اصلن ها ناملایمات و برخوردهای بد و آدمای ناجور هر چند تلخ و گریه آوره ولی بزرگم میکنه. ممنون که حضور دارن تا خیلی چیزا رو ببینم و خودمو سخت تر کنم.

پی بنوشت: دیروز از سرکار که اومدم عمه خونمون بود. با یاسر اینا. داشتن میگفتن و میخندیدن.منم آروم آروم خوابم برد تو اتاق. خواب دیدم بابام با لباس تو خونه ای، تپل و ریش دار مثله قبل، خندون و شیطون اومد بالا سرم وایساد و گفت: سارا؟پاشو دیگه. همه دوره همیم. تو ام بیا و با خنده از اتاقم رفت بیرون. از خواب پریدم یهو.دیدم صدای حرف و خنده و شلوغی میاد. بابام هست. تو خونه. کنار ئه ما. پیش ئه ما. تو بغل ئه ما. انقدر گریه کردم از این خواب که خنده و شلوغی شد بغض و سکوت و عکس ئه بابا....

پی بنوشت: خدا؟ بزرگترین و تلخ ترین ناملایم ئه زندگیم اتفاق افتاده.حواست به من هست؟ یه وقت یادت نره یه سارایی هم این پائینه ها. احساس میکنم تا آخر ئه دنیا هم زمان بگذره هنوز کم ئه واسه هضم و پذیرش ئه نبودن ئه بابا. واسه از یاد بردن ئه لحظه ای که قفسه ی سینه ش که دیگه تکون نخورد. من چطور زنده م الان؟؟؟؟

پی بنوشت: حسین دیشب میگفت: من اصلن دوست نداشتم باباجون بره تو آسمون. این جمله رو تکرار میکرد و صفحه ی لپ تاب ئو می بوسید. دونه دونه عکسای تو، فیلم آی تو. ما هیچ کدوم دوست نداشتیم تو بری تو آسمون....