ما خودمان هم خوب میدانیم و بلدیم که هند جایی کثیف و عقب مانده است، هم ما و هم همساده پایینی هایمان ،ولی چون همساده پایینی هایمان در هند دوست و آشنای دکتر مهندس دارند و معتقدند هند جاهای باحال و فلونی هم دارد الان 2 هفته است که در هند به سر می برند.

درست است که ما دلمان برای رفیق مان اینها تنگ شده ولی از اینکه همساده پایینی اینها 2 هفته است که در این خانه حضور ندارند و ما به محض بستن در کوچه می توانیم آهنگ های مورد علاقه مان را در راهرو بخوانیم و ادای خانمهای گروه کٌر را در آوریم و صدا ول دهیم در مسیر رسیدن به درب منزل کلی خوشحالیم. تازه آدم در نبود همساده پایینی ها می تواند بندهای کتونی یا چسب کفش جدیدش را ریتمیک باز کند و از خوش صدایی مدام درجه ی اعتماد به نفسش را ببرد روی 842.

ما الان در حالی که روی تخت خود نشسته ایم و سیب زرد گاز میزنیم زیر چشمی به کتاب " تنظیم خانواده و جمعیت" کنار دستمان خیره شده ایم. آخه ما فردا امتحان داریم اش. از بخش جمعیت اش. که 65 صفحه است و ما فقط 2 صفحه خوانده ایم ازه اش. ما فردا ساعت 4:15 کلاس داریم و مامانمان می گوید که خب فردا بخون و الان با ما به خانه ی دایی بیا. البته الان ینی ساعت 8 و اینهای شب. ما هم با اینکه می دانیم فردا صبح وقتمان پر است و باید سوار 2 تا تاکسی شویم و برویم اداره ی راهنمایی رانندگی و هی خودمان را واسه ی جناب سرهنگ مظلوم و حیوونی کنیم تا امضا کند وفلان و وقت 65 صفحه خواندن نداریم پامی شیم با مامانمان می رویم خانه ی دایی ممد اینها.

ما از خانه ی دایی ممد اینها برمی گردیم و از اندوه فراوان وقتی داریم بسته ای گوشت چرخ کرده و 1 عدد نان لواش از تو فریزر بر میداریم گوله گوله اشکی ما بین قفسه ها از خود تولید می کنیم و با آه در فریزر را می بندیم. آخه بابای ما به باز بودن در فریزر حساس است و درک نمی کند که گوله گوله های اشک در فریزر چقدر مطبوع و خوشایند است. زن دایی ما فوت کرده است. فک می کنیم 2 سال است. هر چه که هست ما غمگین می شویم و یاد لبخندهایش می افتیم که میگفت: " سارا! دوستت دارم!" ما می دانیم که او در بهشت است و اینها ولی آدمیزاد است دیگر. احساس دارد و عاطفه. شخصی می میردو ما برایش سالهای سال دلتنگی می کنیم و اشک می فشانیم. البته آدمیزاد فقط برای آنها که مرده اند اشک فشانی و دلتنگی نمی کند و اینکه بخواد به جز مرده ها برای که و که اشک فشانی و دلتنگی کند تنها و تنها به خودش مربوط است.

ما الان احساس فلجی از ناحیه کمر بهمان دست داده. آخر ما قد بلند و رشیدیم و وقتی اینجوری روی سطحی ( شما بخوانید تختی) می نشینیم و کِز کرده فلون و فلان تایپ می کنیم کمر درد میگیریم. بعله! این است از مضرات قد بلندی و دراز بودن.

الان اگر ما را ولمان کنند توانایی تایپ کردن پارگراف پس از پارگراف را داریم و وراجی هایمان تمامی ندارد اما چون ما را ولمان نمی کنند سکوت اختیار می کنیم و دوباره به کتاب مذکور کنار دستمان خیره می شویم. البته فقط خیره می شویم و دیگر هیچ.....

پی بنوشت: و من با نفس کشیدن هایت عاشقی می کنم.


گدایی!


نه من میخوام بدونم ینی چی؟

ینی چی آخه که تا 4 خط می نویسی و پست میکنی 18 نفر همزمان میان و واست کامنت میذارن : " وای چقد قشنگ و باحالی و من و به اسم فلونی لینک کن" !!

هان؟

نه آخه که چی؟

دیگه تو اینجام گدایی توجه؟ بیرون از اینجا کافی نیست آیا؟!

