خواب دیدم تو یه مدرسه ی چند طبقه م... با همه ی دوستای مدرسه م.... یهو زلزله اومد! من به سرعت فرار کردم! پله ها رو 6 تا یکی می پریدم پایین و از تو راهروی پیچ تو پیچ خودمو رسوندم به حیاط! من نجات پیدا کرده بودم... ولی دوستام تو طبقه ی بالا داشتن پر پر میشدن!... تو خواب از خودم متنفر شدم که چنین شخصیتِ تک خوری دارم من! همش حساب میکردم که دو تا شونو که می تونستم کول کنم به هر حال،نه؟ دو تا از این کوچیک جوجه ها رو... پی بنوشت: با یه تلخیِ خاصی از خواب پریدم!