اوضاع خر تو خر که میگن احوالات امشب ما بود. فردا به حول و قوه ی الهی و گوش شیطون کر چششم کور داریم اثاث کشی میکنیم.قرار بود 2 هفته قبل از ماه رمضون بریم اما خب بنا به دلایلی افتاد الان. زندگی بین کارتون موزا خیلی سخته. ینی سخت بود. دیگه داره تموم میشه. امشب مامانم زنگ زد به داداشم و گفت پاشین بیایین اینجا کمک تیکه های آخرو جمع و جور کنیم که فردا کارا هول هولی نشه هی! پاشدن اومدن در حالی حسین یه تاپ شلوارک قرمز تنش بودبا یه جفت دمپایی نارنجیِ به غایت خز که پشتش کِش داره!خیلی زشته دمپایی ش! البته از نظر من! با دوچرخه ش اومده بود! دوچرخه! بله! دوچرخه دوستان. سه چرخه نداره بچه م! دوچرخه داره با پایه های کمکی. زور و زور میخواست دوچرخه رو خودش از پله ها بیاره بالا که با یه سری استراتژی های تربیتی باباش حریفش شد و دوچرخه به بغل اومدن تو خونه ی در هم برهمِ ما! باباش رفت تو دستشویی تا دوچرخه بشوره. مامانِ حسین چرخ گوشت به بغل با مامانم میرفتن سمت گوشتا و بابام به سختی داشت پرده ی اتاقا رو باز میکرده.حسین هم این وسط با تمام تلاشش پاچه ی شلواره منو به سمت پایین میکشید و اصرار خاصی داشت که بریم پاستیل بخریم! خلاصه اینکه اصن یه وضعی. صدای تلوزیون بسیار بلند. داداشم دوچرخه ی خیس به بغل وسط هال. مامانم و عروس در حال پچ پچ بین قیژ و قیژه چرخ گوشت و پدر همچنان در حال کلنجار رفتن با پرده ها... حسین به محض آماده شدن دوچرخه ش پرید روشو گفت : منو نیگا کنید بلدم برم. ما هم چون اصولن سرخوش و منتظر فرصتیم جمع شدیم دوره دوچرخه و دست و جیغ و سوت زدیم. حسین هم با تبحر خاصی هم تعادلش رو دوچرخه رو حفظ کرده بود و هم می رقصید. پشت سرهمم تکرار میکرد همه بشکن بزنییییدددددد!!!

بله دوستان. القصه. گوشتا چرخ شد. پرده ها باز شد.کمدا خالی شد. کابینتا واسه آخرین بار چک شد و حسین همچنان در حال ویراژ دادن بین کارتونا و کیسه های بزرگ لباس بود.

عصری رفتم داروخونه و 10 تا قرص ویتامین خفن خریدم دونه ای 520 تومن. اسمش عمرن یادم نمیاد چون اصولن اسم سخت خارجی یادم نمی مونه. پیرزنی ام در نوع خودم. دکتره سفارش کرده بود که همراه با غذا خورده شه و تا 1 ساعت چایی نخورید! 2تاشو دادیم آجیم و ما بقی موند واسه بقیه ی اعضا. از گوشتهای چرخ کرده ماهی تابه ای کباب تابه درست کردیم و با آبلیموی فراوونی که حسین با کله شقی ریخته بود توش خوردیم.لیوانهای آب پرشده و قرصها تقسیم شده بود! قهوه ای و گنده بود. گنده در مایه های کله ی خر! لقمه لقمه کباب تابه ی ترش خوردیم و حسین با تیتراژ آخرین سریال شب رقصید واسمون. قرصها رو خوردیم و هی تلقین کردیم که دلمون چایی نمی خواد. قرص خوردیم واسه تقویتِ فردا. به هر حال اسباب کشیِ و آدم باید جون داشته باشه. کلن آدمای جالبی هستیم که با دونه ای قرص تقویتی انتظار رویدادهای خفنی رو داریم!

بله دیگه.

ما هم رفتنی شدیم. رفتنی شدیم از طبقه ی دوم به یک میدون و یک چهارراه پایین تر در طبقه ی چهارم.

خدا تو این روزای بلند و گرم تابستون به همه ی روزه دارا انرژی بده. به راننده تاکسیا. به بناها. به اونا که تو معدنن. به اون دوتا خانومی که فردا میخوان خونه ی نو رو بشورن. به کارگرایی که قراره یخچال و بوفه رو کول کنن برن بالا.به همه. آخرشم به همه ی اونایی که اثاث کشی دارن. سخته بابا! حتی با قرص ویتامینه ی خفن...

پی بنوشت 1 - من روزه نمیگیرم.3 ساله. به خاطر معده ی داغونم. حالم خیلی بد میشه اگه بگیرم. خلاصه اینکه  3 ساله در حسرت روزه گرفتنم. مامانم میگه کاره درستی نیست که هی میگی روزه نمیگیر اما من به شخصه چنین گفتنایی رو نوعی تخلیه ی روانی تلقی میکنم و در قالب درد و دل واسه همه میگم! دوست من. دوستِ پاک و روزه گیر! قدر توانایی ت واسه روزه گرفتن تو این ماه رو بدون و سر افطار ما روزه خوارای بی ادب رو هم دعا کن.

پی بنوشت 2 - وای! امروز چقد هوا خنک بود!

پی بنوشت 3 - اگه دیدم تاثیر قرصا خوبه میام اسمشو میگم برید بخرید ! :دی

پی بنوشت 4 - همین دیگه! برید بخوابید. شب بخیر :دی