پی بنوشت:  HATE


Brothers in Arms


These mist covered mountains
Are a home now for me
But my home is the lowlands
And always will be
Some day you'll return to
Your valleys and your farms
And you'll no longer burn
To be brothers in arms


Through these fields of destruction
Baptism of fire
I've watched all your suffering
As the battles raged higher
And though they did hurt me so bad
In the fear and alarm
You did not desert me
My brothers in arms


There's so many different worlds
So many different suns
And we have just one world
But we live in different ones


Now the sun's gone to hell
And the moon's riding high
Let me bid you farewell
Every man has to die
But it's written in the starlight
And every line on your palm
We're fools to make war
On our brothers in arms


عزیز...


عزیز، مادر بزرگ من است. او همان است که مادربزرگ ماست. مادر بزرگ خیل عظیمی از جمعیت ما. همان که عیدی هایش 200 تومنی های نویی است که دقیقن نمیدانم از کدام نقطه ی نا معملومی در میاوردش و به بزرگ و کوچک خیل عظیم فامیل می دهد. او همان است که تنهاست. تنهاست و در تنهایی هایش از اخبار روز دنیا و سیاست و آخرین نتیجه ی بازی بارسا و رئال خبر دارد و با هیجان خاصی آن را با خاطرات مادرش تلفیق میکند که چرا 11 نفر به دنبال یک توپ؟آخر چرا؟! او همان است که 78 ساله است و مدام دست و پایش درد میکند. آمپولی خاص و خارجی میزند برای تسکین دردهایش. همان است که شده ام وارث حافظه ی فوق العاده اش. همان که خاطرات 5 سالگی اش را با آب و تاب تعریف میکند و کافی ست بگویی هفتصد و پنجاه و هشت به اضافه ی نهصد و چل و دو، تا در چشم به هم زدنی رو سفیدت کند و با لهجه ای اصفهانی جواب تحویلت دهد. همان که شده و بوده و است و گردیده حامی من در زمینه ی شوهر و خواستگار بازی. همانی که وقتی می گویی نمی خواهم. بدم می آید. چندش است، با عشق حمایتت می کند و می گوید: روز خواستگاری لباس بپوش و به منزل من پناه آور! به نشان اعتراض. آری. او مادر بزرگ من است. او به من خط می دهد و شیرم میکند برای چشم سفیدی بیشتردر مقابل پدرو مادر.  اوست که به من اولتیماتوم می دهد و 23 سالگی را آخرین مرز جهت شوهر خریدن تعیین میکند.او همان مادر بزرگی ست که لختی خیره می شود در صورتت و از مدل جدید ابروانت شکایت می کند و یادت میدهد چطور تغییر حالت دهی یشان. همانی که وقتی جلوی آینه ی قدی خانه اش ایستاده ای، اینور و آنور میکنی خودت را، عشوه خرکی می آیی و لبخند های ملیح میزنی به صورتت ناگهان از افکار نارسیسمی می کشاندت بیرون و می گوید که آه مادر! چرا روز به روز پهن تر و کوتاه تر می شوی؟ چرا؟ آخر چرا؟! وتو با چشمانی از حدقه بیرون زده سر جایت می نشینی و به پهنیِ روز افزونت فکر میکنی. او مادر بزرگ من است. همان که سریال پرستاران را از هر هفته دنبال می کند و نکته های پزشکی برنامه های صبح را تلفنی به همگان تذکر می دهد.او که پا به پای من "بچه های دیروز" می بیند و با جیغ و ذوق هایم همراهی می کند و پایه ی پیامک زدن به برنامه است. همان که یادم، نه، یادمان داده موقع خواب تلفن های همراه را از خود دور کنیم باشد که خنگی و کم حافظگی بشود جن و ما بسم الله. عزیز همان است که ماکارونی هایش مزه ای رویایی دارد و قیمه ریزه هایش تو را به مرز جنون می کشاند بس که خوشمزه و فلان است . عزیز همان است که مادر بزرگ ماست و بودنش ، حرفهایش ، درد هایش ، غصه هایش ، حتی تیکه هایش جزیی از ماست. از ماست و با ماست. آری! او عزیز ، مادر بزرگ ماست.

پی بنوشت: کل متن واج آرایی " ست" داشت.



 متاثرانه ها



بعد از گوش دادن به آهنگای مایکل جکسون واسش یه فاتحه بفرستید.

