بعد اونوخ..
اینهایی که خارجی اند و میان ایران یه بهت و صداقت ئه خیلی خاصی تو چهرشونه. البته در مقایسه با ما ایرانی ها که ذاتن رند هستیم ( بدون اغراق!). ما دو تا کارمند ئه خارجی داریم. بار اول که توی آسانسور با هم بودیم، اول چند ثانیه به من خیره شدن! یه جوری که من فک کردم دیوونه ن این دوتا (بدون اغراق!) بعد ئه چند ثانیه سکوت گفتن: سلام! کوبی؟صبح به کِر! کسته نباشی!... بعد خب من خنده م گرفت! ولی نخندیدم! گفتم عزیززززم! ( نمیدونم چرا تصور کردم نمی فهمن عزیزم ینی چی؟!) سلام! صبح شمام بخیر! یه لحظه دلم سوخت که همین 4 تا جمله رو حفظ کردن! بعد همین جوری باز خنگ و خیره نگاه کردن تا در ئه آسانسور باز شد و گفتن کدافظ و رفتن بیرون... بعد انگلیسی زبان نبودن و تا رفتن تو طبقه ی خودشون تغییر حالت دادن و به زبون خودشون یه چیزایی گفتن و پراکنده شدن!
حالا اینا یه طرف،
من دارم یه زبان ئه جدیدی رو یاد میگیرم. چون زمانم کم ئه هفته ای2-3جلسه کلاس خصوصی میرم واسش تا زود مسلط شم. این استاد ئه ایرانی است ولی 1000 سال ئه اونجا بوده و اصلن خصوصیات ئه ما ایرانی ها رو نداره. همون صداقت و بهت ئه که گفتم تو قیافه و رفتارش بیداد میکنه! بعد خب خیلی مسائل رو نمی تونه درست درک کنه. میدونم بی شعوریه ولی من خنده م میگیره ازش! از خیلی چیزاش که بگذریم ها؛ چون فهمیده که هم مسیر هستیم و خونه ی اونا 4 تا چهارراه از ما بالاتره هر جلسه توقع داره با هم بریم تا خونه. جلسه ی اول وایساده بود دمه در تا من صحبتام با مسئول آموزشگاه تموم شه بعد بریم. خب معلوم ئه اون پسر مسئول ئه یه جوری نگامون میکرد! من خیلی معذب شدم و خجالت کشیدم! جلسه دوم خوشحال آخرئه کلاس گفت: این دفعه ماشین آوردم دیگه با تاکسی نمی ریم که خسته شیم! بهش گفتم نه! من خودم میرم!تعارف اینا هم بلد نبود که! میگفت: آخه چه لزومی داره وقتی ماشین آوردم شما با تاکسی بری؟ یعنی واقعن درک نمیکرد! این بهت و روراستی تو قیافه ش خیلی مشهوده. بعد خب منم گفتم حالا هی خر بازی در نیارم و بگم نه نه! سوار شدم باهاش رفتم. سر چهارراه خودمون پیاده شدم و سوالش این بود که وقتی هوا گرم ئه و اون وقت داره من و برسونه در ئه خونه چرا باید اینجا پیاده شم!؟
همین دیگه! اینو من چی جوری توجیهش کنم که درست نیس من هر سری بشینم تنگ ئه تو و باهم بریم خونه؟
یه چیز ئه جالب ئه دیگه. کلاسم 4 ساعت ئه. سر کلاس یه چیزی میخوریم تو زنگ تفریحا! :دی بعد هرچی بهش تعارف میکنم بلافاصله میگره و میخوره و نگاش میکنه! مثلن انقدر با شوق بیسکوییت میخوره و تیکه ی بیسکوییت اش رو نگاه میکنه که من دلم میسوزه واسش! تعارف کردن و اینام که اصلن تعریف نشده ست واسش طفل ئه معصوم!
بابای من،