من آدم بی ادبی نیستم ولی گاهی از گفتن ئه لغات زشت و بی ادبی لذت میبرم. پس:

اوضاع مملکت که گ.ه باشد اوضاع شرکت ما هم گ.ه میشود. اوضاع کارمندان و بزرگان شرکت نیز هم. هی آدم ها پای تلفن و ایمیل و جریانات الکترونیکی با آنوره آبی ها دعوا کنند و دو انگشت در در طرف شقیقه از اتاق بیایند بیرون و این صوبت آ... همین اوضاع بی ادبی باعث شده در شرکت دچار رخوت و سستی و افسردگی خفیف بشویم همگی. بعد من مجبور میشم برای دوری از افسردگی کوتاه مدت اعداد از یک تا هزار را حفظ کنم و معده درد بگیرم. برای تنوع نارنگی با های بای بخورم و دل پیچه هم بگیرم. بعد به این فکر کنم که چقدر دنیا گ.ه است. چقدر دویدن و حرص خوردن و حتی شاد بودن گ.ه است. اصلن آدم وقتی بابایی برای بوسیدن و بوییدن و بغل کردن نداشته باشد همه چیز گ.ه است، حتی خطوط فوق این وبلاگ! بعد من کلن میخواستم یه چیزای دیگه ای بگم ولی یهو به عمق ماجرا و گ.ه بودن اوضاع که پی بردم پشیمون شدم... بهتر که شدم میام و مسائل جدیدی رو تعریف میکنم،