من الان احساس آوارگی سنگینی میکنم. من نمیدونستم که آواره فحشه. تا اون روز که وقتی داشتیم تصمیم میگرفتیم کجا بریم غذا بخوریم من یه جای برت رو گفتم و سبیده به من گفت آواااااره! یه جور خاصی گفت که من واقعن لذت بردم . آواره واقعن فحش به جا و دلچسبی بود در اون مقطع از زمان...اون موقع فک نمیکردم که چند روز دیگه واقعن آواره باشم. اول اینو بگم بعد به بحث آوراگی م برسم. واسه چند روز باید یه قرصی رو میخوردم. تو قسمت توضیحات قرص نوشته بود تحقیقات نشون داده احتمال بروز حالت تهوع با این قرص در کمتر از یک درصد افراد دیده شده. نمیدونم ربط به آواره گیم داره یا نه ولی من انقدر مفلوک هستم که جز اون کمتر از یک درصد باشم و الان از حالت تهوع فلج شدم.صبح ها کلی میخورم تو در و دیوار و شبا از حالت تهوع با گریه میخوابم...

خب! نه! چیزی نیست. فقط بابا رفته بیمارستان. این اصلن اتفاق ترسناک و ناراحت کننده ای نیست. مگه نه؟رفته که تحت نظر باشه. حتی اینکه کلی هم وزن کم کرده و رگ نداره دیگه هم خیلی ترسناک نیست.مگه نه؟ من نباید بغض کنم و برم بشت در اتاقم و یواشکی همه گریه کنم. اینا همش میگذره. میدونم. به خوبی و سلامتی هم میگذره. بعضی وقتا جدددن از این قسمت روحیه م که هی میگه میگذره و همه چی خوبه حالم بهم میخوره ولی خب فعلن مجبورم اون قسمت  از روحیه م رو تحمل کنم.مجبور! یاسر امکان نداره بذاره تنها تو خونه بمونم.یا باید جماعتی رو به خونه دعوت کنم که دور هم باشیم یا آواره ی خونه ی عزیز و خاله ها شم.این آوارگی خیلی بده. من دلم میخواد تنها تو خونه مون باشم ولی خب جلوی یاسر و دستوراش همیشه کم میارم. دیشب خونه عزیز بودم. سیستم گرمایشی خونه ش مرده و خونه ش خیلی سرده. فقط هم میگه دایی باید بیاد همه چیز و ردیف کنه. واقعن سرده خونه ش اونقدر که من دیشب به این قطعیت رسیده بودم که حتمن از سرما میمیرم, حتی با 2 بتو و جوراب و جاکت ولی خب نمردم و ناهار اومدم خونه ی خاله. عصر هم باید برم خونه ی یاسر. این وعضیت رو اصلن دوس ندارم. تو این شرایط داغون اینکه کابل تلفنمون رو دزدیدن هم داستانیه. الان از خونه ی خاله دارم تایب میکنم و حس خوبی ندارم از این کار ولی خب مجبورم انگار! مجبور..

مامانم امشب برمیگرده و من تا حدودی از آوارگی در میام. واسه بابا اتاق خصوصی گرفتیم و این ینی میشه دو تا همراه داشته باشه. مامانم گفت فردا دوتایی میریم بیشش.شب میخوام بیش بابام بمونم. قلبم 200تیکه شده از غصه و دلتنگی.دیگه حال ندارم تایب کنم.برم نارنگی بخورم که حالت تهوم محو شه.خدافظ