من اصن بلد نبودم که دعایی مثه داشتن فرزند سالم وجود داره. بلد نبودم تا وقتی که حسین به دنیا اومد.اینکه دعای هرروزمون تو اون 9 ماه سالم بودنش بود.اینکه قلبمون تاپ تاپ میکرد و از خدا می خواستیم یه نی نیِ سالم بهمون بده. اینکه مامانش با یه ذوقی بهم میگفت کاش چشاش این شکلی باشه، موهاش اون شکلی باشه و کلی آرزوی مامانیِ دیگه ولی تهِ همه ی اینا میگفت فقط سالم باشه بچه م! همین! قیافه ش مهم نیست...

الان که حسین مثه بلبل واسمون حرف میزنه و شیرین بازی در میاره.الان که جلومون میدوئه و شیطونی میکنه. الان که دفتر و مداد رنگیاشو میاره و ازمون میخواد واسش ببوشِ گنده بکشیم...

وقتی دست میکشم تو موهای خوش رنگش. وقتی به چشمای خوشگل و درشتش خیره میشم و پوست سفیدشو بوس میکنم.وقتی انگشتای ظریفشو میگیرم تو دستمو میگم خدایا شکرت!شکر...

اونوقته که با تمام وجودم لذت داشتن بچه ی سالمو حس میکنم. اینکه هیچ دعایی با ارزش تر از این دعا نیست. چه مامان باشی، چه بابا، چه عمه، چه خاله، چه عمو. حتی اگه یه دوست باشی. یا یه غریبه...

بچه ها! یه نی نی کوچولوی ناز که اسمش "سارا" ست از وقتی به دنیا اومده به خاطر یه مشکل خونی تو کماست. واسش دعا کنید.واسه سلامتی ش. واسه آرامش و صبر مامان بابای جوونش. هم واسه اون هم واسه همه ی نی نی کوچولوهای بی دفاعی که امید و شادیِ یه خانواده ن...

پی بنوشت: سکوت!