دلم میخواد فرار کنم از این روزا...

همه ی دلخوشی م به دوشنبه  و تعطیلی های بعدشه.خیلی زیر زیرکی پیچوندم و حالت تهوع م رو بهونه کردم و با مامانم اینا نمی رم اصفهان! فک کن! من که عاشق اصفهان رفتن بودم الان دیگه اون رو هم دوست ندارم. فردا از صبح تا شب دانشگام! متنفرم از یه شمبه ها.2 تا درس 4 واحدی دارم با ترجمه ی سختی که هویتم سر کلاسش لو رفته! استاد گفت: چند تا غیبت داری شما؟! مظلومانه ولی در نهان خبیثانه گفتم : استاد همه ی غیبتام تموم شده! گفت: ببینید چه صداقتی!!! می تونست بگه یکی! وقتی من لیستم جدیده! ولی خب خبر نداشت که من کلن یه جلسه رفتم سر کلاسش و الان جلسه دوممِ! کتابش رو هم تازه امروز گرفتم!!! این تیپ آدمی ام من! بی خیال و خجسته!...

پی بنوشت: صبح استاد مکتب هم مچم رو گرفت! گفت: خانوم سارا! کجایی؟خوبی؟زنده ای؟نیستی؟!!! گفتم: خوب نیستم! خودم هم نیستم!( 5 جلسه غیبت دارم سر ایشون!:دی) بعد از کلاس میام توضیح میدم استاد! بعد از کلاس رفتم گفتم مریض بودم و دانشگا نمیومدم و از این بهانه پنجم دبستانی ها! دیدم داره میخنده! از فرصت استفاده کردم و گفتم حرفی رو که 2 ترم میخوام بهش بزنم رو بگم! گفتم: استاد! من اصن رشته مو دوست ندارم! از اولم دوست نداشتم! الانم که آخرشه دوست ندارم! فقط تنها دلیلی که باعث شده ازش خوشم بیاد ،کلاسای شما* بوده! استاد دست کشید رو سرم!!!! و گوشه های مقنعه م رو مرتب کرد!!! گفت : تو چقد خانومی!!! واسه ارشد بازم در خدمتتم! گفتم: اوا!‌نه! من همه تلاشم اینه این 1 سال تموم شه برم سی** خودم!!! گفت: نگووو! بعدن باهات صحبت میکنم که ببینی ادبیات چقدر زیباست...

و

من!

کیفمو بی هدف بغل کردم و به کتونی های تپل و ساق دارم خیره شدم که پاییز به پاییز پَت و پهن تر میشه تو پام!

* کلاسای فوق العاده ای داره این استاد.انگار رفتی تو یه کنفرانسی که همزمان از فلسفه و ادبیات و عرفان و فیزیک و جامعه شناسی و روانشناسی و... واست میگن! ادبیات واقعن ورای همه چیز است و اینها! منم یه نیمچه ادیبی شدم سر کلاسای این استاد.واقعن با سواد و با شخصیتِ.خیلی ماهه!خیلی انسانِ! یکی منو بگیره... :دی

** این که این کلمه رو از کدوم یکی از سولاخ سمبه های ذهنم آوردم واسم عجیب بود! اصن من این کلمه رو بلد نبودم! یهو پرید بیرون!

پی بنوشت: جدیدنا یه کاری یاد گرفتم! البته نوعی دزدیِ! همین جوری هپل هپل میرم سر کلاس! بعد خیلی حرفه ای و دقیق به حرف بچه های مودبی که دیشب درسشون رو خوندن گوش میدم!چیزایی رو که شنیدم با تحلیلات ذهنی خودم و وراجی قاطی میکنم و دستمو میبرم بالا! شروع میکنم به حرف زدن و جَو رو جوری پیش می برم که گویا سارا هستم منظم و درس خوان قاطیِ بچه خر خونا! .. این تیپ آدم دزدی ام من! باور کن!:دی راضی ام از خودم . البته فعلن!