هان؟!

چیزی که ازتون کم نمی شه...


 

نکته: امام هادی پدر جدید من است.


او برادر من است...


داداش اون آقای 30 ساله ی جیگری ست که دلت میخواد مدام حرکتی دورانی از خودت تولید کنی و دوره خودش و طفل 2 ساله ی مغز بادومش بگردی. ارزش خانوم آقای داداش به هیج وجه کمتر از خوده داداش و نور چشمی 3 سانتی اش نیست...


خاک تو سرت


 من از همین جا اعلام میکنم که هرکس بره اخراجی های 3 رو ببینه خره.

خر به معنای واقعیه کلمه.

اگه از پولتون، وقتتون، شعورتون و چشماتون سیر شدین به محض رسیدن به اولین سینما توقف کنید، برید تو و آخرین شاهکار یا به عبارتی گ....ه کاره جناب"د.ه. ن. م. ک. ی" رو ببینید. انقد نفوذ داره و مملکت و داداش کوچیکش فرض کرده که آدم می ترسه اسمشو کامل تایپ کنه. جنگیدن و جانباز شدن امری است کاملن ستودنی و مترادف با هوا کردن آپولو ولی دیگه .... خاک تو سرش. فقط همین...

12 هزارتومن پولی که رفت تو جیبیت بابت وقت و شعوره نازنینم کوفتت بشه.

بی احترامی به روح بزرگوار خودم و همراهانم رو هم به حرمت کارهای هنری ارزشمند در این مملکت می بخشم...

ما که خبط کردیم و طی یک اقدام انتحاری و صد البته به خاطر کل کلی عظیم رفتیم و چرت و پرت کردیم تو چشممون و با حالت تهوع سالن و ترک کردیم، ولی شما عبرت بگیرید و پول خود را به گدای سر چهارراه داده و از تبلور حس انسان دوستی پرپر شده ، اما هرگز به این جماعت ریاکار میدان ندهید.

پی بنوشت: امروز بلیطهای سینما آفریقا تا ساعت نه شب رزرو شده بود! چشمانون و گرد کردیم و گفتیم بابا فیییییییییییییلم! دمش گرم! چی ساخته! 5 دقیقه نگذشت که اتوبوسای گنده ی نیرو انتظامی پشت سر هم رسیدن و کرور کرور سرباز کچل با تی شرت و پوتین پیاده کردن! برگشتنم تعداد زیادی ون و مینی بوس متعلق به سازمان بهزیستی و معلولین و اینا جلوی سینما پارک بود. از تو و کثافتای امثال تو متنفرم. دنیای دیگه ای هم هست که خدا همین ادعای مسلمونی رو بزنه تو کمرتونو له شین و جزغاله.

خرا.


 

از تو


ادامه نوشته


" اونایی که از نخ دندون استفاده نمی کنن آدمای ساده و خوش باوری هستن که به توانایی و قابلیت مسواک اعتماد دارن. "

پی بنوشت: این کشف و دیشب تو دستشویی کردم. درست هنگامی که در حال کشتی گرفتن با یه نخ کوتاه و دندونام بودم...



می خوابم پس هستم! ( سارا دکارت)

 

شوپنهاور میگه:

" اگر زندگی و هستی شادی آفرین بود، در آن صورت همه با بی میلی به حالت ناهشیار خواب نزدیک می شدند و با شادی، دوباره از خواب بر می خاستند. ولی درست عکس این امر مصداق دارد، زیرا همه با اشتیاق زیاد به خواب می روند و با بی میلی دوباره از خواب برمی خیزند. " او با مقایسه ی خودش با دو تن از متفکران مورد علاقه اش زیاد خوابیدنش را توجیه می کند : " هر چه انسان ها پیشرفته تر باشند و هر چه مغزشان فعال تر باشد... بیشتر به خواب نیاز دارند. مونتنی نقل می کند که همیشه خواب سنگینی داشته ؛ و بخش زیادی از عمرش را در خواب بوده ؛ و در سن زیاد هم هشت تا نه ساعت به طور مداوم می خوابیده است. همچنین نقل کرده اند که دکارت زیاد می خوابیده است. "

بفرما!

حالا باز بیاین به 4 ساعت خوابه اضافه ی آدم گیر بدین و زمین و زمان و بهم بدوزین! بابا من اینقد پیشرفته و خفنم که همش دارم فک میکنم زیر پتو! اونا که خواب نیست. تفکر و تمدنه !!...

