فردا صبح دیگری ست
من تقریبن دو هفته ست که واسه یه جریان مسخره ای دارم میرم یه جایی و هی با یه نفری بحث میکنم! امروز وقتی باز رفتم و داد میزدم سر آقاهه و صدام تو پاساژ پیچیده بود به این نکته پی بردم که صدام هیچ هم مناسب داد زدن نیست! بیشتر جیغ های کش دار میکشیدم تا اینکه داد بزنم، ولی خب اونقد موثر بود که آقاهه بترسه و لحنش کاملن عوض شه و این همون موضوعی است که منو راضی میکنه. اصن این مدل جدیده سارا خیلی منو راضی میکنه. از وقتی نی.نجا شدم تقریبن میشه رگه هایی از وحشی بودن رو توم پیدا کرد! سن سی نمیدونه و نمیدونم که اگه بدونه دعوام میکنه یا نه ولی خب من رفتم لانچیکو خریدم و بعضی شبا لانچیکوم رو با خودم میبرم زیر پتو! این حس خیلی خوب و خاصه! اگر کیف گنده هم با خودم ببرم بیرون لانچیکوم رو توش میذارم.این حس از حس لانچیکوی زیر پتو هم فوق العاده تره. حالا فردا آخرین روز دعوام با این آقاهه ست. لانچیکوم رو هم میبرم! ازش عمرن استفاده کنمااا چون متعهد شدم که در جامعه متمدنانه برخورد کنم ولی خب، به هر حال نوعی قوت قلب است واسم.
اوضاع خیلی جالب نیست ولی چند شبی است که با خودم قرار گذاشتم دیگه ناراحت و گریون نباشم. فکر کردم این مدل افسردگی یه جور ناشکری به حساب میاد و من خوب در جریانم که در کنار این روزای سخت کلی موضوع واسه شکرگزاری هست پس باید انسان باشم و مثبت نگر. 4 روز دیگه دوره های بابا تموم میشه. گردنش، هیچی! بمیرم فقط من باب گردن زخمش. خودش هم تقریبن خوبه. فقط وقتی امشب گفت فکر کنم واسه راه رفتنم عصا میخوام من منهدم شدم. از ضعف زیاد نمیتونه خیلی با تعادل راه بره و خب حتی تایپ کردن این جمله ها هم واسه من یه جور انفجار احساسی و روحی به حساب میاد چه برسه به دیدنشون! اما نه! گریه نمیکنم. حتی زانو به بغل تو اتاقم هم نمیرم. میشینم کنار بابا و به غذا خوردنش نگاه میکنم و تند تند تو دلم میگم الحمدالله! خوبه. این 4 روز هم میگذره. این هفته هم میگذره.هفته های دیگه م میگذره و بابا باز میره سرکار. زندگی جریان داره و خواهد داشت، مهم اینه که همه چیز امکان داشت بدتر از این باشه.ما باید ریزبین باشیم و حتی کوچکترین لطف های خدا رو هم ببینیم.
دیشب پا گذاشتم رو اون حس جمع گریز بودنم و رفتم خونه ی خاله و سپس عزیز و دوباره خاله! شب هم جو گیر شدم و با دخترخاله هام رفتیم خونه ی دوستشون خوابیدیم تا صبح گفتیم و خندیدیم. قدم اول تقریبن خوب و قابل قبول بود. قدم های بعدی رو هم آروم آروم برمیدارم. مثلن به تلفن های سارا و سپیده که زنگ میزنن خونه جواب میدم و به مهمونی های دوره همی ای که دعوتم کردن فکر میکنم! این یعنی خیلی پیشرفت. هر چند همچنان موبایلی ندارم! ولی جددددن این بی موبایلی نعمت فوق العاده ای است! آدم زندگی میکنه ها! خیلی خوش میگذره وقتی اس م اس و تلفن نمی بینی و جواب نمیدی! :دی تا 2ساله آینده قطعن به همین رویه ادامه میدم. عشق است و ماه..
بچه ها! مریم.تینا.شیرین.دل آرام.دختری.نازنین.نسیم. فاطمه و آیدا! منو هی پشت سرهم ببخشید که فرهنگ وبلاگی ندارم و کامنت تائید نمیکنم.میشه؟ من خیلی این کار رو دوست ندارم. خیلی زیاد. مرسی که کامنت میذارید و انقدر مهربونید.بوس بر جمیع شما!
پی بنوشت: آیدا؟! آیدای کله خر! لطفن فعلن دست نگه دار و حرکت انتحاری خاصی انجام نده. بهت زنگ میزنم و کلی قرار میذاریم و میریم کفش میخریم! :دی خب؟ جوجه!
پی بنوشت: من از دیدنِ موفقیت های تو احساس خوشایندی پیدا میکنم. پیاپی موفق شو هی!
بابای من،