خب من اصن دوس ندارم آماده شم. سوار ماشین شم. برم گل فروشی. گل انتخاب کنم. رنگ های قرمز و زرد و سفید و بردارم و بیام پیش ئه تو. من دلم میخواد از پیش تو اومدن فرار کنم، ولی نمیشه. من دوست ندارم اونجا رو بشورم و گل پرپر کنم روش. سلیقه به خرج بدم و با گل آ بازی کنم. هر دفعه یه مدل. هر هفته یه شکل..
بابا؟
من بی حس شدم. بعضی وقتا به این فک میکنم که نکنه فراموشت کنم؟ یا حتی دیگه دلم برات تنگ نشه؟ وقتی عکسات ئو می بینم بی حس ئه بی حس ام.
حالم خیلی بده. یعنی می بینی؟ یا می فهمی؟ کاش نبینی و حتی نفهمی که انقد بالا میارم که میخوام خفه شم! امشب ئو میگم. داشتم خفه میشدم! نبین اینارو. وقتی پیشمون بودی خیلی غصه میخورید الان ئو نمی دونم.
انقد احساس ئه گیجی و منگی و ناراحتی میکنم که زندگیم واسم بی معنا شده. انگار دور ئه یه خط ئه دایره وار میچرخم.میچرخم تا روزا بگذره.ساعت آ بگذره..
پی بنوشت:من هیچوخ فکر نمیکردم آینده و سرنوشت واسمون یه همچین روزآیی رو نگه داشته باشه.از این می ترسم که نکنه چیزای بدتری هم در راه باشه؟ حتی فکر کردن بهش هم نفسم رو بند میاره.
پی بنوشت: خدا؟ قهر نکنی با من آ، ولی من حوصله ندارم شکر ات کنم و باهات زمزمه کنم و مثه قبل باهم دوست و گوگولی باشیم. من واقعن حوصله ندارم شکر ات کنم. حتی داشته هامو.اووووووووووف
پی بنوشت: بابا؟ وقتی بودی، یاسر فقط یه موی سفید داشت! که من ام همیشه میخواستم بکنمش و نمیذاشت. الان کللللی موی سفید داره. صبح آ که با هم میریم سر ئه کار یواشکی مو سفیدآشو نگاه میکنم. نمیشه شمردشون.آآآآه قلبم. یاسر ئه تنهای من! تو چی میگذره تو دلت؟ بدون ئه بابا...........
یه چیز ئه دیگه فقط. بابا؟ نکنه مامان داره پیر میشه؟من شکسته شدنش رو دارم می بینم روز به روز.کاش تو نرفته بودی.اونوقت همه چی فرق میکرد.خیلی فرق میکرد.کاشکی......
بابای من،