پی بنوشت:  منبع: تسلی بخشی های فلسفه از آلن دوباتن. ترجمه ی عرفان ثابتی.



پیرزنی در همین حوالی



تازگی ها که نه! تقریبن یه ساله که طی رویدادهای احمقانه ای اقصی نقاط بدنم و داغون کردم و نمیدونم که این فر آیند قراره تا کی ادامه پیدا کنه؟!

اون از پارسال که جو زده شده بودمو هدفم مربی شنا شدن بود و تو استخر با قدرت هر چه تمام تر زانومو کوفتم به سنگ کاشی آبیه لب استخرو طفلک معصوم و بنفش کردمو آب آوردو و ورم کرد و بعد از ام آر آی گفتن مینیسک یا مینیکس ( دقیقن نمیدونم کدوم درسته؟) چپه بیمار پاره شده و در صورت درد شدید عمل بسته (از این مدل لیزیریا ) لازم شده بود. دیگه حالا بماند که تا چند ماه مثه پیرزنا نشسته نماز میخوندم و لنگان لنگان 4 طبقه پله میرفتم بالا واسه 2 واحدکلیات زبانشناسی!

گذشت تا 1 ماه پیش که بابام طبق معمول با خونسردیش روانی م کرد و در حال دویدن سمت ماشین و جیغ و داد بودم و میگفتم : بابا بدووووو دیر شد! که جدول لب جوب و ندیدم و تمام قد پهن خیابون شدم. از فضاحت ماجرا در همین حد بگم که تا حالا تجربه ی لمس آسفالت با لپ رو نداشتم و دهنم تا یه ذره وخ مزه خاک میداد! اولش 2 دقیقه خندیدم ولی یه ذره که گذشت های های اشک ریختم و بابامو 2- 3 نفره دیگه محترمانه جمم کردن از وسط خیابون. نتیجه ش چی شد؟! داغون شدن زانوی  سمت راست و تمام اتفاقات ذکر شده در زانوی سمت چپ!

آخریش  رو هم که دیگه در جریانید. همون سیزده به در و وسطی و دنده ی داغون سارا! بعله! دنده ی ششم الی هفتمم داغون شده و هنوز با آه و نفس میکشم و موقع پیاده - سوار شدن از  تاکسی صداهای عجیب غریبی از خودم تولید میکنم که چیزی جز شرمندگی و نگاه متعجب مسافرا و راننده رو در پی نداره.

این مورد آخر و دیگه باهاش کنار اومدم و اگه احیانن روزی برخوردی حاصل نشه خودم میرم و ترتیبش و میدم! دقیقن کنار در اتاقم بوفه ی عظیم و گاوی گذاشته شده که لبه ی تیز و سنگینی داره. این خیلی طبیعیه که هر وخ از اتاق میام بیرون حتمن کوفته شم بهش و به رنگ کبود گوشه ی پهلوم عادت کنم!

همه اینا رو گفتم که بگم امروز با شونصد کیلو بار و 200 تا کتاب 1000 صفحه ای وقتی خودمو از این ور دانشگاه میکشوندم به اون ور دانشگاه درد خاصی تو کل بدنم ذق ذق میکرد و به همون سوال 2 خط اول فک میکردم...

پی بنوشت: اگه بخوام از دانشکده ی خودمون برم دانشکده ی مریم اینا باید سوار اتوبوس شم ( دانشگاه ما بزرگ و خارجی است) ! امروز اتوبوس قل قله بود و انگار همه میخواستن برن دانشکده ی مریم اینا. طبق معمول وقتی رسیدم نزدیک ایستگاه دانشکده ی مریم اینا نیشم و تا جایی که میشد باز کردم و از پنجره ی اتوبوس زوم کردم رو مریم و اونم عمرن منو ندید و تو شلوغی اتوبوس دنبالم میگشت. در که وا شد یه دختره تالاپ از رو پله ها افتاد زمین و بوم صدا داد! همه هر هر خندیدن و دختررو جم کردن که یهو مریم از اون ته پرید جلو و :

- مریم : اااا ؟!  فک کردم تو افتادی باز!

- من : هان؟!

- مریم : از هیچ کس به جز تو توقع چنین صحنه ای و نداشتم!

- من :خب!