آمین یا رب العالمین...
دیروز از کله ی صبح تا کله ی شب دانشگا بودم. درسای خسته کننده و حال بهم زنی داشتم. تو اتوبوس سرمو که چسبونده بودم به شیشه خوابم برد. با یه ترمز وحشتناک پریدم و سر درد گرفتم. از اتوبوس پیاده شدم و سوار تاکسی شدم. به راننده یه هزاری دادم و به جای اینکه بهم 750 تومن بده 700 تومن داد! گفتم واسه چی 50 تومن بیشتر؟! گف قیمتشه! گفتم هرروز دارم این راه و میرم همین امروز شده 300 تومن؟! 50 تومن مهم نبود. مهم وحشی بودن من بود که 50 تومنو میخواستم! به راننده هه گفتم این حروم خوریه! دزدیه! و پیاده شدم. تو دلم گفتم حلالت نمیکنم! 50 تومن حقت نبود!! اگه تو این چن وخ بلایی سر راننده هه بیاد تقصیر منه! اومدم خونه در حالی که هنوز سگ بودم! در اینجور مواقع فقط چایی خوبم میکنه که اومدم و دیدم قطره ای چایی نداریم تو این زندگی! جرقه ی پاچه گیریم تو خونه هم شروع شد! پیوندم خوب نبود. اون که خوب نبود ینی منم خوب نبودم. لباسم تنم بود که زنگ زدم بهش. گفتم گریه کن. گریه کرد. منم گریه کردم. دوتایی باهم کلی گریه کردیم. نشستم رو تختم که مامانم دید تلفن به دستم! گف کیه؟ گفتم مریم! گف بذا برسی بعد! صب تا شب پای تلفنین! جرقه قبلن زده شده بود و من آتیش و روشن کردم. داد زدم. مامانم گف سارا بعدن پشیمون میشی باز! چته از راه اومدی؟ چم بود؟ میشسم به مامانم میگفتم از صب چقد گند بوده روزم؟ میگفتم با راننده تاکسی الکی دوام شده و مریم چیا گفته؟! نه دیگه!آدم اینارو نمیگه که وسط دوا. پس داد زدم و تهش گریه کردم. خوابیدم همونجوری. بدون چایی و شام. گفتم صب که بشه دیگه سگی بودن اوضاع هم تموم میشه. ولی نشد که! 5 صب از خواب پریدم. گریه داشتم هنوز. شاید پیوندم همون موقع گریه داشته. نمیدونم. هرچی که بود شد امروز.
8 صب با بابام رفتیم آخرین جلسه ی رانندگیم. از همون اول بد روندم. دستم عرق میکرد. فرمونو مثه گاو میگرفتم. موقع پارک دوبل یهو ترمز میکردم و میگفتم نمیتونم! بابامو مربی هم هی شروع کردن به انتقادو فلان که بد فرمونو میگیره و ضعیف و خره! حالا عمرنم یادشون نبود روزای قبل چه خوب پارک میکردم!!! هرچی. به جهنم. مهم نبود. اومدیم خونه. دلم هم میزد. بعد مدتها. تقریبن 2ماه. میخواستم بالا بیارم باز. جا بالا آوردن نشستم وسط هال و گفتم من میخوام الکی گریه کنم. کسی چیزی نگه لطفن! کسی چیزی نگفت لطفن و گریه کردم کلی! رفتم خوابیدم. از این خواب کوفتی زورکیا که همش سر درده! عصر که شد گفتم یه ذره شاد شیم.بسه دق مرگی.به مریم گفتم میام دانشگا بعد کلاست بریم کفش بخرم! خندیدیم. الکی. شایدم زورکی. کیک خوردیم با پرتقال خونی. لباسا و کفشای زشت انتخاب کردیم و هر هر خندیدیم. به خودمون قول داده بودیم دیگه لباسای دختروونه بپوشیم. میخواستم کتونی مشکی بخرم با خطای سرخابی. میخواس شلوار دمپا بخره با کفش تق تقی ولی بازم رفتیم تو یه مغازه ی مردونه فروشی! دوتایی کتونی خریدیم. مثه هم. سایز هم. کلی چونه زدیم و هی کارت کشیدیم. تو راه یخ کردیم. تو دلم گفتم آخیش! فک کنم دیگه بهتریم. هرهر خندیدیم تو تاکسی. فک کنم این دفه یه ذره از ته دل بود. ولی خوب باز هم با سرعتی وصف ناپذیر کوفتمون شد. دیگه کفشای مثه همم شادمون نکرد.
گریه کردم.کلی گریه کرد. کوفت ترش جایی بود که یهو رفتم طرف کتابخونم و تقویم امسال و برداشتم و نوشته های قبلی توش و خوندم و خوراک غم چند روز آیندمو فراهم کردم!
این روزا مثه زخمه. سیری در تاریخ ادبیات انگلیسی و اثرات حال بهم زنش میشه نمک روی زخم.
پی بنوشت: پروردگارا! آرامشی عطا فرما...
بابای من،