تازگی ها که نه! تقریبن یه ساله که طی رویدادهای احمقانه ای اقصی نقاط بدنم و داغون کردم و نمیدونم که این فر آیند قراره تا کی ادامه پیدا کنه؟!

اون از پارسال که جو زده شده بودمو هدفم مربی شنا شدن بود و تو استخر با قدرت هر چه تمام تر زانومو کوفتم به سنگ کاشی آبیه لب استخرو طفلک معصوم و بنفش کردمو آب آوردو و ورم کرد و بعد از ام آر آی گفتن مینیسک یا مینیکس ( دقیقن نمیدونم کدوم درسته؟) چپه بیمار پاره شده و در صورت درد شدید عمل بسته (از این مدل لیزیریا ) لازم شده بود. دیگه حالا بماند که تا چند ماه مثه پیرزنا نشسته نماز میخوندم و لنگان لنگان 4 طبقه پله میرفتم بالا واسه 2 واحدکلیات زبانشناسی!

گذشت تا 1 ماه پیش که بابام طبق معمول با خونسردیش روانی م کرد و در حال دویدن سمت ماشین و جیغ و داد بودم و میگفتم : بابا بدووووو دیر شد! که جدول لب جوب و ندیدم و تمام قد پهن خیابون شدم. از فضاحت ماجرا در همین حد بگم که تا حالا تجربه ی لمس آسفالت با لپ رو نداشتم و دهنم تا یه ذره وخ مزه خاک میداد! اولش 2 دقیقه خندیدم ولی یه ذره که گذشت های های اشک ریختم و بابامو 2- 3 نفره دیگه محترمانه جمم کردن از وسط خیابون. نتیجه ش چی شد؟! داغون شدن زانوی  سمت راست و تمام اتفاقات ذکر شده در زانوی سمت چپ!

آخریش  رو هم که دیگه در جریانید. همون سیزده به در و وسطی و دنده ی داغون سارا! بعله! دنده ی ششم الی هفتمم داغون شده و هنوز با آه و نفس میکشم و موقع پیاده - سوار شدن از  تاکسی صداهای عجیب غریبی از خودم تولید میکنم که چیزی جز شرمندگی و نگاه متعجب مسافرا و راننده رو در پی نداره.

این مورد آخر و دیگه باهاش کنار اومدم و اگه احیانن روزی برخوردی حاصل نشه خودم میرم و ترتیبش و میدم! دقیقن کنار در اتاقم بوفه ی عظیم و گاوی گذاشته شده که لبه ی تیز و سنگینی داره. این خیلی طبیعیه که هر وخ از اتاق میام بیرون حتمن کوفته شم بهش و به رنگ کبود گوشه ی پهلوم عادت کنم!

همه اینا رو گفتم که بگم امروز با شونصد کیلو بار و 200 تا کتاب 1000 صفحه ای وقتی خودمو از این ور دانشگاه میکشوندم به اون ور دانشگاه درد خاصی تو کل بدنم ذق ذق میکرد و به همون سوال 2 خط اول فک میکردم...

پی بنوشت: اگه بخوام از دانشکده ی خودمون برم دانشکده ی مریم اینا باید سوار اتوبوس شم ( دانشگاه ما بزرگ و خارجی است) ! امروز اتوبوس قل قله بود و انگار همه میخواستن برن دانشکده ی مریم اینا. طبق معمول وقتی رسیدم نزدیک ایستگاه دانشکده ی مریم اینا نیشم و تا جایی که میشد باز کردم و از پنجره ی اتوبوس زوم کردم رو مریم و اونم عمرن منو ندید و تو شلوغی اتوبوس دنبالم میگشت. در که وا شد یه دختره تالاپ از رو پله ها افتاد زمین و بوم صدا داد! همه هر هر خندیدن و دختررو جم کردن که یهو مریم از اون ته پرید جلو و :

- مریم : اااا ؟!  فک کردم تو افتادی باز!

- من : هان؟!

- مریم : از هیچ کس به جز تو توقع چنین صحنه ای و نداشتم!

- من :خب!