اینکه من تا این حد جمع گریز شدم خیلی بده.دیشب مامانم کلی ازم قول گرفت و مطمئن شد که امروز عصر باهاشون میرم فلان جا مهمونی.خودم هم تصمیم داشتم سر قولم بمونم و حتی نشستم فکر کردم که چی بپوشم؟! ولی وقتی صبح شد و دیدم اگه برم مهمونی باید به هزار نفر سلام کنم و لبخند بزنم و حرفای چرنده خانومی بزنم دیدم اصلن حوصله ی از خونه بیرون رفتن رو ندارم! دلم خواست کل روز رو بشینم توی اتاقم و موهامو بو کنم. مامانم فعلن باهام قهر کرده من باب بدقولی ها و اخلاقای نامساعدم!

پی بنوشت: دیروز رسمن خونه رو سابیدم. وقتی از ته آشپزخونه به دوروبرت نگاه میکنی و می بینی همه جا برق میزنه یه حس خوبی بهت دست میده. یه حسی مثه این شکلات چوبی رنگی رنگی گنده ها!!

پی بنوشت: من خیلی دوسِت دارم. میرم وایمیسم دمه پنجره ی اتاقم و یه بوس میفرستم تو آسمونا تا بیاد و مستقیم بشینه رو لپ تو. خب؟