارجی ام!!! خلاصه اینکه حضور طولانی م تو دستشویی مسجد تموم شد و رفتم نمازخونه. همه اومده بودن واسه خوندن دعای عرفه.وقتی آقاهه شروع کرد به خوندن یهو دلم خواست بشینم همون جا زار بزنم و با بقیه دعای عرفه بخونم! زار نزدم و نماز خوندم و بدو اومدم سرِ کلاس ترجمه! استاد درسِ فراوان داد و خاطراتِ بی نمک تعریف کرد واسمون...
سارا دمه در کلاس منتظرم بود.با هم راه افتادیم به سمت ایستگاه تاکسی و تو راه حرف الکی زدیم هی! سارا میگفت برم خونه صورتمو با صابون میشورم! من میگفتم هر وقت صورتمو با صابون میشورم و میخندم پوستم کش میاد و میسوزه! میگفت کاش این ترم زودتر تموم شه! منم میگفتم تازگی ها خبرِ بد میشنوم یه دفعه میخندم مثه خل و چلا! چرت و پرت فراوان گفتیم و رسیدیم به ایستگاه تاکسی! یه صف طولانی بود و میشمردیم که چند نفر مونده تا نوبتمون شه! یهو یه مینی بوس اومد تو ایستگاه! صف یخ زده و خسته حرکت کرد سمت مینی بوسِ و گاز دادیم به سوی مقصد!! تو راه هر هر خندیدیم و لقمه های نون پنیر گوجه رو به جای شام خوردیم!
دیگه حال ندارم بقیه ش رو تعریف کنم! اینجوری دولا افتادم و تایپ کردم یهو معده م تیر کشید. میرم بخوابم. ببخشید که نصفه موند. شب بخیر...
پی بنوشت: حتمن میام میگم چرا روز خوبی بود! باید خوب بودنم رو ثبت کنم!
بابای من،