من اینجا نشستم (در واقع لم دادم) و دارم چیکار میکنم؟

ایمیل چک میکنم. چیز ئه خیلی کمی میفهمم و هی چک میکنم. در حین ئه چک کردن زیر چشمی کاپیتان ئه رو به رویی رو هم نگاه میکنم که افتاده روی فایل هاش و هی تند تند می نویسه. کاپیتان ئه خودم نیم ساعت ئه پیش دعوام کرد و قاعدتن الان حوصله نداره به کم فهمی های من جواب بده . در مواقعی که عصبانی نباشه می شینم پیشش و کلی چیز میز ئه جدید یادم میده ولی الان چون عصبانی ئه و دعوام کرده امکان داره اگر برم سراغش چیزی پرتاب کنه سمتم یا یک حرکتی در این مایه ها.

انقدر هم چایی با نون ئه خرمایی خوردم که دل ضعفه گرفتم من الان. بعد چون خودآزار هم هستم هی عکس ئه غذا نگاه میکنم و به این فکر نمیکنم که ناهار نداریم، حتی شام هم نخورده ام یا حتی در حالت ئه حتی تر صبحانه ی مزخرفی هم خورده ام و الان هم دل ضعفه دارم.

من همچنان احساس بدبختی ئه سنگینی میکنم و به این فکر میکنم که با تاکسی زودتر به خانه میرسم یا مترو؟ امیدوارم میشم که متروی خنک گاز بده و زود برسه که من هار هار در خانه ای بدون ئه حضور ئه هیچکس گریه کنم. دیشب با مامانم دعوا کردم و قهر. وقتی قهر میکنم هم مسواک نمیزنم. چون فکر میکنم اگر مسواک بزنم پوزیشن ئه قهرم زیر ئه سوال میره. همونجوری شپل شلخته میخوابم و در حین ئه خواب غصه میخورم . شبهایی که شپل شلخته و غصه دار میخوابم صبحش خیلی ظریف و ناشی افسرده ام،

همین

خر

پی بنوشت: من؟ دلم واسه بابام تنگ شده ولی در رفتن و دیدنش مقاومت میکنم. چرا؟ نمیدونم. ولی خب مقاومت میکنم. شاید چون افسرده تر میشم و گریه خواه تر. فوووووف