عزیزم، من کوک نیستم...
داریم میریم مهمونی خونه ی دوستمون اینایی که بچه شون همبازیِ بچه گی هام بوده و همیشه بابت 9 روز بزرگتر بودنم ازش احساس برتری کرده بودم نسبت بهش و مفتخر بودم!
داریم میریم مهمونی در حالی که به خاطر خرید رنگ موی اشتباهی موهای مامانم و کردم رنگ هویج و این خانومی که اسمش مامانِ ساراست گویا شخصیتی ست کارتونی ! خاک تو سرم گفتم و رفتم فروشگاه رنگ فروشی.جیغ و داد کردم و گفتم چرا فروشنده تون با احساساتِ منو خانواده م بازی میکنه و مامانم میشه این شکلی؟! باهام با متانت برخورد کردن و با تحمل نگاهای شماتت باره مامانم ...
داریم میریم مهمونی در شرایطی که امشب آجیم کلی مهمونِ فامیلِ شوئری داره و من از ظهر پاشدم رفتم واسش قیمه پختم.قیمه پختم و مرغ سرخ کردم.کیلو گرم ها مرغ کردم تو چوب و سرخ کردم.دستم رو سوزوندم و سالاد ریز ریز کردم.گند زدم به تزئین ژله و قلب خواهرم تیر کشید بابت خرابکار بودن هایم! سیب زمینی طلایی و سرخ کرده آماده کردم و با خوردنِ 4 تا دونه ش کمر درد و لوزول درد کشیدم.از فرصت حموم رفتنِ آجیم استفاده کردم و ...
داریم میریم مهمونی در حالی که از فرصتِ نبودنِ آجیم و عطر سیب زمینی ها استفاده کردم و نشستم کف آشپزخونه! نشستم و پشت سرِ هم ها زار زدم! زار زدم از دلتنگی ام برای تو! خاک تو سرت که دلِ من واست تنگ میشه...
پی بنوشت: احوالاتم ناجور است و دلم شکسته! دل شکسته بسیار مظلوم و حیوونی است.طفلک دلِ شکسته ام...
پی بنوشت: اینجا دغدغه نوشتِ من است. دغدغه دارم پس هستم (سارا دکارت).
بابای من،