عطر مریم و باغ نسترن!
خب من دیشب اصلن نخوابیدم. نی نی اینا اینجا بودن و نی نی تا آخرین لحظه شیر خورد. بعدم خوابید. همه خوابیدن و خونه تاریک شد. منم رفتم که بخوابم اما همش استرس آروغ نزده ی نی نی رو داشتم. نی نی هم هی وول میخورد. یه جوری که مثلن انگار آروغ داشت. منم هی از تختم می پریدم پایین و نی نی به بغل ازش خواهش میکردم که آروغ بزنه ولی خواهش های من هیچ فایده ای نداشت و نی نی با مقاومت تمام آروغ نزد. هدفش پروندنِ خواب از سر من بود که موفق شده بود به هر حال. بی خیال آروغ نی نی شدم و دوباره رفتم سرجام که دیدم از آشپزخونه صدا میاد. بابا بود. نمیخوام هیچی از حالش و حرفای تو دل خالی کن دکتر من باب بستری شدنش بگم ولی خب تنها راه بستری نشدنش خوردن است. باید همش مقوی جات بخوره تا پلاکت خونش نورمال شه. ولی خب با گلوی زخمی که داره... آه قلبم! ... پاشدم تند تند واسه بابا تخم مرغ آب پز کردم و عسل و خاکشیر گذاشتم سر سفره. بابا تلاش میکرد بخوره و من با بغض صلوات می فرستادم. به هرحال! گذشت. دیشب گذشت و من وقتی اومدم زیر پتو و دیگه تصمیم گرفتم بخوابم به خودم قول دادم اعتمادم به خدا رو از دست ندم. این قول بهم کلی آرامش داد. اونقد که یه کله تا 8ئه صبح خوابیدم! بعد نماز صبحم قضا شد و کلی عذاب وجدان گرفتم. با عذاب وجدان کنار اومدم و دیدم نی نی اینا تو اتاقم نیستن.مامانم رو بلند بلند صدا کردم و واسم توضیح داد که نی نی رفته خونه شون و خودش و پدر هم دارن میرن سرم بابا رو تزریق کنن. خب همین جمله واسه عذاب وجدان دوباره ی من کافی بود که چرا بابا باید نامساعد و دردناک باشه و من آماده ی رفتن به خرید و گشتن با آ ! خودم رو آروم کردم و سعی کردم مسائل رو باهم قاطی نکنم. چشمام از بی خوابی دیشب قرمز بود و به کندی آماده شدم. رفتم مترو و اینکه نمیدونم چرا مثلن با دختر بغل دستی و روبه رویی م این همه از بازار خراب کار گفتیم ؟ هدفمون چی بود رو هم نمیدونم.ولی خب حرف زدیم دیگه! بعد من با خودم فک کردم چرا هی بشینم تا دوستای بابام تو فلان سازمان و فلان اداره من و بذارن سر کار؟ در واقع بازم عذاب وجدان گرفتم! درسته هنوز از کار خبری نیست ولی خب وجدانم مُرد که من در خفا پارتی دارم! به خاطر همین تصمیم گرفتم فردا پاشم برم اون آموزشگاهه فلان و فرم پر کنم. منشیِ بهم اطمینان داد که منو میخوان با فلان شرایط ولی چون در اون مقطع از زمان عذاب وجدان دست های پشت پرده رو نداشتم پشت چشم نازک کردم و اومدم بیرون! حتی تو دلم گفتم هه! خیلی بی شخصیت بودم. خر بودم اصن! بعد از مترو پیاده شدم و رفتم فلان جا. آ جونِ مهربون به من پیوست و هی رفتیم دنبال کفش و روسری. همه ی کفش ها یا زشت بود یا واسه من تنگ! خسته و غمگین میخواستیم بریم یه فلان جای دیگه خرید که یهو چشممون به چند تا کفش دیگه خورد! به هر حال...! آقای فروشنده بهم گفت خانوم دیگه نگو قده پام بلنده! یا پاهام کشیده ست! از این به بعد بگو سایز پام ایتالیایی است! سایز پای شما به قالب های اروپایی میخوره. منم چون سرخورده بودم من باب کفش های خزی که نه ایتالیایی است و نه ترک عقده ای بازی در آوردم و هی ذوق کردم.ذوق کردم و ریز ریز با آ خندیدیم! کفش خریدیم و چون زیاد تو مغازه ی آقاهه معطل شدیم آقاهه این امر برش مشتبه شد که مثلن پسر خاله ی ماست و ادعا کرد به من بیشتر از 21 سال سن نمیخوره! و من چون همچنان عقده ای بودم باز هم ذوق کردم و درحالی که با نگاهم سعی داشتم به آقاهه بفهمونم پسر خاله ی من نیست از مغازه اومدیم بیرون. بعد آ چون مهربون و پیگیره ما رفتیم یه جای دیگه تا روسری بخرم. خسته میشم اگه بخوام تعریف کنم رو یه پله هایی نشستیم و کلی داستانِ دیگه! ولی خب در کل روسری نخریدیم. مستقیم رفتیم تو یه قست فودی. من هم اصلن شعور نداشتم که دیشب کلی معده م مرده بود و بالا آورده بودم و پرپر بودم. با آ دوتایی یه پیتزا خوردیم و من واسش گریه کردم. خوب بود. اگه اون 4تا قطره رو اشک رو نمی پاچوندم بدون شک فلج میشدم. دست همو گرفتیم و وقتی به میدون نزدیک میشیدیم تصمیم گرفتیم کاشی های رنگی رنگی بدزدیم. کاشی ندزدیدیم و آ جون مهربون طبق معمول منو سوار تاکسی کرد و رفت. تا آ رفت عذاب وجدان من اومد! عذاب وجدان من باب مسائل بی ربط. بعد هم که خب هی مهمون اومد. دوستای بابا. امیره خاله و آقای ب! بابا حالش کم خوب بود و اکسیژن گذاشت. اکسیژن که میذاره من خیلی غمگین میشم! یاسر آمپولش رو زد من و مامان تو فاصله ای که بابا خواب بود روزمون رو واسه هم تعریف کردیم... بابا گفت لطفن از فردا مهمون نیاد. من سکوت و آرامش میخوام. گفتیم چشم و الان من تو یه اتاقم و مامان تو یه اتاق دیگه، بابا هم توی هال داره به سختی غذا میخوره.این موضوع سخته. انقدر سخت و ناراحت کننده که من دلم میخواد کله م رواز پنجره بیرون کنم و جیغ بزنم ولی نمیشه چون پنجره توری داره! همین دیگه! جدددن هدف من چی بود که اینا رو تایپ کردم؟
پی بنوشت: من فدات شم که انقدر وحشی هستی. حاجی م رو کشتن. آآآه قلبم!
بابای من،