عزیز...
عزیز، مادر بزرگ من است. او همان است که مادربزرگ ماست. مادر بزرگ خیل عظیمی از جمعیت ما. همان که عیدی هایش 200 تومنی های نویی است که دقیقن نمیدانم از کدام نقطه ی نا معملومی در میاوردش و به بزرگ و کوچک خیل عظیم فامیل می دهد. او همان است که تنهاست. تنهاست و در تنهایی هایش از اخبار روز دنیا و سیاست و آخرین نتیجه ی بازی بارسا و رئال خبر دارد و با هیجان خاصی آن را با خاطرات مادرش تلفیق میکند که چرا 11 نفر به دنبال یک توپ؟آخر چرا؟! او همان است که 78 ساله است و مدام دست و پایش درد میکند. آمپولی خاص و خارجی میزند برای تسکین دردهایش. همان است که شده ام وارث حافظه ی فوق العاده اش. همان که خاطرات 5 سالگی اش را با آب و تاب تعریف میکند و کافی ست بگویی هفتصد و پنجاه و هشت به اضافه ی نهصد و چل و دو، تا در چشم به هم زدنی رو سفیدت کند و با لهجه ای اصفهانی جواب تحویلت دهد. همان که شده و بوده و است و گردیده حامی من در زمینه ی شوهر و خواستگار بازی. همانی که وقتی می گویی نمی خواهم. بدم می آید. چندش است، با عشق حمایتت می کند و می گوید: روز خواستگاری لباس بپوش و به منزل من پناه آور! به نشان اعتراض. آری. او مادر بزرگ من است. او به من خط می دهد و شیرم میکند برای چشم سفیدی بیشتردر مقابل پدرو مادر. اوست که به من اولتیماتوم می دهد و 23 سالگی را آخرین مرز جهت شوهر خریدن تعیین میکند.او همان مادر بزرگی ست که لختی خیره می شود در صورتت و از مدل جدید ابروانت شکایت می کند و یادت میدهد چطور تغییر حالت دهی یشان. همانی که وقتی جلوی آینه ی قدی خانه اش ایستاده ای، اینور و آنور میکنی خودت را، عشوه خرکی می آیی و لبخند های ملیح میزنی به صورتت ناگهان از افکار نارسیسمی می کشاندت بیرون و می گوید که آه مادر! چرا روز به روز پهن تر و کوتاه تر می شوی؟ چرا؟ آخر چرا؟! وتو با چشمانی از حدقه بیرون زده سر جایت می نشینی و به پهنیِ روز افزونت فکر میکنی. او مادر بزرگ من است. همان که سریال پرستاران را از هر هفته دنبال می کند و نکته های پزشکی برنامه های صبح را تلفنی به همگان تذکر می دهد.او که پا به پای من "بچه های دیروز" می بیند و با جیغ و ذوق هایم همراهی می کند و پایه ی پیامک زدن به برنامه است. همان که یادم، نه، یادمان داده موقع خواب تلفن های همراه را از خود دور کنیم باشد که خنگی و کم حافظگی بشود جن و ما بسم الله. عزیز همان است که ماکارونی هایش مزه ای رویایی دارد و قیمه ریزه هایش تو را به مرز جنون می کشاند بس که خوشمزه و فلان است . عزیز همان است که مادر بزرگ ماست و بودنش ، حرفهایش ، درد هایش ، غصه هایش ، حتی تیکه هایش جزیی از ماست. از ماست و با ماست. آری! او عزیز ، مادر بزرگ ماست.
پی بنوشت: کل متن واج آرایی " ست" داشت.
بابای من،