دارم کتاب میخونم.یه کتاب از سلینجر. بعد همینجوری الکی، طبق عادت واسه خودم نقد اش میکنم. کتاب ترجمه شده ست. از ترجمه ش خوشم نمیاد. در واقع من همیشه از ترجمه های گلشیری خوشم نمیاد. ولی میخونم... با خودم میگم برم متن اصلی ش رو از اینترنت بگیرم ولی می بینم حوصله ندارم. بگیرم که چی؟ اصلن لزومی نداره واسه من الان. میشینم تو ذهنم نقد اش میکنم. بعد مقاله ش میکنم. بعد هی میگم اسم ئه استاد ئه مقاله نویسی م چی بود؟ چی بود... یادم نمیاد! هی با خودم میگم مقدس اردبیلی؟ کهربای اردبیلی؟ مقدس کیوانی.... یادن نمیاد. کلافه میشم. میشینم و نشسته فک میکنم... مقدس... مقدس ئه چی؟ باز میگم مقدس اردبیلی؟ نه آخه این چیه؟ هی قیافه ی استادم میاد جلو چشمم. هی تجسم اش میکنم تا شاید اسمش یادم بیاد... کیهان؟ کامران؟ اشکان؟.. دیوونه میشم  یهو.. راه میرم و هی میگم مقدس اردبیلی!! گیر دادم به مقدس اردبیلی! به خودم گفتم خر! همین که گفتم خر اسم ئه استاد یادم اومد. کیوان مقدس محرابی. یا محرابی مقدس! دیگه واقعن حوصله نداشتم فک کنم مقدس محرابی بود یا محرابی مقدس... بعد میرم دوباره زیر ئه پتو و به نقد و مقاله نویسی م ادامه میدم. یه لحظه به خودم میگم خب الان واقعن چه نیازی هست که من ذهنم ئو مچاله کنم و همه ی جمله بندی  هام انگلیسی باشه؟ خسته میشه ذهنم ولی خب ادامه میدم. اگه می نوشتم بهتر بود ولی خب حوصله شو ندارم. یه خط دو خط سه خط.. میرم پارگراف بعدی.. به اونجای داستان میرسه که میگه عموی طرف تحصیلکرده بوده! عموش؟ عموش تحصیلکرده بوده... از مقاله میام بیرون و میگم عموش؟ عموم؟ عموی منم تحصیلکرده ست؟ به راستی عمو لیسانس داره یا فوق لیسانس؟ برق خونده یا حسابداری؟ بابا که از خواب پاشد باید ازش بپرسم. بعد یاد ئه عموم افتادم که چقدرررررر دوسش ندارم! چرا؟ نمیدونم واقعن.. عمو خیلی شکل ئه باباست. اصن خوده باباست، اونقدر که تو عروسی یاسر نصف ئه فامیلای مامان عمو رو با  بابا اشتباه گرفته بودن و دلخور شدن که چرا بابا کم محلی کرده!... در کل دوسش ندارم.... که چی خب؟ اسم فامیل مون یکی ئه! شکل ئه بابام ئه! چیکار کنم واسه این تشابهات؟... همیشه یه تنفر و بی اعتنایی ئه ظریفی تو دلم هست ازش. وقتی هم که احساساتی میشم یه جور دلسوزی میاد سراغم نه محبت! مثه اون موقع که تو بیمارستان زد زیر ئه گریه... آروم و با وقار. عموم همیشه با وقار  ئه. یه وقار ئه عجیبی توشه. برام عجیب بود گریه ش..دستش رو گذاشت رو پامو گفت: باباتو خیلی دوست دارم.. دلم براش سوخت. خیلی ظریف. فقط همین... یا اون شب، سر میز ئه شام. وقتی کنارش نشستم و براش غذا کشیدم. سبزی و سالاد تعارفش کردم. دوغ میریختم واسش... چشماش خوشحال بود از مهربونی م ولی منکه مهربون نبودم. خیلی ظریف بازم دلم میسخوت براش... یا اون شب! وقتی قرار بود بابا بره آی سی یو. آی سی یو بود یا سی سی یو. فرق دارن با هم؟ حتمن دارن که دو تاست! اون شب من همش صلوات می فرستادم. رنگ م پریده بود و میلرزیدم. می ترسیدم. خیلی هم می ترسیدم. عمو بود و رضا. مامان هم کجا پرپر میزد رو یادم نیست. فقط اینکه رضا بالا سر ئه من چرت و پرت میگفت که آروم شم. عمو هم مضطرب و نگران هی راه میرف. به رضا اشاره میکرد منو ببره بیرون! رضا الکی میگفت: همه چی عالیه. الکی میگفت. پخی زدم زیر ئه گریه...عمو بدو اومد کله مو بغل کرد. چقد مثه بابام بود.حتی عطر ش. بوی بابام رو میداد. گفت: آروم باش مامان. گریه نکن... بازم دوسش نداشتم. دلم سوخت واسش. بازم خیلی ظریف دلسوزی کردم. اون موقع واسه جفتمون... کله شقی میکنم واسه دوست داشتن اش.... عمو؟ ولش کن! برم دوباره تو مقاله... پارگراف چندم بودم؟..