آواره ام
خب! نه! چیزی نیست. فقط بابا رفته بیمارستان. این اصلن اتفاق ترسناک و ناراحت کننده ای نیست. مگه نه؟رفته که تحت نظر باشه. حتی اینکه کلی هم وزن کم کرده و رگ نداره دیگه هم خیلی ترسناک نیست.مگه نه؟ من نباید بغض کنم و برم بشت در اتاقم و یواشکی همه گریه کنم. اینا همش میگذره. میدونم. به خوبی و سلامتی هم میگذره. بعضی وقتا جدددن از این قسمت روحیه م که هی میگه میگذره و همه چی خوبه حالم بهم میخوره ولی خب فعلن مجبورم اون قسمت از روحیه م رو تحمل کنم.مجبور! یاسر امکان نداره بذاره تنها تو خونه بمونم.یا باید جماعتی رو به خونه دعوت کنم که دور هم باشیم یا آواره ی خونه ی عزیز و خاله ها شم.این آوارگی خیلی بده. من دلم میخواد تنها تو خونه مون باشم ولی خب جلوی یاسر و دستوراش همیشه کم میارم. دیشب خونه عزیز بودم. سیستم گرمایشی خونه ش مرده و خونه ش خیلی سرده. فقط هم میگه دایی باید بیاد همه چیز و ردیف کنه. واقعن سرده خونه ش اونقدر که من دیشب به این قطعیت رسیده بودم که حتمن از سرما میمیرم, حتی با 2 بتو و جوراب و جاکت ولی خب نمردم و ناهار اومدم خونه ی خاله. عصر هم باید برم خونه ی یاسر. این وعضیت رو اصلن دوس ندارم. تو این شرایط داغون اینکه کابل تلفنمون رو دزدیدن هم داستانیه. الان از خونه ی خاله دارم تایب میکنم و حس خوبی ندارم از این کار ولی خب مجبورم انگار! مجبور..
مامانم امشب برمیگرده و من تا حدودی از آوارگی در میام. واسه بابا اتاق خصوصی گرفتیم و این ینی میشه دو تا همراه داشته باشه. مامانم گفت فردا دوتایی میریم بیشش.شب میخوام بیش بابام بمونم. قلبم 200تیکه شده از غصه و دلتنگی.دیگه حال ندارم تایب کنم.برم نارنگی بخورم که حالت تهوم محو شه.خدافظ
بابای من،