خدایا؟ ببخشید، ولی چند درصد امکان داره که همچنان من و خانواده ی کوچیکم رو دوست داشته باشی؟ چند درصد امکانش هست که مثل قبل معجزات کوچیک و بزرگ رو سر راه لحظه های زندگیمون سبز کنی؟ چند درصد امکان داره هنوزم به حرفمون گوش بدی و دستمون رو بگیری؟

میدونم که گوش میدی، میدونم که می بینی، دستهای نامرئی و آسمونی ت رو می بینم که بعضی وقتا بین انگشتامونه و بعضی وقتی تکیه گاه پشت کمرمون. من همه ی اینا رو می بینم. حس میکنم و اگه دقیق شم حتی لمس. ولی خدا! لطفن مهربونی دستهات رو تو زندگیمون بیشتر نمایان کن. خدا؟ ما زمینی ها اینجوری معامله می کنیم. یه چیزی رو تقدیم میکنیم و در قبالش یه چیزی رو دریافت! اینکه شما آسمونی ها وضعیت معامله تون چی جوریِ خبر ندارم، ولی من و خانواده ی کوچیکم شبانه روز در حال اثباتِ تقدیمِ روح و قلب و ایمانمون به تو ایم، لطفن تو هم در عوض چیزی رو که ازت می خواییم برامون شوت کن پایین. تو دل من چلچراغ روشنه. کورسو نیست. روزنه نیست. لامپ نیست. مهتابی نیست.حتی لوستر هم نیست. یه چلچراغ گنده ست. از همونا که تو حرم امام رضا می بینیم. متوجهی خدا؟ اوهوم. معلومه که هستی...

پی بنوشت: یک ماه دیگه وقتی اومدم این جمله ها رو خوندم دلم میخواد پست جدید بذارم و بگم خدایا؟ ممنون که بزرگترین هدیه ی زندگیمون رو بهمون دادی. هدیه ای که نتیجه ی صبر و اعتمادمون بود به تو... بیا لپم رو بوس کن خدا. بوسم کن که وقتی صبح میشه با روشن شدن هوا چال رو لپم از شادی و خنده ی حضورت نمایان شه...